پسا فرویدیسم و روان شناسی دین

 

پس از فروید دیدگاه های او در باره ضمیر ناخود اگاه . همچنین نظریات او در باره دین و شکل گیری مفهوم خدا . توسط دیگر روانشناسان مکتب روانکاوی مورد نقادی . والایش و تعدیل و در برخی از زمینه مورد بسط و توسعه قرار گرفت . از جمله روانشناسان و متفکران نو فرویدی مکتب روانکاوی . دو برادر محقق به نام های هارلد شیلدروپ و کریستین شیلدروپ بودند . ( ۱۹۳۲ ) کریستین الهیات دانی بود که به نحوه تکون مفهوم خدا در ذهن بشر علاقه مند شده بود به همین دلیل به همراه برادر خود هارلد یک رشته مطالعات دامنه داری را در روانشناسی و به ویژه فنون روانکاوی به انجام رساندند و نهایتا دیدگاه های پراکنده پسا فرویدیانی مانند فروم . جونز . پفیستر . رانک و ............ را به طرحی جامع . منسجم ارتقا بخشیدند

این دو پژوهشگر نروژی بر پایه مدارک تاریخی در تاریخ و جامعه شناسی دینی و بسط و تعدیل نظریه روانکاوی فروید سه سنخ متفاوت دینداری را استخراخ و طبقه بندی کردند . مطابق این دیدگاه این سه نوع یا سه سنخ دینداری عبارتند از :

۱ - دینداری ناشی از احساس گناه و ترس :

این سنخ دینداری با اشتیاق عمیق نسبت سلطه پذیری و تلاش برای جبران احساس گناه از طریق کفاره و سختگیری رخنمون میگردد و درشکل افراطی ان با خود آزاری همراه است . این سنخ دینداری تصویر پدر  دوران کودکی را تصعید و والایش کرده و به  پدر آسمانی فرا می فکند . دیندارانی از دست همواره در پی به انقیاد در آوردن مومنان دیگرند .

۲ - دینداری ناشی از شوق و میل :

این سنخ دینداری با شور وشوق و احساس اشتیاق نسبت به خداوند ظهور و بروز میباید و فرد مومن درپی تقرب و اتحاد با خدا و و نهایتا رسیدن به صلح و ارامش مطلق است . در این سنخ دینداری مادر اهمیتی بنیادی دارد . در واقع تصویر مادر دوران کودکی که اغوش او مامن و پناه کودک بوده است  به موجودی متعال و ارمانی . فرا فکنده میشود و مفهوم ایزد بانو و خدای مادر برای این دسته از دینداران دلپذیر تر و مقبول تر است

۳ - دینداری ناشی از خودشیفتگی :

در این نوع دینداری شخص مومن . خود را موجودی الهی می پندارد . به اعتقاد برادران شیلدروپ این امر حاصل خودشیفتگی و باز گرفتن لیبیدو از اشیاء بیرونی و بازگرداندن لیبیدو به درون است که نتیجه ان خود بزرگ نمایی گودکانه است که تا بزرگسالی نیز استمرار می یابد .

بدین ترتیب سه گونه دینداری در جهان شکل گرفته است :

- دین پدر

- دین مادر 

-دین خود

این سه سنخ دینداری ویژگی هایی متمایز دارد و در میان پیروان همه ادیان زنده کم و بیش پیدا میشود که به سه مرحله رشد کودک در دوره کودکی مربوط است . به اعتقاد برادران شیلدروپ . مشکل اساسی فروید در ان است که خود را به سنخ اول دینداری ( دین پدر ) محدود کرده است که در ان نقش محوری از ان پدر است حال انکه در دیدگاه بسط یافته و تعدیل شده شلدروپ ها بن مایه تصویر مادر و یا نسبت کودک به اشیائ بیرونی ( شخص با شیئ ) به همان نسبت اهمیت دارد .

جالب توجه است که میتوان با همین نظریه . چهره هایی متفاوت از خدا ( پدر - خدا )  ( ایزد بانو ) و تجربه حلول خدا در خویشتن ( خود خدا پنداری ) را ترسیم و تحلیل کرده و نسبتهایی را که این اصناف سه گانه دینداری با دیگران و جهان باز تولید میکنند . مورد بررسی و مطالعه قرار داد  

 

محض احتیاط

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب
 
گذاشته بود و دیگری ستاره داوود... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به
 
 هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول
 
 می انداختند.
 
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی
 
 که صلیب دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی
 
 نمی دهد. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز
 
مذهب کاتولیک است. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی پول نمی
 
 دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد.
 
 در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو.
 
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای
 
 پشت صلیب و گفت:
 
 هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلد شتین*" بازاریابی یاد بده؟
 
 مراقب باشید برای لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید، یا رای تان را در صندوق دیگری نیاندازید! ( محض احتیاط )
 
باتشکر از ..... 

 

قربون برم خدارو ........ یک بام و دو هوا  رو

 

 

تــفاوت "بارش بــرف" در "ایـــران و آمریــکا" از نگاه صـدا و سیمای جمهوری اسلامــی ...!
 
 
 
در آمریکا: بارش شدید برف در آمریکا موجب قطع برق و گیر افتادن شهروندان این کشور شد.....
 
 
 
 
 
 
در ایران: بارش برف در شهرهای مختلف موجب خوشحالی کشاورزان و مردم شد......
 
 
قربون برم خدارو
یک بام  دو هوا رو ....... !
 

اگر لقمان حکیم  در روزگار ما میزیست .............

 

 

 

نسخـه جدیـد وصیت لقـمان به پسـرش :


پسـرم!
گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد و اگـر بی محليشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی. پس در احتـرام ، انـدازه نگهـدار.


پسـرم!
سخت تریـن کـار عالـم محکـوم کـردن یک احمـق است. خـون خـودت را کثیـف نکـن.


پسـرم!
 با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد ، دوستـی مکـن.


هـان ای پسـر!
در پیـاده رو که راه می روی، از کنـار بـرو. ملت می خواهنـد از کنـارت رد شوند.

پسـرم!
 در خیـابان که راه می روی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر، زیـرا کیـف قـاپ زیـادشده است.


پسـرم!
 وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم می نشینـی، جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد.

پسـرم!
 موقـع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار که دارد از خـط عابـر پیـاده رد می شـود پس حـق تقـدم را رعایت کن.

پسـرم!
 اگـر کسانـی از سـر نادانـی به تـو خنـدیدند ، تو بـرای شفایشـان گریـه کـن.


پسـرم!
 در تاکسـی با تلفـن همـراه بلنـدبلنـد صحبـت نکـن.

پسـرم! هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را بازمکـن. بگـذار تـو را نـادان بداننـد.


پسـرم!
 اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند.

پسـرم!
 اگر هواپیمای خطوط ایران را  سوار شدی آیت الکرسی بخوان، سه بار موقع بلند شدن و سه بار موقع نشستن.


پسـرم!
 اساتیـد را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه ،خود دانی.
پسـرم!


 در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن. مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید.
پسـرم!


 مطالعات خود را محدود به کتابهای مذهبی نکن، کتابهای نویسندگان غربی را نیز بخوان و آنها را کافر مپندار.

فـرزندم!
 اگر کتاب یا فیلمی  رد صلاحیت شد، حتما آنرا بخوان یا نگاه کن زیرا حتما نکته ای انسانی در آن نهفته است.

پسـرم!

اگر توانستـی استخـدام شوی، در اداره با دو کس رفیـق شـو آنچنـان که دانـی آبدارچـی و یکی از بچـه های حراست.


فـرزندم!
 اینقدر SMS بازی نکن، با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد می کنی.

پسـرم!
 راه تو را می خواند. اما تو باور مکن.

پسـرم!
 دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت.


هـان ایپسـر!
اگر دکتر یا مهندس شدی موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود استفاده نکن،  زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست.


پسـرم!
 می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری. یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان.


هـان ایپسـر!
 خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت.


پسـرم!
 در فیس بوک عضو شو و این وصیت نامه را برای دوستانی که برمی گزینی یا تو را برمی گزینند “شیر” کن.



با تشکر از دوستی که این متن شیرین و آموزنده را برای من ارسال کرد

میراث دار امانت عشق

حسین بر فراخنای تاریخ ایستاده است

با چشمانی که ایینه ی حقیقت است

با کالبدی متبرک به خون خدا

دست های بزرگش به سوی رهایی و آزادی و آزادگی گشوده است

ایستاده است هم چون آبروی انسان

تا خداوند برای همیشه افرینش

بر همه فریشتگان معترض برهانی بی شکست داشته باشد

مردی برای تمام فصول انسانیت

سکان دار کشتی نجات

میراث دار آدم و نوح و ابراهیم و ..................... محمد  در امانت عشق

و اینک ما داعیه داران مهر او

با جامه ی سیاه سوگ

و داغی که همیشه تازه است

میراث او را به یغما سپرده ایم

هیهات منا الذله در کلاممان

دست شمرها و یزید را فشرده ایم

 

استعلای روح

 

ما هنگامی که عاشق می شویم

 دوست داریم ضعف هایمان پنهان بمانند.

البته نه به خاطر تکبر، بلکه به خاطر اینکه معشوق رنج نبرد.

 آن کس که عاشق است می خواهد شبیه خدا باشد.

 البته این هم از روی تکبر نیست.

به خاطر استعلای روح است

 

حکمت شادان. فریدریش نیچه


 

حفره های روح


عکس های جالب برای رفع خستگی !! (2)
- www.taknaz.ir
 
هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند
فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است
ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد
يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگي، يكي هم قطعه اي اسباب بازي
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمي تواند زندگي كند
گستره اين آرزو به اندازة زندگي آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند
بلكه تغيير موضوع مي دهند. حتي آن كه نمي خواهد آرزويي داشته باشد
آن كه آرزويش را از كف داده است
آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است
تمامي تلاشش باز براي گريز از تنهايي است
 عشق، رفاقت، شهرت طلبي ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشايد قوي ترين جذابيت وصال در همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد كه روزي تنها خواهد ماند
تو گاهي خيال مي كني گمشده خود را باز يافته اي
اما بسيار زود درمي يابي كه اين بازيافته ات قدري بزرگتر از بخش گمشده توست
يا قدري كوچكتر
گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري و
اما گاه او رشد مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود و ديگر در درونت نمي گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و
تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند
 
گاه نيز تو بزرگ مي شوي و
او كوچك باقي مي ماند و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه گم شده ي تو نبود
 
 
گاهي هم (او) را مي يابي و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود
سفت نگهش مي داري ، دو دستي به او مي چسبي و
ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له مي شود
و سرانجام نيز از دست مي دهي اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها مي ماني
 
گاه ته دلت حتي مي ترسي كه قطعه گم شده ات را پيدا كني
كه مبادا دوباره گمش كني
 
همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج مي برد
و همين ضعف است كه احساس بي ثباتي به آدم مي بخشد
زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزي مي كند كه ثباتي ندارد
ما همواره خود را قطعه هايي گم شده حس مي كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛
درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس مي كنيم
برخي از ما شايد براي هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم
برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند
 
گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند
 
برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند
همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم
اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم
و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم
 
برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند
و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند
 
برخي بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و
روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است
كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد
برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم
 
برخي هرگز ما را نمي بينند ونمي يابند و برخي ديگر
بيش از اندازه به ما خيره مي شوند
بعضي وقت ها هم بعضي ها توي زندگي تو راه مي يابند
اما هیچ گاه تو را نمي فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است
 
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم
گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم
و همه چيز را به كف مي آوريم و اما (او) را از كف مي دهيم
 
گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد
زيرا تو او را كامل نمي كني
تو قطعه گمشده او نيستي
تو قدرت تملك او را نداري
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند
و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي
بي نياز از قطعه هاي گم شده
او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني
راه بيفتي ، حركت كني
او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند
اما پيش از خداحافظي مي گويد: شايد روزي به هم برسيم
مي گويد و مي رود
و آغاز راه برايت دشوار است
اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكي دردناك است،‌كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست
و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي
و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود
اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي
از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي
و تنها
بروي و بروي و بروي 
 
 

باز گشایی

گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com

باز امدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

این چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم ..............

 

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم