مطلوب محال
آه ای الهه گریزپای حقیقت
روزگار کودکی ، آنجا که اسطورها بر تخت ذهن و ضمیر آدمی می نشینند
تو را در جوانی و در جوانی تو را در بزرگسالی می جستم
گمان می کردم تو را در چهل سالگی که گفته بودند مرز کمال و بالندگی روح است بیابم
در آن روزگاران نو شکفتگی دل و خرد می گفتند در سرا پرده دین ، در کمال عز و ناز نشسته ای
با سرخوشی بسیار امدم و نجستمت
گفتم شاید در قصر بزرگ دین ، تنها یک تالار معینی به نام مذهب وجود دارد که تو بر سریر حقانیت خود
نشسته ای .......
امدم اما انچه یافتم خود ندیمه ای بیش نبود که سرا به سرا به دنبال تو می گشت
من نیز در پی ات بودم
صحرا به صحرا ....... شهر به شهر ........... کوچه به کوچه
و تو همچنان می گریختی
گفتم شاید در ملکوت عرفان خزیده ای
آمدم مقام به مقام ......... حال به حال ...... از این مکتب به آن مکتب ......... از شرق به غرب
و از غرب به شرق و در مشرق الهام نیز از ورای هزاران هزار حجاب نوری بر دلم افکندی
اما نه به روشنایی تام که چهره ات هویدا باشد
گفتم به نیروی خرد برایت دام می نهم و تو را در آغوش عقل می فشارم
به شاگردی حکمت رفتم و با فیلسوفان حشر و نشر کردم
کتاب به کتاب .... کلاس به کلاس ....... سالک اندیشه ها و استدلالها
گاه گمان می کردم تا یک گامی آمد ه ا م و به زودی دست در دستان سپیدت می گذارم
و در آغوش نگاهت آرام می گیرم
اما وصالت خیالی بیش نبود
آه ای الهه ی با شکوه حقیقت
که خدایت دلم را به نام تو کرد
به من بگو در کجای این غربتکده خاک و یا در کدام جابلسای افلاک تو را بجویم
در دلم نشانه هایی هست و سایه هایی که زیر انبوهی از عقده ها و عقیده ها
دین ها و مذهب ها ... ایدئولوژی ها و مکتبها ...... ارزشها و عادتها ...... آرزوها و ترس ها
من ها و ما ها ...... و نمی دانم آنها ................ خفته است
و هر کدام را که چون کوهی بر قلب نازکم سنگینی می کنند کنار می زنم .... لایه دیگری و
حجاب دیگری در کار است ....... تا به تو نرسم و تو را نجویم
آه ای شاهد پرده نشین پر شکوه
پس از این همه تکاپو ......... نوبت توست که کمی حجاب از چهره دلارای خود برگیری
گوشه چشمی می خواهم که نیروی برخاستن و تکاپوی دیگرم بدهد
که آفریدگارت دلم را به نام تو مهر کرده است
آه ای الهه ی گریز پای حقیقت ....
ای مطلوب محال
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن