مکث ( سقراط قرن بیستم )





It seems to me certain that more people are killed out of righteous
 
stupidity than out of wickedness


K.R.poper
    


بر این باورم که کشتگان حماقت پارساگرایانه بیشترند تا کشتگان شرارت
کارل ریموند پوپر



از میان متفکران و فیلسوفان معاصر ، پوپر را می پسندم
این پسندیدگی پویر نه به این دلیل است که همه ایده ها و عقایدش را قبول دارم . بلکه بیشتر به آن دلیل که پوپر عمیقا :

- به بشر و رنجهای زمینی انسان دلبسته است .
- به آن دلیل که از برج عاج فیلسوفان عصر کلاسیک به زمین میاید و تلاش میکند صادقانه و خرد ورزانه و در چهارچوب امکانات بشری راه حلی منطقی برای کاستن و نه زدودن رنجها و ناکامیهای بشر بیابد

- به آن دلیل که هیچ گاه خود را برتر از نقد نمی داند .... نقد مدام آنچه که ساخته و پرداخته است را ، روا بلکه ضروری میداند .

- به خاطر شجاعت علمی بی نظیرش در نقادی اسطورهای شکوهمند فلسفه ... کسانی مانند افلاطون و همه آفریدگاران نظام های مابعد الطبیعی.

- به خاطر هوشمندی فروتنانه اش و نیافتادنش در  دام خودگامگی فرهیختگان

- به خاطر درآویختنش به جامعه بسته و تلاش خستگی ناپذیرش برای یافتن راهی به جامعه باز ...

- به خاطر طراحی کردن نظریه اصلاحات جزء به جزء مهندسی اجتماعی اش

- به خاطر درهم شکستن هژمونی پرهیاهوی مارکسیسم و آشکار کردن جهنم سوزانی که در بهشت موعود آن - کمونیسم - پنهان شده بود .

- به خاطر رها سازی خرد و جان و اندیشه ما از ایده آرمانشگرایی ( اتوپیا )

- برای روشنگرهای ساده و منطقی اش در پرهیز از رفتن به سوی ناکجا آبادی که ایده ئولوژی های بنیاد گرا تبلیغ میکردند .

- به خاطر نقادی های مستمر و بی وفقه اش در نقد پوزیتویسم و نجات دادن علم تجربی از زندان تنگ حلقه وین ( مکتب اثبات گرایی منطقی )
 
- به خاطر نظریه ابطال پذیری تجربی اش که غرور بیجای علم تجربی را به فروتنی ارتقا می دهد .

- به خاطر نشان دادن تهی و خالی  پر طمطراق حلقه وین و کم کردن تدریحی شر آنها از سر بی پناه علم

- به خاطر نظریه تقرب تدریجی اش به حقیقت که همچنان انگیزه تحقیق را برای پژوهش حقیقت زنده میدارد

- به خاطر التزام ذاتی اش به استدلال منطقی و روفو کردن کاستی های قیاس با استقراء و تدقیق نظریه های انتزاعی با پژوهش های میدانی و پیمایشی
 
- به خاطر حمله های پیاپی اش به مطلق گرایی هگل  و گزافه بافی های نو هگلیان که منطق را بازنشسته می دانستند و حوالت تاریخی را ملاک درستی و نادرستی اندیشه می شمردند

- و  فرو نشاندن خدایگان فلسفه به جایگاه واقعی خودشان

- به خاطر متمایز کردن فلسفه حقیقی از خیال پردازی های شاعرانه ای که به دروغ نام فلسفه را دزدیده بودند .

- به خاطر زبان ساده و بی پیرایه اش و پارسایی اش از فضل فروشی و مغلق گویی اسلافش


به خاطر حدسها و ابطالهایش .... به خاطر منطق اکتشاف علمی اش .... به خاطر اسطوره چهار چوبش ........... به خاطر برداشت عینی اش .... به خاطر سرچشمه های دانایی و نادانی اش .......... به خاطر جامعه باز و دشمنانش ... به خاطر درس این قرنش ..... به خاطر زندگی سراسر حل مساله است ...... به خاطر ناکجا آباد خشونتش ......به خاطر درس این قرنش و دیگر درس گفتارها و نوشتارهای شیرین و عبرت آموزش

- پوپر را دوست دارم و رویکرش را می پسندم  که فلسفه علم ، فلسفه سیاست و فلسفه اخلاق را جانی دوباره بخشید و بسیاری از متفکران پس از خود را به جستارها و کاوشهای فیلسوفانه جدید وا داشت

- به خاطر رندی های زیرکانه او در استفاده از فن پلید سیاست برای خوشبختی بیشتر بشر
 
- پوپر را به خاطر خلق و خوی شخصی اش دوست دارم چرا که مردی نجیب ، فروتن ، مهربان ، متفکر ، منطقی ، واقع بین ، نکته سنج ، بردبار ،  شجاع ، اهل شوخی و طنر ، شیرین سخن ، آزادی خواه و خیر خواه بشریت بود

مردی که به اعتقاد من سقراط قرن بیستم بود البته از نوع خوش فرجامش 

فلسفه در فشار

 

نیاز ، زمینه حرکت و تلاش و نو آوری و خلاقیت است .

کسانی که با تمام وجود نسبت به یکی از نیاز های خود آگاهی پیدا میکنند ، با تمام وجود نیز برای رفع آن نیاز تلاش می کنند و در این مسیر ظرفیت های پیدا و پنهان خود را به کار می گیرند . اما گاهی نیازی وجود دارد اما نسبت به آن نیاز  ، آگاهی وجود ندارد . در آن صورت ، نه تلاشی انجام میشود و نه خلاقیتی به ظهور میرسد

این بی نیازی کاذب ناشی از پندار کمال است . بسیاری از انسانها خود را در وضعیت کمال می انگارند . خیال میکنند که کامل اند و دیگر نیازی به پیشرفت و تکامل ندارند .

برخی از فرهنگها نیز در پندار کمال غوطه ورند و چشم بر کاستی ها و ناتمامی های خود بسته اند و از سر غرور و نخوت به دیگر فرهنگ ها مینگرند تا آنجا که دیگران را عین عقب ماندگی و بی فرهنگی قلمداد میکنند . شاید بدترین ایرادی که  یک فرد ، یک جامعه یا یک فرهنگ میتواند داشته باشد همین پندار کمال است

علتی بدتر ز پندار کمال

در تو نبود ای مغرور ضال ( مولوی - مثنوی )

در چنین شرایطی یک سیستم باز که میتوانست با محیط  اطراف خود به تبادل ماده و انرژی و اطلاعات بپردازد به سرعت به یک سیستم بسته تبدیل میگردد و بسته شدن یک سیستم باز به معنی استقبال از نیستی و نابودی و مرگ است

با این مقدمه میتوان رکود علم ، فلسفه ، هنر ، فرهنگ و دین در یک جامعه  را مورد تحلیل قرار داد .

یکی از نمونه های رکود در جامعه ما ، رکود در حوزه تفکر و نهایتا رکود درتولید فلسفه است .

تحلیل های زیادی در باره رکود جریان فلسفه در ایران ارایه شده است . تاریخ فلسفه در کشور ما به نوعی نازایی و رکود ، رسیده است . اندیشه تازه ای متولد نمیشود و یا اگر فکری جوانه میزد به نهال بالنده و ثمر بخش تبدیل نمی شود . نو اندیشان مرتبا مورد طعن و طرد و تحقیر و توبیخ قرار میگیرند . کتاب های فلسفی در ایران عموما ترجمه متونی هستند که در غرب تولید شده اند ( غرب فرهنگی و فکری ) همایشها و کنفرانسهایی که در حوزه فلسفه در ایران بر گزار میگردد عموما با بازخوانی اندیشه ها و فلسفه های کهن و کلاسیک ایرانی - اسلامی .......... می پردازند و البته همه به منابع مالی سازمانهای دولتی و یا عمومی متکی اند که باز صد البته به منظور تقویت و تحکیم ایده ئولوژی خاصی تخصیص میابند . نشریات علمی - پژوهشی که اغلب وابسته به دانشگاه های بزرگ دولتی یا موسسات پژوهشی عمومی و دانشگاه آزاد هستند در پذیرش مقاله های فلسفی شرایط و محدویت های سخت گیرانه ای دارند . و از پذیرش نوشتاری که علی رغم استاندارهای علمی رویکرد دگر اندیشانه ای داشته باشند ، پرهیز میکنند . دروس دانشگاهی در رشته های فلسفی  به مطالعه متون کهن و کلاسیک ، اختصاص یافته است . در حوزه فلسفه اسلامی عبور کردن از حکمت متعالیه ، کاری ناهنجار و غیر عقلایی تلقی میشود . حتی دانش آموختگان سطوح بالای فلسفه اسلامی به درستی و کمال َ متون فلسفه مشاء   - که به حقیقت و جوهر فلسفه نزدیکتر است  - را مطالعه و قرائت نمیکنند . دروس کلام نیز به شرح تجرید و مقاصد و مانند آن ..... منتهی میشود . کلام جدید نیز که بیش از دو سه  دهه از  رواج آن در ایران نمیگذرد با دیده تردید و با عزم  جزم برای رد و ابطال خوانده میشود

ترجیع بند گفتمان فکری و فلسفی غالب در رسانه های حکومتی و دروس دانشگاهی و کنفرانسها و خطابه های سیاسی - مذهبی این جمله است که فکر ما ، فلسفه ما در اوج کمال است و همه دیگر مکاتب فکری و فلسفی دارای نقص و عیب و ایرادند .

دنیا اندیشه چیزی برای ما ندارد و دنیا باید از موهبت فکر و فلسفه اسلامی بهرمند گردد ..... گوش هر علاقه مندی تلنبار از این گفته ها ست که کافی است ما مکتب صدرایی را در بسته بندی های مشتری پسند ، تدوین کنیم تا جهان از این نعمت عظیم علمی بهرمند شود .

مرتبا میشنویم که علوم انسانی باید بومی  شود و البته مراد از بومی کردن اسلامی کردن این علوم  است

علوم اجتماعی ، روانشناسی ، فلسفه و وحوزه های دیگر که  از غرب آمده اند همه مبانی اومانیستی و سکولاریستی دارد و لذا همه ناموجه و نامطلوبند . ما که خود سر منشاء علوم انسانی و حکمت هستیم چه نیازی داریم که آثار متفکران دیگر را خوانش و تدریس کنیم

این همان پندار کمالی است که در کشور ما به انسداد تفکر و رکود فلسفه انجامیده است  . یک بی نیازی کاذب که مانع از تحقیق و مطالعه و نو آوری در فکر و فلسفه شده است .

اما البته در حوزه علوم تجربی و پزشکی و فنی و مهندسی این چنین نیست . در ناخودآگاه جمعی ما و در اعماق ذهن مدیران و برنامه ریزان ارشد کشور ما این باور وجود دارد که ما در زمینه این دسته از علوم نیازمندیم و باید در کنار وارد ساختن صنایع پیشرفته ، علم و تکنولوژی را وارد کنیم و به تحقیقات بنیادی بپردازیم . در این جا دیگر سخن از اسلامی کردن فیزیک پلاسما و بومی کردن شیمی پلیمر و هنجاری کردن علوم مهندسی نیست . نهایت سخن در این باب به اخلاق پزشکی و کنار آمدن با طب سنتی خلاصه میشود .

ولی در حوزه علوم انسانی پندار کمال ، مانع از درک نیازهای جدی و بنیادینی است که در زیر بستر چامعه ما موج میزند و این پندار کمال دروغین مانع درک درست این نیازها است و شاید به همین دلیل است که ما شاهد چنین نازایی و رکودی در فلسفه و علوم انسانی در ایران امروز هستیم .

 

دیالکتیک دولت و جامعه مدنی  

 


در طول دو قرن گذشته جنبشهای فراوانی در ایران با آرمانهایی مانند عدالت و پیشرفت و یا آزادی خواهی و استبداد ستیزی پدید آمده است

این جنبشها ، دستاوردهای قابل توجهی نیز  داشته اند ، انقلاب مشروطیت ، تاسیس دولت به معنای جدید ، مفهوم دولت - ملت به معنای مدرن ، تفکیک قوا  ، تاسیس مجلس شورا ، قانون اساسی ، تاسیس دیگر نهادهای مدرنی مانند دانشگاه ، نظام بهداشت و درمان متمرکز ، نظام تامین اجتماعی ، انجمن ها و احزاب سیاسی ، روزنامه و رسانه های گروهی ، نظام داوری و تشکیلات متمرکز قضایی ، جامعه پذیری زنان و احراز حق رای برای زنان ، افزایش رفاه و .... همه و همه از دستاوردهای این جنبشها محسوب میشود .

انقلاب اسلامی ایران نیز یکی از مهمترین جنبش های تحول خواهانه با محتوای اسلامی خواهی و دمکراسی خواهی ( اسلامیت + جمهوریت ) در ایران معاصر است که در نتیجه هم افزایی همه نیروهای معارض اعم از روحانیان بلند پایه ، روشنفکران مذهبی - روشنفکران جناح چپ و تجددخواهان و لیبرال ها شکل گرفته است . با این همه  این جنبشها آنچنان که باید و شاید به اهداف خود نایل نیامده اند .

نه توسعه در ایران به صورت درونزاد و پایدار نهادینه شده است و نه اصل تفکیک قوا و قانون مداری و دموکراسی با عیار بالا و مطابق استاندارهای مدرن در ایران محقق شده است . جنبش های عدالت خواهانه نیز همچنان اعتقاد دارند که عدالت به معنای مدرن آن که عبارت است از توزیع برابر فرصتهای قدرت ، ثروت و اطلاعات و دانش ، در ایران محقق نشده است . اسلام خواهان سنتی نیز بر این باورند که اسلام ناب و اصیل آنچنان شایسته است در کشور ما پیاده نشده است .

در مورد ناکامی این سلسله جنبشها ، نظریه پردازیهای و مطالعات آسیب شناسانه فراوانی صورت گرفته است که به دلیل طولانی بودن ، نمیتوان حتی فهرستی از آنها را در یک پست ارایه کرد .

اما از میان آنها نظریه ای وجود دارد که به نظر این قلم از اهمیت بیشتری برخودار است .

به نظر من علی رغم دستاوردهای مهم و قابل تامل این سلسله جنبشها ، یک مشکل اساسی و مشترک در همه این جریانهای تحول خواهانه ، هم در میان نظریه پردازان و کنشگران وجود داشته است و آن اینکه همه جریانهای معارض و انقلابی همه و همه به دولت به عنوان یک ابراز اصلی برای تحقق آرمانهای خود ، نگاه کرده اند . دموکراسی خواهان گمان کرده اند با در اختیار گرفتن نهاد دولت میتوانند ، دموکراسی آمرانه را از بالا به پایین جاری و ساری سازند .

عدالت خواهان نیز همین ایده را دنبال کرده اند ، آنها نیز تصرف دولت را هدف خود قرار داده اند تا پس از تشکیل دولت انقلابی ، عدالت را در جامعه مستقر نمایند .

جنبشهای اسلام خواهانه ، اعم از بنیاد گرایان  و روشنفکران مذهبی نیز با همین پیش فرض ، به کنشهای سیاسی و انقلابی مباردت ورزیده اند

شاید به همین دلیل است که بین این نیروهای کنشکر تحول خواه ، بر سر تصرف دولت ، رقابت هایی قدرتمند و گاه و بیگاه خشن و خونین صورت گرفته است . وجه همت همه این کنشگران ، بعد از سرنگونی دولت پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، تصرف تمامیت خواهانه دولت بوده است .

این رویکرد که نیروی عظیم جامعه ایران و نظریه پردازان و کنشکران سیاسی ایران را مصروف خود ساخته است به طور مستقیم ، باعث بزرگ شدن نهاد دولت و نحیف شدن جامعه و نهادهای مدنی در ایران شده است .

هر جریانی برای قدرت رسیدن نیازمند همراهی مردم و مساعدت جامعه ایرانی ، و به کار گیری انرژی تودها بوده است و بدین منظور وعده های بیشتر و شیرین تری به مردم داده است و به همین دلیل دولتهای مستقر، به منظور خنثی سازی تبلیغات فریبنده معارضین ، تلاش کرده اند با بزرگ کردن نهاد دولت ، اقتدار بیشتری تولید کرده تا از یک سو به جلو گیری نهضت ها پرداخته و از سوی دیگر به مطالبات انباشت شده و رو به تزاید جامعه ، پاسخی رقابت جویانه بدهد .

دولت های انقلابی نیز که وعده پیشرفت و عدالت و آرمانهای اسلامی داده بودند برای ، محقق ساختن این آرمانها و آرزوها به دولتهایی بزرگتر و نیرومند تر نیاز داشتند . و از سوی دیگر توده های مردم نیز ، تنها دولت را به عنوان مسوول و متصدی اصلی خواسته ها و مطالبات خود دانستند .

این دیالکتیک میان دولت و ملت به افزایش حجم و قدرت دولت در ایران و لاغر و نحیف شدن نهادهای مدنی انجامید و نهایتا دولتها به ضد خود بدل شدند . دولتهایی که آمده بودند آزادی بیاورند خود با مانعی برای آزادی و بعضا به قطب جدید استبداد تبدیل شدند . دولتهایی که آمدند تا عدالت بیاورند خود عامل اصلی رانت و آفریدگار طبقات متمایز اجتماعی و تبعیض شدند . دولتهایی که با آرمان اسلام خواهی پا به عرصه وجود گذاشتند ، رفته رفته برای حفظ قدرت و اقتدار خویش به عرفی گرایی و مصلحت اندیشی روی آورند و برای حل تعارضات تئوریک میان شریعت و عمل سیاسی به تاسیس نهادی مانند مجمع تشخیص مصلحت نظام تن دادند و به عرفی کردن امور قدسی به طور رسمی دامن زدند .

از آن سو ، نهادهای مدنی مانند سندیکاهای صنفی ، سازمانهای مردم نهاد ، احزاب سیاسی ، انجمن ها و جریانهای خودش و مستقل مردمی روز به روز ضعیف تر و ناکار امد تر و به نهاد دولت وابسته تر و وام دار تر شدند . حتی مستقل ترین نهاد مدنی ایران که عبارت بودند از حوزه های علمیه شیعی که قرنها با افتخار از دولت ها استقلال داشتند به تدریج به نهاد حکومت نزدیکتر و نهایتا وابسته و وام دار شدند .

اکنون میتوان نتیجه گرفت که رویکرد جریانها و جنبشهای تحول خواهانه جدید که نگاه ابزاری به دولت برای تحقق آرمان خویش  داشته اند ، یک رویکرد نابسنده و ناروا است . باید این نگاه و رویکرد مورد مطالعه آسیب شناسانه جدی و دقیقی قرار گیرد . در صورتی که نادرستی و ناکارمدی این رویکرد رایج اثبات شود ضروری است که  است که یک انقلاب اساسی در پارادایمها و دکترین های کنش سیاسی - اجتماعی ایران پدید آید . گفتمان های تحول خواهانه دولت محور باید به جنبش های توانمند سازانه اجتماع محور و تقویت کننده نهادی مدنی ، تغییر یابد  .

به گمان من ، این رویکرد میتواند به قدرتمند شدن اجتماع ، بلوغ فکری - فرهنگی تشکل ها و نهادهای اجتماعی ، درونزاد شدن توسعه ، کوچک سازی و چابکی دولتها ، تقویت مرزهای حریم خصوصی ، بسط آزادی های قانونی و مفید ، توسعه و تقویت احزاب و توازن عرصه های دولتی و خصوصی ، توسعه پایدار اقتصادی و شکوفایی استعدادهای انسانی منجر شده و نهایتا باعث رشد جامعه مدنی در ایران شود .


ملاحظه :

 در این یاد داشت دولت به معنای عام آن یعنی حاکمیت ( دستگاه حکمرانی ) به کار رفته است و منظور دولت به معنای خاص که مترادف با قوه مجریه است  نمی باشد .

استعلای روح

در بند رفته ایم

در بند مانده ایم

در بند زیسته ایم

کودکی ... تربیت .... محیط .... فرهنگ .... تاریخ

هر کدام مهری و بندی بر جانها و تنها

ارزشهایی که با تارها و پود هایی پوچ بافته شده اند

زمانه ها و مکانه ها 

و من و تو که همچون مختصاتی ثابت به آن میخکوب شده ایم

آیا کسی هست که از این محور دو گانه رهیده باشد ؟

وارسته از زمان و رهیده از مکان

فارغ از فرهنگ ها و فرارتر از ارزشها .........

مردی که از محیط فراخ تر و از تاریخ بلند تر باشد

و من چقدر  منتظر و دلبسته کسی هستم

که استعلای روحش ، حصار هستی را در هم شکند

آدمک ها مرده اند

و اینک نوبت آن است که

انسانی برتر بیاید ..................


آشفتگی و آشوب

متافیزیسین های کلاسیک بر اساس مکانیک نیوتنی ، نگاهی ماشین وار به جهان هستی داشتند . جهان در نگاه آنان از یک نظم ازلی برخوردار بود که به زبان حال بر وجود آفریدگاری هوشمند دلالت داشت . و از سوی دیگر فیلسوفان  منتقدی مانند دیوید هیوم ، تلاش داشتند تا با رویکردی تجربه گرایانه خود موارد نقضی چند بر این نظم اسطوره ای عالم وارد کنند و رخنه هایی هر چند کوچک بر دیوارهای سترگ متافیزک خداباوران در اندازند . دیالکتیک میان نظم باوران و آشوب شناسان بیش از دو قرن ، صفحات بی پایان کتاب های کلامی - فلسفی و علمی را از شواهد و دلایل بر له و علیه همدیگر آکنده بود ..................نقطه های گسست این اندیشه از اختلاف نظرهای پارادایمیک میان انیشیتن طراح نظریه نسبیت عام و خاص با نظریه پردازان عدم قطعیت و مکانیک کوانتم  (ماکس پلانک - ورنر هایزنبرگ - شرودینگر - جیمز مورفی -  نلیس بور .... ) آشکار شد و نابغه نسبیت همچنان بر این رای پای می فشرد که خداوند هرگز در طراحی هستی تاس نمی اندازد . تا اینکه در دهه های پایانی قرن بیستم نظریه سیستمها و متعاقب آن نظریه سیستمهای پیچیده ، پارادیمی تازه را در چشم انداز هستی شناسانه متفکران پست مدرن ترسیم کرد . چشم اندازی که در آن خداوند تاس نمی اندازد ، اما بازیهایی را طراحی میکند که بازیگران آن برای بقا و تکامل ناچار از تاس انداختن و ریسک های بزرگ و هولناک اند ( فون برتالانفی - ادور نو -ژان لویی مالوئن - ادگار مورن .. )

انگاره جدید با انبوهی از شواهد تجربی و تحلیل های سیستمی حاکی از این بود که : کل جهان آمیزه ای از نظم و بی نظمی / سامان و بی سامانی / سازماندهی و آشوبناکی است .

ما در جهانی زندگی میکنیم که نمیتوان عدم قطعیت و تصادف و پیش بینی ناپذیری را از آن زدود . جهان ما با هوشمندی تمام آشفتگی و آشوب را در سامانه ناکرانمند خود جای داده است .

نظریه سیستمهای پیچیده نشان داد که در یک جهان کاملا منظم و رگولار ، هیچ نو آوری و آفرینش و تحولی نمی تواند وجود داشته باشد . هیچ ارگانیسم زنده ای پدید نمی آید ...... و نهایتا موجود هوشمند و گزینشگری به نام انسان نیز فرصت پیدایش و زیستن نخواهد یافت .

به همین ترتیب در بی نظمی محض نیز هیچ گونه باشنده ای پای در هستی نمی گذارد . چرا که هیچ عنصر ثابتی برای بنا کردن یک سازمان در ان وجود ندارد .

هر گونه ارگانیسمی و سازمانی نیازمند نظم و بی نظمی است . در جهانی که سیستم ها دستخوش افزایش بی نظمی اند ( اصل دوم قانون ترمودینامیک ) و به سمت متلاشی شدن پیش می روند . سازمان ها و سیستم ها در برابر نفوذ بی نظمی مقاومت میکنند و راه های تازه ای برای باز سازی و نوسازی خویش می آفریند .... گونه های جدید و کامل تر حیاتی ساخته و پرداخته میشوند و سبک های متنوعی برای بقا شکل میگیرد . سیتسمها کمتر پیچیده ، با بهره کشی از آشوب ها و آشفتگی ، به پیچیدگی بیشتر و هدایت شده تر راه می برند 

پس انحطاط و تباهی و آشوب و مرگ ، امری کاملا طبیعی و هوشمندانه است . اندکی بی نظمی و اشفتگی ضروری و لازم است . نظم پولادین و بی نقص ، خیالی بیش نیست و انضباط مطلق ، دوزخی پر دژخیم است .

جهان ما که طرحی ابر هوشمندانه بر آن حکومت میکند ، دیالکتیکی فرا رونده میان نظم و بی نظمی / سامان و آشوب و برنامه ریزی و آشفتگی است . این چنین است که آزادی انسانی و انتخاب و ریسک و تعلیق و ایمان در این جهان ، حضوری معنادار و دلنشین دارند .



-------------------------------------------------------------------------------------


مراکز پیشگام جهانی در زمینه سیستمهای پیچیده :


 

-       University of California Santa Barbara, USA

-       Max Planck, Dresden Germany

-       Department of Applied Analysis and Complex Dynamical Systems, Kyoto University, Japan

-       Institute of Physics National Autonomous University of Mexico

-       Vrije Universiteit, Amsterdam, Netherland

-       University of New South Wales, Sydney, Australia

-       Santa Fe Institute, USA

-       Chair of Sociology, in particular of Modeling and Simulation, ETH,  Zurich

-       Chair of Entrepreneurial Risks

-       The Program on Networked Governance, Harvard Uni., Boston

-       Institute for quantitative social sciences, Harvard Uni., Boston


سه رویکرد سکولاریسم

یکی از مهمترین دستاوردهای رنسانس ، ایده جدا سازی نهاد دین و دولت از یکدیگر است . فرانسوی ها این ایده را لایسیته و یا لایسیسم نامیدند و بعدها در فرهنگ انگلو ساکسون به این ایده سکولارسیم گفته شد .

در عصر مشروطیت مفهوم لائیسم در ایران شناخته شده تر بود و در این دو دهه اصطلاح سکولاریسم در ادبیات فلسفی . سیاسی و جامعه شناختی ایران رواج قابل توجهی پیدا کرده است و البته در سه دهه گذشته نیز منابع کلاسیک فراوانی در موضوع سکولاریسم شکل گرفته است که قصد ندارم با روش انسکیلوپدیا نویسی به مساله سکولاریسم بپردازم.

آنچه که ذهن مرا به خود مشغول داشته است اصناف مختلف سکولاریسم است که کم و بیش در جهان نمایندگان و متون و متفکرانی و طرفدارانی دارد و این رویکردهای متفاوت و متنوع سکولاریسیم هر کدام نتایج عملی متفاوتی داشته و نحوه مواجهه انها با زیست بوم اطرافشان متفاوت است

در کنار طبقه بندی های مرسوم که با اندکی سرچ در منابع معتبر میتوان به انها دست یافت ، من بنا دارم در اینجا به یک ایده خام که در ذهنم مرور میشود سر و سامان بدهم و یک تقسیم بندی ساده و البته نزدیک به واقع در باره اقسام رویکرهای سکولاریستی ارائه دهم بدین قرار، به گمان میتوان رویکرد های مختلف سکولاریستی را در سه گروه زیر تقسیم کرد .

1- سکولاریسم ستیزه گر

2 - سکولاریسم پرهیز گر

3 - سکولاریسم گزینشگر 

و اما مولفه ها و نشانه های هر کدام از این رویکردهای سه گانه


سکولاریسم ستیزه گر :

این رویکرد تنها به جدا سازی نهادهای دین و حکومت اکتفا نمیکند . بلکه تلاش میکند تا دین را نه تنها از عرصه سیاست بلکه از همه عرصه های عمومی بیرون براند . بنا بر این رویکرد همه نهاد های عمومی در یک سازه اجتماعی باید از نماگرها و هنجارها و ارزشهای دینی تهی شود . نهاد های مانند اموزش و پرورش - ورزش - نهاد اقتصاد - بروکراسی - دفاع و امنیت - قانون - و ...... باید از  عناصر و هویت دینی خالی شود و در این راه از روشهای رادیکال نیز استفاده میکند . از نقطه نظر تاریخی ، سکولاریسم ستیزه گر قدیمی تر دیگر وریکردهاست . پیشینه ان به قرن 17 میلادی می رسد . گروهی از متفکران دوران روشنگری که حتی خود در حوزه های فردی و شخصی علایق معنوی و اخلاقی داشتند به شدت تلاش میکردند تا دین را از عرصه های عمومی بیرون برانند . سخن فرانسوا اروئه ولتر در این رویکرد خواندنی است که می گفت :

ما وقتی آزاد خواهیم شد که آخرین آجر آخرین کلیسا را بر سر آخرین کشیش بشکنیم .

جالب است که ولتر نمیگوید دین را رها کنید و به کار خود بپردازید بلکه میگوید نهادی مانند کلیسا و متولیان آن را از سر راه بردارید . جالب است که ولتر در عین اعتقاد به خدا و مسیح ، وصیت میکند که هیچ کشیشی در مراسم تشییع او حضور نداشته باشد .

سکولاریسم ستیزه گر بعدها تعدیل شد و کم کم از تب و تاب افتاد و هر چه ظهور و بروز حاکمیت های دینی کمتر و کم فروغ تر شد ... سکولارسیم ستیزه گر هم از حرارت و تعصب و تند خویی خود کم کرد . از نمونه های سکولاریسم ستیزه گر در خاورمیانه میتوان به مصطفی کمال آتا ترک در ترکیه و نسخه ناقص آن در ایران رضا خان پهلوی اشاره کرد . البته رضا خان در ستیزه با نهاد های دینی تردید داشت و گاهی برای کسب مشروعیت و یا از میان برداشتن موانع اجتماعی از نمادها و هنجارهای دینی نیز استفاده می کرد . ( راه اندازی و حضور در دسته های عزا داری سنتی و ... ) در جهان معاصر نیز بعد از ماجرای یازدهم سپتامبر و رواج و توسعه بنیاد گرایی دینی در افغانستان و سودان و عراق و پاکستان و ......... و گسترش اسلام هراسی ، سکولاریسم ستیزه گر ، جان تازه ای گرفت و به شکلی نابهنجار از خود نشانگانی به جا گذاشت .......... سخت گیری های قانونی در فرانسه و انگلستان و المان نسبت به پوشش اسلامی و یا دیگر نمادهای دینی ........... و قران سوزی و ....... از نشانگان این رویکرد است .

سکولاریسم پرهیز گر :

این رویکرد از سده 18 میلادی در اروپا شکل گرفت . وقتی نظامهای سیاسی لائیک شکل گرفتند و مذهب از نهادی های عمومی کم و بیش بیرون رانده شد و یا لااقل نفوذش کاسته شد ، سکولاریسم ستیزه گر به سگولاریسم پرهیز گر تحویل شد و قرون 19 و 20 میلادی ، دوره ای است که پرهیز از مناقشات دینی ، پارادایم اصلی مدیریت اجتماعی است . در این دوره فیلسوفان و سیاستمداران تلاش میکنند  نه از دین و نهادهای دینی دفاع کنند و نه با ان ستیز کنند . انها با دینی که ضعیف شده بود کاری نداشتند . دین در این رویکرد و این عصر ، تنها سوژ ه ای بود برای تحقیق و مطالعه و یا حیات خلوتی بود برای رفع خستگی های ناشی از تمدن مدرن . یا موضوعی بود برای جذب توریسم و تفاخر های تاریخی و یا حداکثر ضلعی از اضلاع هویت ملی .

اروپای دهه های 20 تا 70 و امریکای عصر حاضر ( در بعد اجتماعی - فرهنگی ) بیشتر در سپهر سکولاریسم پرهیز زیست می کردند و میکنند . این رویکرد مولفه های دیگری نیز دارد که در اینجا مجال  تفصیل ندارد و بزودی در یک مقاله منظم تر و دقیقتر به ان خواهم پرداخت ...

سکولاریسم گزینشگر

این رویکرد علی رغم اعتقاد به مبانی سکولاریسم و اصل جدا سازی نهاد دین و سیاست . اعتقاد چندانی به بیرون راندن دین از همه عرصه های عمومی ندارد . بر اساس این رویکرد چه بسا در سنت های دینی یا هنجارها و ارزشهای دینی ، مواد و مصالح مناسبی برای مدیریت اجتماع وجود داشته باشد که شاید بشود آن اموزه یا هنجار دینی را از متن و محیط خود جدا کرده و  برای حل و فصل برخی از مشکلات فردی و اجتماعی از ان استفاده کرد . بنا بر این نیازی به جعل قوانین و مقررات و سنت های جدیدی که چه بسا قابل استقرار و استمرار نباشند نیست . از انجا که هدف سکولاریسم ، انسان و رفاه و رشد و تعالی و خوشبختی اوست ( انسان غایت بالذات است = اصل اومانیستی ) پس هر انچه به کار تحقق بخشی این هدف بیاید ، قابل استفاده است .

مثلا در حوزه روانشناسی تربیتی و فن مشاوره اگر جهان بینی مذهبی با ارائه یک فلسفه معنا بخش برای زندگی ، باعث درمان اختلات روحی و روانی شود ، چرا نباید از ان استفاده کرد ؟ . مگر انسان و شادکامی و خرسندی و سعادت او غایت بالذات نیست  ؟ پس اگر عناصری از دین باعث بهبود مناسبات انسانی و درمان شود باید از ان استفاده کرد .....

در این رویکرد با دین مبارزه نمیشود . از کنار ان هم با بی تفاوتی یا پرهیز عبور نمیشود بلکه ضمن توجه و تاکید بر جدا سازی نهاد دین و دولت از یک دیگر ، با چشمانی باز و نقاد و دستانی گزینشگر به مطالعه مفاد و محتوی و ساختارها و نهادهای دینی پرداخته میشود . نمونه دیگر از این رویکرد ، توجه و تقویت  موسسات خیریه است که چون به عدالت اجتماعی و بالا بردن رضایت مندی از زندگی و توجه به طبقات فرودست ... منجر میشود ، راه گسترش ان را گشوده میدارند . چنانکه در امریکا بیشترین حجم ترنوور مالی مربوط به موسسات خیریه مذهبی و یا معنوی است . برای نمونه موسسه خیریه بیل و میلیندا گیتس ( وابسته به شرکت مایکرو سافت ) که در سال 2006 تاسیس شده است تا کنون بالغ بر 36 میلیارد دلار در امور خیره در سراسر جهان هزینه کرده است

علی رغم اسلام هراسی رایح میان دولت مردان آمریکایی و ستیزه خویی برخی از چهره های رادیکالی حزب جمهوریخواه امریکا ، سکولاریسم گزینشگر در میان جامعه امریکایی ظهور و بروز بیشتری دارد .

در ایران نیز این رویکرد بی انکه نامی داشته باشد و یا به شکل نظری به ان پرداخته شده باشد طرف دارانی دارد . به عنوان مثال استاد ارجمند آقای مصطفی ملکیان ، نو اندیش دینی معاصر که البته در چند سال اخیر دلمشغولیهای دیگری پیدا کرده است و کمتر مایل است که به عنوان نو اندیش دینی شناخته شود ، به زعم من در طیف نظریه پردازان سکولاریسم گزینشگر قرار میگیرد

گفتار من در این پست فقط جنبه توصیفی و پدیدارشناسانه دارد و به هیچ رو وارد حوزه تحلیل و نقادی این سه رویکرد نشده است  که این کار یک پروژه پژوهشی مستقلی  است و پرداختن به آن در این گفتار نمی گنجد .

در پایان تنها تاکید میکنم که نباید همه انواع رویکردهای مختلف سکولاریسم را به یک چوب راند و با همه انها یکسان برخورد کرد. سکولاریسم نیز در طول حیات خود فراز و نشیبهایی فراوان پبدا کرده است و نحله ها و شعبه های دیگری از شاخه اصلی ان روییده است ...


شستشوی آگاهی




بی سوادان قرن
۲۱
کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند ، بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند …
الوین تافلر

The illiterate of the 21st century will not be those who cannot read and write, but those who cannot learn, unlearn, and relearn
Alvin Toffler

دفاع از ویکی پدیا


بنا بر تعریفی که آفرینشگران ویکی پدیا در همین پایگاه اینترنتی به دست داده اند ، ویکی پدیا   wikipedia دانشنامه ی اینترنتی با محتوای آزاد است که به زبان های متنوع رایج جهانی و با همکاری افراد داوطلب نوشته میشود . ویژگی منحصر به فرد این دانشنامه آزاد این است که همه مردم جهان میتوانند در تولید ، نقد ، اثبات و یا ابطال و حتی تخریب اطلاعات موجود در این دانشنامه مشارکت داشته باشند .

این دانشنامه در پانزدهم ژانویه سال 2001 میلادی به منظور  تقویت و تکمیل دانشنامه مکمل تخصصی نوپدیا تهیه شد و در حال حاضر بوسیله بنیاد غیر انتفاعی ویکی پدیا در فلوریدا مدیریت میشود و در دیگر شهرهای جهان مانند آمسـتردام هلند و سئول کره جنوبی ......... دارای پایگاه های منطقه ای است .

آنچه که ویکی پدیا را از دیگر دانشنامه های بزرگ جهانی مانند بریتانیکا / امریکانا/ ایرانیکا و ........... متمایز میکند این است که این دانشنامه نه صرفا بوسیله نخبگان بلکه بوسیله همه مردم جهان تولید و نقادی و ویرایش میشود .

شاید این مزیت از دیدگاه پژوهشگران سنتی نقطه ضعف ویکی پدیا باشد . استدلال منتقدان این است که هر شخصی با هر سطح از اطلاعات و با هر انگیزه ای و چه بسا انگیزه های تخریبی و تحریفی ، میتوانند مطالبی را بروی سایت ویکی پدیا بگذارد و چه بسا بسیاری از مطالب ارایه شده در این دانشنامه ، حقیقت نداشته باشد و نهایتا اینکه مطالب ویکی پدیا اعتبار سندی ندارد و نمیتوان یک تحقیق آکادمیک را به این منبع ریفرانس کرد .

در میان دانشجویان مقاطع کار شناسی و کارشناسی ارشد ، تمایل زیادی برای استفاده از این دانشنامه آزاد جهانی وجود دارد . چرا که در این دانشنامه دسته بندی مفیدی  از موضوعات مورد نظر ارائه میشود و کار تحقیقی دانشجویان را تسریع و تسهیل میکند و از سوی دیگر اکثر استادن مقاطع پایین ( کاردانی و کارشناسی ) تلاش میکنند تا اعتبار ویکی پدیا را مخدوش جلوه دهند و دانشجویان را از مراجعه و استفاده از ویکی پدیا پرهیز دهند .

با این همه من بنا دارم از ویکی پدیا به عنوان یک دانشنامه در حال رشد و توسعه دفاع کنم .

بسیاری از استادانی که به ویکی پدیا اشکال میگیرند ، متوجه مزیت و فلسفه وجودی این دانشنامه نیستند و انتظار دارند که ویکی پدیا ، دانشنامه ای مثل دیگر دانشنامه باشد و در مورد تک تک اطلاعات موجود در آن منابع و مدارک معتبری به طور بالفعل وجود داشته باشد تا بشود در یک تحقیق به مقالات آن ریفرانس کرد .

اما نکته در اینجاست ویکی پدیا در فلسفه وجودی ، ماهیت و کارکرد با دیگر دانشنامه های متعارف تفاوت اساسی دارد و بنا بر این باید انتظار خود را از ویکی پدیا با ماهیت و فلسفه وجودی آن هماهنگ ساخت.

اکنون به چند نکته در باره مزیت ها و ماهیت ویکی پدیا اشاره میکنم:

- ویکی پدیا بر اساس نظریه تولید و توسعه ارگانیسم های حیانی هربرت اسپنسر طراحی شده است . مطابق این نظریه سازمان های اجتماعی نیز مانند موجودات زنده در اثر تعامل با محیط ؛ تطور میابند . بنا براین همچنانکه زیست شناسی تکاملی داروین ، تطور موجودات زنده را نتیجه دیالکتیک بین وراثت و محیط میداند . نظریه اسپنسر نیز تحول و تکامل سازه های اجتماعی را محصول دیالکتیک جوهره سازمان با اقتضائات محیطی میداند . بنا براین دانش یک سازمان اجتماعی است که مانند ارگانیزم زنده در تعامل دیالکتیکی بین تولید کننده آن و مصرف کننده آن تطور و تکامل می یابد .

- ویکی پدیا بستری برای این تعامل گسترده جهانی است . همه تولید کنندگان اطلاعات و مصرف کنندگان اطلاعات در یک بستر تعاملی میتوانند با همدیگر ارتباط داشته باشند و ذره ذره و تکه و تکه اجزای به هم مربوط یک واحد دانشی را تولید کنند و همچنین دیگران همین واحد دانشی را مورد نقد و ویرایش قرار دهند .یادمان باشد بنا بر قانون لینوس ، «با داشتن چشم‌های زیاد، خطاهای کمتری رخ خواهند داد.»

-  در پارادیمهای جدید فلسفه علم ، دانش محصول کار جمعی دانشمندان نیست بلکه محصول کار جمعی همه جهانیان است . بنا براین  در پارادایم جدید در فرایند تولید دانش اصول دموکراسی رعایت میشود . این نکته یکی از تبعات اجتناب ناپذیر جهانی شدن از یک سو و یکی از ثمرات مکتب پراگماتیزم در تعلیم و تربیت است که جان دیوئی و ویلیام جیمز آرزوی ان را در سر می پروراندند .

- ویکی پدیا ، نهایت دانش نیست ، بلکه ابتدای راه طولانی تولید دانش با مشارکت جهانی است و ایده نقد مدام کارل ریموند پوپر را در کتاب حدسها و ابطال ها ؛ عینی و عملیاتی کرده است . دانش حقیقی در پس نقد مدام و به تدریج تهیه و تولید میشود . ما در ویکی پدیا آرام آرام و با مشارکت همه مردم جهان به حقیقت تقرب پیدا میکنیم . و این ویژگی برای کسانی که انتظار دارند به طور فوری و بالفعل حقیقت را به تملک خود در اورند و خیال خویش را از یقین به دست اورده راحت کنند ، کمی مایوس کننده است . یادمان باشد که ماکس پلانک نظریه پرداز اصلی فیزیک کوانتم می گفت : تملک حقیقت نیست که برای پژوهنده شادی و خرسندی می آورد بلکه تقرب به حقیقت هدف علم است

- ویکی پدیا و امکان نقد و ابطال محتوا و مطالب آن مرا به یاد ایده اصلی کارل ریموند پوپر فیلسوف علم معاصر میاندازد . او در براب پوزیتویستها که اثبات پذیری تجربی را معیار علم حقیقی میدانستند ، اصل ابطال پذیری تجربی را پیشنهاد داد . مطابق این اصل گزاره های علمی با این شاخص از گزاره های غیر علمی جدا متمایز میشوند ( هر گزاره ای که قابلیت ابطال تجربی داشته باشد علمی است ) در این جا نیز مطالب دانشنامه بوسیله دیگر متخصصان ف بلکه همه مردم جهان در معرض نقد و ابطال قرار دارد . به همین دلیل این دانشنامه علمی است .

- برای استفاده از ویکی پدیا باید به این نکات یاد شده توجه داشت و به جای استناد و ریفرانس به ویکی پدیا در یک تحقیق آکادمیک ، شایسته است محققان به جمع آوری اطلاعات و طبقه بندی و نقادی آنها بیشتر توجه کنند و سپس خود این اطلاعات را راست آزمایی کنند . جالب اینجاست که این راست آزمایی را میتوان در خود ویکی پدیا انجام داد . بسیاری از مطالب و مواد ویکی پدیا در مداخل خود به خوانندگان و مصرف کنند گان هشدار میدهد که : این مطلب نیاز مند منابع بیشتر است / این مطلب نیازمند راست ازمای است / این مطب توسط .... مورد نقادی قرار گرفته است / بسیاری از محققان و متخصصان با این ادعا مخالفت کرده اند

- این خود نقادی از مهمترین نقاط قوت ویکی پدیا است که محقق را برای تدقیق در تحقیق راهنمایی می کند .

 در نهایت پیشنهاد من به استادان دانشگاه و مدرسان روش تحقیق این است که به جای مذمت ویکی پدیا و پرهیز دادن دانشجویان از مراجعه به این دانشنامه

اولا این دانشنامه آزاد را به شکل کارگاهی معرفی کنند و مزیتها و فلسفه وجودی و کارکرد آن را توضیح دهند.

ثانیا دانشجویان را راهنمایی کنند که به طور فعال و آکادمیک در ویرایش محتوای مطالب این دانشنامه مشارکت کنند تا تولید و نشر دانش جهانی را تمرین کرده کرده و در این کار مهارت یابند .

ثالثا نحوه استفاده از ویکی پدیا و راست آزمایی رفرانسها را به دانشجویان خود اموزش دهند و نهایت دانشجویان منابع اصلی را مورد استناد قرار دهند و ویکی پیدیا را نه به عنوان یک منبع اصلی و نهایی بلکه به عنوان یک منبع واسط و شاهراه برای دسترسی به منابع دست اول مورد استفاده قرار دهند.

در صورت نفی و انکار ارزش ویکی پدیا و دور نگاه داشتن دانشجویان از این امکان رو به رشد جهانی ، نظام دانشگاهی ما از فرایند تولید و ویرایش و باز نشر دانش جهانی عقب میماند و به تدریج از جهان جدید و پسا مدرن کناره گرفته و زیست جهان ما با زیست جهان معرفتی جدید نا همخوان خواهد شد .

شایان توجه است که مطابق آخرین تعریف استاندارد شده یونسکو از مفهوم و شاخص باسوادی ، بیسواد از 2010 به این سو به کسی گفته میشود  که مهارت تولید دانش و به اشتراک گذاشتن آن را در مقیاس جهانی نداشته باشد.

 بنابراین تمام کسانی که نتوانند دانش خود را در بوته نقد دیگر مردم جهان بگذارند بی سواد محسوب میشوند .......!!

از 2010 به این سو هر کس ایمیل نداشته باشد / وبلاگ یا وب سایت نداشته باشد / در فیس بوک ویا دیگر شبکه های مجازی جهانی حضوری فعال نداشته باشد / یا در فرایند تولید و نقد داشن جهانی و ویرایش ان مشارکت نداشته باشد بی سواد محسوب می شود

بنا براین ، پی ویکی پدیا و دیگر دانشنامه های آزاد و در حال رشد جهان را جدی  بگیریم.......





گفتگوی دو نابغه

انیشتین :

مردم تو را دوست دارند و برایت دست تکان میدهند

برای اینکه بی آنکه حرف بزنی ، می فهمند چه میگویی

چارلی چاپلین :

مردم تو را هم دوست دارند و برایت دست تکان می دهند

برای اینکه نمی فهمند چه میگویی ........ !


اشاره انیشتین به فیلمهای صامت چاپلین و

اشاره چاپلین به نظریه پیچیده و نامفهوم نسبیت عام و خاص بود

 دو نابغه بزرگ

در مراسم افتتاحیه فیلم روشنایی های شهر

دوم فوریه 1931 لس آنجلس


تاملاتی در باره دین و اخلاق


برای پذیرش یک اعتقاد ، یک ایدئولوژی و یک مذهب ، ملاکهایی چند وجود دارد . و یکی از مهمترین این ملاکها ، اخلاق است . ارزشهای اخلاقی ، فرا دینی و ماقبل دینی اند به این معنا که اگر ، شخصی مدعی نبوت باشد ، رفتار و گفتار و اندیشه ها و اموزه های او با ، ارزشهای جهانشمول اخلاقی ، مقایسه و تطبیق میشوند . در صورتی که آشکارا ، با ارزشهای عام اخلاقی در تعارض باشد ، دعوت آن مدعی ، پذیرفته نمیشود . فرض کنیم شخصی با دعوی نبوت و اتصال معنوی به ملکوت عالم ، آشکارا دروغ  را بر صداقت و خیانت را بر امانت و ظلم را بر عدالت ترجیح دهد و  مردم را به این ضد ارزشها ، دعوت کند . بدیهی است که وجدان های سلیم بشری ، دعوت او را نمی پذیرند و گردش جمع نمیشوند و تکذیب و تقبیحش میکنند .

نکته دیگری در این دقیقه نهفته است و آن اینکه قبل از آنکه ، دین معینی ، به ارزشهای اخلاقی دعوت کند ، مردم ، اجمالا فهم روشنی از ارزشهای اخلاقی دارند و بر درستی و ارزشمندی آنها اذعان و اعتراف دارند .

این دو استدلال ، نشان میدهد که اخلاق و ارشهای عمومی و جهانشمول آن ، فرا دینی و ماقبل دینی اند . دین بواسطه هماهنگی و اعتراف به این ارزشها ، اعتبار و مقبولیت می یابد . پس دین ، وامدار اخلاق است و  اخلاق مقدم بر دین و مستقل از  آن است .

این سخن به آن معنی نیست که دین ، فاقد محتویات اخلاقی است . بدیهی است که متون و شخصیت های دینی سرشار از آموزها و شاخص های اخلاقی اند .بلکه در اینجا بر تقدم و استقلال اخلاق بر دین تاکید می شود .

حال مساله در این است که علی رغم تاکید و ابرام ادیان بزرگ بر درستی ارزشهای اخلاقی ، اما گاهی در گوشه و کنار متون دینی ، به دلیلی راز آلود و نامکشوف ، جانب اخلاق و ارزشهای کلی و جهانشمول آن رعایت نمیشود و یا به نظر میرسد که برخی از ارزشهای اخلاقی در نگاه دینی ، از آسمان رفیع کلیت و اطلاق ، پایین آمده و غبار نسبیت می پذیرند و خاکی و زمینی میشوند .

در کتاب مقدس عهد عتیق ، نمونه های فراوانی برای اخلاق شکنی ، وجود دارد که از ذکر این نمونه ها در میگذرم . در عهد جدید ( انجیل و نامه های رسولان ) این ارزش گریزی های بسیار کمتر و نزدیک به هیچ است . در قران کریم اما چند نمونه نادر وجود دارد که با مبانی نظریه های کلی گرایانه و مطلق گرایانه در باب اخلاق ، همخوانی ندارد . یا نیازمند تاویل های رازورانه و عرفانی است .

دو نمونه مشخص آن عبارتند از

- رفتار یوسف پیامبر ، با براردان خویش در سفر دوم آنان به مصر که با ترفندی ( قرار دادن کیل زر در بار و توشه برادرش بنیامین و مطرح کردن گناه نکرده ی خیانت و سرقت به برادران خود ) بنیامین را به عنوان گروگان ، نزد خود نگاه میدارد تا به این بهانه پدر خود حضرت یعقوب را به مصر خوانده و او را ملاقات کند

- نمونه دوم ماجرای ملاقات عبد صالح خدا ( خضر نبی ) با حضرت موسی است که دو عمل از سه عمل شگفت او با ظواهر اخلاق ، در تعارض است ؛ اول اینکه قایق را تخریب میکند و دوم اینکه کودکی بی گناه را به واسطه گناهی که بعدا خواهد کرد ، می کشد ( قصاص قبل از جنایت )

نمونه هایی دیگر نیز هست که از انها در میگذرم

این رویدادها که زمینه تاویل های رازورانه را فراهم آورده است ، دستمایه نظریه پردازیهای عارفانه ایی شده است که اصطلاحا ، به آنها را نظریه انسان کامل و ولایت معنوی می گویند . پیر / ولی / قطب / شاه / شیخ و ..... انسان کاملی است که به مقام ولایت کلیه الهیه رسده است و از جمله خصایص او این است که از قید و بند شاخص های اخلاقی آزاد است . رفتار او با فضایل اخلاقی مقایسه نمیشود . بلکه اخلاق و فضایل معنوی از رفتار و مقام او استخراج میشود به قول مولوی ؛ هر چه آن خسرو کند شیرین بود ...... !!

مثنوی معنوی مولوی با همین نگاه متولد میشود . در همان دفتر اول این کتاب بزرگ و پر و رمز و راز - که من انتقادهایی اساسی و ساختاری به آن دارم - ، مولوی داستانی را طرح می کند که در خلال آن پادشاهی که بعد او را  به پادشاهی معنوی و باطنی تحویل میکند ، عاشق کنیزکی میشود ، خیال تملک او را در دماغ می پرورد و بعد معلوم میشود که کنیزک ، دل به پادشاه نمیدهد و خود را به شاه تسلیم نمیکند و پس از تحقیق معلوم میشود که کنیزک عاشق ، جوانی از قوم و سرزمین خود است که با حیله و ترفند ، جوان عاشق را به قصر شاه می اورند و قرین کنیزک میکنند و بعد در غذای او به تدریج زهر می ریزند و او را بیمار و زرد رو  و ضعیف و نحیف میکنند تا به تدریج از چشم کنیزک بیافتد و بعد عاشق بیچاره در اثر سم و زهر می میرد و به تدریج مهر جوانک از دل کنیزک میرود و بعد شاه که مانع را با دست خود از سر راه برداشته است ، دل کنیزک را می رباید و او را تصرف و تملک کرده و با او نرد عشق می بازد.

و این جناب مولوی با چه آب و تاب و آسمان به ریسمان بافتنی در صدد است کار زشت و غیر و اخلاقی و ناجوانمردانه شاه توجیه نماید و بگوید که کار شاه را با خودت قیاس نکن

کار پارکان را قیاس از خود مگیر

گرچه باشد در نوشتن شیر شیر

آن یکی شیر است اندر بادیه

وان دگر شیر است اندر بادیه

ان یکی شیر است آدم می خورد

وان دگر شیر است کادم می خورد

بعد برای محکم کاری بیشتر ، داستانی دیگر در میفکند و قصه مرد بقال و طوطی را به شیوایی به کار میگیرد تا بفهماند که آن طوطی نگون بخت که با ضربه کفه ترازوی استاد عطاری کچل شد و پس از آن با یک قیاس غیر منطقی نتیجه گرفته بود که هر کس کچل شده باشد ، لابد در اثر ضربه کفه ترازوی استاد خود کل و کچل شده است...... !

از چه ای کل با کلان آمیختی

تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را .....

این یک نمونه از نسبیت گرایی اخلاق در متون عرفانی ماست که تلاش میکند مقام پیر و ولایت را برتر از ارزشهای اخلاقی بنشاند و راه را برای گزاره ( هدف وسیله را توجیه میکند ) بگشاید .



در باره مولوی و جهان بینی خاص او که اصلا چنگی به دل من نمیزند و بلکه از نهادینه شدن این اموزه های ترسناک و غیر انسانی و ضد اخلاق ، برای جامعه به شدت بیمناکم در میگذرم و این پرسش را برای خود و خوانندگان آگاه و روشن ضمیر طرح میکنم که آیا میتوان در آغاز دعوت ، از اخلاق سخن گفت و از نردبان ارزشها و فضیلت ها بالا رفت و سپس نردبان و پلکان صعود را نادیده انگاشت ؟

آیا میتوان در ارزشهایی مطلق و کلی و جهانشمول ، بنا به ضرورت یا مصلحت ، استثنایی قایل شد ؟

آیا در آن صورت اخلاق دینی به پراگماتیسم مصلحت گرایانه و سیاست های عرفی تنزل مقام نمیابد ؟

به راستی که فلسفه اخلاق از حلقه های مفقوده تحقیقات دانشمندان و حکیمان مسلمان است و تا هنگامیکه ما نظریه ای خرد پذیر و منسجم در زمینه فلسفه اخلاق نداشته باشیم . نمیتوانیم نظریه ای سازگار و هماهنگ در حوزه سیاست داشته باشیم . همچنین نمیتوانیم فقه و شریعتی سازگار با اخلاق داشته باشیم .


عکس محال و مدرنیته ایرانی


MollaHadiSabzvari.jpg


تنها عکس حاج ملاهادی سبزواری فیسلوف متاله ایرانی

معاصر ناصر الدین شاه قاجار


از شگفتی های روزگار ساده دلی و خام اندیشی برخی  نخبگان بزرگ علمی  و فلسفی است که عمیقا به روشهای قیاسی و علوم انتزاعی دلبسته اند و حاضر نیستند از عوالم مجردات به همین عالم دم دستی طبیعت اجلال نزول فرمایند و با چشم باز ، حقایق عالم را مشاهده کنند .

یکی از نمونه های جالب آن ماجرای ورود دوربین عکاسی  و سینماتوگراف به ایران است . آورده اند  که ناصرالدین شاه در سفر به خراسان، بر سر راه مشهد، در سبزوار اتراق کرد و در این شهر به دیدن فیلسوف و حکیم بزرگ آن روزگار، حاج ملاهادی سبزواری که در حکمت الهی و فلسفه و عرفان و زهد و تقوی و طهارت نفس سرآمد روزگارخود بود ، رفت و با او به گفت و گو نشست. در پایان نیز از حکیم درخواست کرد اجازه دهد عکاس باشی دربار که همراه موکب همایونی بود، از او عکسی بگیرد. فیلسوف بزرگ ما که تاکنون ازعکاسی چیزی نشنیده و ندیده بود، پرسید: ماهیت عکس چیست؟ توضیح دادند که سایه ای است از شخص یا چیزی که بر روی کاغذی می افتد و باقی می ماند. بعد ایشان چنین برداشت کرد که بواسطه این دستگاه ، عکس چهره انسان که عرضی وابسته به جوهر است ، از موضوع خود منفک شده و به موضوعی دیگر که مثلا کاغذ عکاسی است عارض می شود . این تحلیل فلسفی کار دست حکیم با فراست ما داد ......... چرا که بنا بر مبانی حکمت مشاء ، انتقال اعراض ، مستقل و منفک از جوهر جسمانی و موضوعی که محل عروض  و اتکاء آن است ، محال و ممتنع عقلی است . !! فیلسوف متفکر ما به این نتیجه رسید که عکس گرفتن محال است و هر چه که دیگران در باره عکس گفته و شنیده اند وهم و خیال و اشتباه است .  شاه و همراهان درماندند و از پس قانع کردن حکیم برنیامدند، اما اصرار کردند که ایشان این بحث های منطقی را کنار بگذارد و اجازه دهد عکاس باشی از ایشان عکسی بگیرد. حکیم با اکراه پذیرفت و روبروی دوربین عکاس باشی نشست و اکنون تنها تصویری که از ایشان باقی مانده، همان عکسی است که ایشان وجود آن را منطقا محال می دانست.

و ما به برکت همین عکس محال ،  تصویری واقعی از این فیلسوف بزرگ که به روشهای میدانی و تجربی واستقرایی بی اعتنا بود در دست داریم . این عکس محال را میتوان اولین رویارویی مظاهر  سخت افزاری تجدد و مدرنیته با سنت عقلانی ایرانی داست . نکته در اینجاست که سنت عقلانی ایرانی بی آنکه  بتواند از پس تحلیل ماهیت مدرنیته بر آید به ناچار و اکراه به مظاهر سخت افزاری تمدن و تجدد غربی تن در میدهد .................. !

اکنون نیز باید گفت :  فاعتبروا  یا اولی الابصار


شوق عشق -  جستجوی دانش - غمخواری با الام بشری

 

Three passion, simple but overwhelmingly strong, have governed my life: the longing for love, the search for knowledge, and unbearable pity for the suffering of mankind. These passions, like great winds, have blown me hither and thither … over a deep ocean of anguish, reaching to the very verge of despair

 



سه كشش ساده اما بس فراگير و تأثيرگذار، بر زندگي من همواره حكم مي‌رانده است: شوق عشق، جست‌وجوي دانش، و  غمخواري و تأثر فوق‌العاده نسبت به آلام بشري. اين جاذبه‌ها همواره مانند طوفان‌هاي سهمگيني برفراز اقيانوس ژرف اندوهناكي، مرا به اين سو و آن سو كشانده‌اند و به ساحل نوميدي رسانده‌اند.

                                                     

برتراندر راسل ؛ اتو بیوگرافی

زیبایی ، تکثر خواهی و بی وفایی


عکس تزینی است

نام سیپان آگرین را شنیده بودم و جسته گریخته نوشته های او از جمله  چند داستان کوتاهش را خوانده بودم و به نظرم نویسنده ای نه چندان عمیق می نمود به وِیژه آنکه جستجوی من در باره زندگی و آثار و اندیشه های او در منابع قابل اعتماد به نتیجه ای درخور و رضایت بخش منجر نشده بود تا اینکه در  سایت بالکن با مقاله ای ترجمه شده از سیپان آگرین با عنوان زیباشناسی اغواگری روبرو شدم. مقاله با رویکری تحلیلی - فلسفی ، پارادوکس عشق به زیبایی و وفاداری و تعهد  را مورد واکاوی قرار داده و سرشار از دقایق انسان شناسانه و ظرائف روان شناسانه است گر چه رویکرد کلی آن فلسفی و تحلیلی است . آگرین در این مقاله سعی دارد تا نشان دهد تکثر خواهی در مردان اغواگر گرچه از نظر اخلاقی ، بی وفایی و خیانت محسوب می شود ولی از نظر فلسفه ایستتیک ، روشی برای تعهد به اصل زیبایی است . به زبان دیگر رابطه بین مرد اغواگر تکثر خواه با معشوق زیبا ، رابطه سوژه با سوژه ای دیگر نیست . بلکه رابطه سوژه با ابژه است و مرد تکثر خواه ، معشوقی آرمانی و فوق انسانی دارد . او گرچه دون ژوان مینماید  اما در واقع  از شخص زیبا به منظور نیل به ایده و حقیقت زیبایی در میگذرد . به زبان فلسفه اسلامی از امر مقید به سوی امر مطلق سلوک میکند و این سلوک زیبایی ، مستلزم درگذشتن از زیبا رویان فراوان است . این نگره با انگاره یگانه و بی بدیل بودن معشوق ، در تعارض است و تبعا به نتایجی نامتعارف و آوانگارد می انجامد .......... به جای این روده درازیهای فلسفی خوانندگان را به اصل مقاله سیپان اگرین دعوت می کنم:




زیبایی شناسی اغواگری

سیپان آگرین

  اغواگر زن پرست نیست ، زیبا پرست است. او به دنبال زن نیست ، به دنبال زیبایی ست. او زیباپرست بدبختی ست که به دنبال زیبایی ست اما به زن می رسد و مجبور می شود جستجوی خود را از سر بگیرد ، دوباره و دوباره. این آن چیزی ست که به آن می گویند بی وفایی. اما اغواگر بی وفا نیست : اغواگر به زن بی وفاست تا بتواند به زیبایی وفادار باشد. او عاشق زن نیست ، شیدای زیبایی ست. هیچ زنی زیبای مطلق نیست ، و اغواگر سرگردان همین مطلق است. به همین خاطر اغواگر یک عاشق ناکام است  ، نه یک منحرف یا لذت پرست.

   اغواگر یک ماجراجوست. ماجراجو به دنبال ماجراست و نه زن. به دنبال خطراست و نه زن. به دنبال هیجان است و نه لذت. ماجراجو به دنبال مرگ است تا بتواند احساس زنده بودن کند. ماجراجو عاشق زن نیست ، عاشق تعلیق است و گریزان از تکرار و یکنواختی. مرده یکنواخت است و ماجراجو نمی خواهد مرده باشد. ماجراجو به دنبال مدرک برای بودن خود است. هر چه بیشتر دوستش بدارند ، احساس بودن بیشتری می کند. هر چه زنان بیشتری دوستش بدارند ، بودنش بیشتر می شود. از این زن سراغ آن زن می رود تا مدرک بیشتری جمع کند. اغواگر بی وفا نیست ، به دنبال مدرک بیشتر برای بودن خود است. برای اغواگر زن میل جنسی نیست ، زن ماجراست ، ماجرای یک مدرک. اغواگر ماجراجوست و برای ماجراجو وفاداری لغتی بیگانه است. ماجراجو فقط یک کلمه می شناسد : ماجرا.

   برای ماجراجو فقط دو نوع چیز در دنیا وجود دارند : جالب و ملال آور ( برای او خیر و شرَ بی معناست ). به همین خاطر اغواگر ، به عنوان یک ماجراجو ،  بی وفاست. وفاداری یعنی انتخاب یک زن از بین زن های دیگر. اما انتخاب یک زن از بین زن های دیگر یعنی صرف نظر کردن از زن های دیگر. وفاداری به یک زن یعنی بی وفایی به زن های دیگر. پس وفاداری یعنی تکرار یک شخص ، تکرار یک احساس و ماجراجو از تکرار بیزار است. او به دنبال تازگی ست ، به دنبال ماجرا.

   تازگی یعنی تغییر ، شگفتی ، هیجان. اما تازگی بدون خطر کردن ، ماجرا نیست ( ماجراجویی که بدون خطر کردن ، به دنبال تازگی ست دیگر ماجراجو نیست ، توریست است : توریست یک ماجراجوی ترسوست ). پس ماجراجو به دنبال خطر و مانع می رود و تبدیل می شود به فاتح و جنگاور. جنگاور به دنبال دشمن می گردد تا شکستش دهد ، به دنبال موانع می گردد تا از آن ها برگذرد. پیروزی آسان برایش پیروزی نیست ، ننگی ست نازدودنی. به همین خاطر اغواگر از زنی خوشش نمی آید که این زن او را دوست دارد ، به دنبال زنی ست که او را دوست ندارد ، زنی که در برابر او مقاومت می کند. هر چه موانع دستیابی به این زن بیشتر باشند ( نامزد داشته باشد و یا شوهر ) خواستنی تر می شود ، چون به معنای جنگ سخت تر و شدید تر و پیروزی بزرگتر است. به همین خاطر اغواگر اخلاق سرش نمی شود ، چشمش فقط موانع را می بیند. اغواگر به دنبال زن نیست ، اغواگر جنگاوری ست که به دنبال جنگ می گردد و بعد از پیروزی فوری می خواهد سراغ پیروزی بعدی و بزرگتر برود. برای اغواگر زن مهم نیست ، پیروزی مهم است.

   در یک رابطۀ عاشقانه وفاداری بی معنی ست. عاشق خودبخود وفادار است ، چون کسی غیر از معشوق را نمی بیند ، نمی تواند غیر از معشوق کس دیگری را ببیند : عاشق محکوم به وفاداری ست. عشق یک احساس است و وفاداری یک تصمیم. آدم تصمیم می گیرد که وفادار باشد اما نمی تواند تصمیم بگیرد که عاشق بشود. به همین خاطر است که وفاداری در ازدواج است که معنا پیدا می کند. چون ازدواج یک تصمیم است نه یک احساس ( اغواگر در یک حالت دست به ازدواج می زند : وقتی ازدواج نشانۀ پیروزی نهایی او بر یک زن است. اما بعد از ازدواج این زن را رها می کند ). وفاداری در ازدواج یعنی شرافت اما در رابطۀ عاشقانه یعنی اهانت ( من دیگر تو را دوست ندارم اما این احساس خود را پنهان می کنم تا تو را نیازارم و همچنان همچون یک عاشق با تو رفتار می کنم : دیگر تو را دوست ندارم اما به تو ترحم می کنم و این یعنی اهانت نه وفاداری ). پس در یک رابطۀ عاشقانه وفاداری وقتی آغاز می شود که عشق پایان یافته باشد : وفاداری در یک رابطۀ عاشقانه یعنی خیانت.

   اما خیانت در اغواگری از جایی دیگر سربرمی آورد. برای اغواگر به عنوان ماجراجو ، زندگی یعنی هیجان و تعلیق ، تعلیق بین مرگ و زندگی ، بین پیروزی و شکست. اما این تعلیق ، تعلیق زمان هم هست. برای همین هم اغواگری یعنی خودجوشی ، یعنی فراموش کردن گذشته و آینده. اغواگر به عنوان ماجراجو در زمان حال زندگی می کند ، در لحظه. به همین خاطر هم هست که اغواگر بی وفاست. چون وفاداری یعنی تصمیم به تداوم یک شخص و یک احساس در آینده ، و برای اغواگر آینده بی معناست ، به همانگونه که گذشته. او فقط حال را می شناسد ، به همین خاطر هم او بی وفا نیست او اصلاً نمی تواند وفادار باشد. چون وفاداری یعنی تعهد و اغواگری یعنی تعلیق ( و به همین خاطر هم اغواگر نه پشیمان می شود و نه احساس گناه می کند : لحظه ، نه گذشته دارد و نه آینده و لحظه یعنی اغواگر ، پس اغواگر نه گذشته دارد و نه آینده. در نتیجه اغواگر حافظه ندارد و کسی که حافظه ندارد نمی تواند به خاطر بیاورد که چه کرده است ، پس نه پشیمان می شود و نه احساس گناه می کند ).

   اغواگر چهره ای آشنا برای ماست : دون ژوان. او یکی از اسطوره های دنیای مدرن ( یعنی از نوزایی بدینسو ) است. او یک شورشی است ، کسی که علیه دین و اجتماع و اخلاق و محرمات طغیان می کند. او کسی است که خودش حد آزادی اش را تعیین می کند و اجازه نمی دهد کسی برایش تعیین تکلیف کند. او جسارت این را دارد که از آزادی نترسد و در سنت پناه نگیرد. تنها ارزش او تازگی ست و سعی می کند آن را در هر جا و به هر قیمتی به چنگ آورد ، حتی اگر به او بگویند بی وفا و هرزه و منحرف. او قربانی سرسختی اش در پایبندی به تنها ارزشی ست که می شناسد و برای او محترم است. تمدن مدرن هم بر پایۀ پیشرفت و نوگرایی و ضدیت ( یا حداقل تقابل ) با سنت استوار است و دون ژوان در چنین تمدنی ست که می تواند تبدیل به یک اسطوره و سیمایی جذاب شود ( در سده های میانه قدیس بود که اسطوره می شد و سیمایی جذاب داشت ).

   دون ژوان جذاب است اما قهرمان نیست. او یک ماجراجوی بدبخت است که فقط در دنیای مدرن که دنیای آدم های میانمایه است می تواند به لقب قهرمان مفتخر شود ، دنیایی که قهرمان های آن ماجراجویان و فوتبالیست ها و ستارگان سینما و خوانندگان هستند ( آخرین قهرمان واقعی ، آخرین سلحشور ، دون کیشوت بود که در دنیایی که داشت از عشق و عدالت و شرافت تهی می شد و پول و رقابت و سودجویی جای آن ها را می گرفتند ، از این ارزش ها دفاع می کرد و به همین خاطر هم در چشم دیگران مضحک جلوه می کرد ، چون آدم نابه هنگامی بود. شاید به همین خاطر هم هست که هنوز هم بزرگترین تراژدی نویس شکسپیر است. چون برای تراژدی احتیاج به قهرمان یا ابرقهرمان داریم و در دنیای مدرن خبری از آنها نیست. نسل شان ورافتاده است و جایشان را بورژواها گرفته اند . به همین خاطر هم دیگر تراژدی بزرگی نداریم ). دون ژوان قهرمان نیست ، او یک ماجراجوی بدبخت است که ادای قهرمانان را درمی آورد ، ادای جنگاوران و فاتحان را. او به دنبال پیروزی ست ، از یک زن به زنی دیگر از یک قلب به قلبی دیگر ، تا حقارت خود را بپوشاند ، تا باورش بشود که هنوز هم هست. بله دون ژوان جذاب است ، در این شکّی نیست ، شاید برای اینکه در درون هر کدام از ما دون ژوانی آن گوشه کنارها دارد به ما چشمک می زند.

http://balkon.ir/weblog/?p=260

دوستان قدرت یا قدرت دوستان !!


خنده دار احمدی نژاد


عکسها تزئینی است و هیچ ربطی به متن ندارد  ! ! !


------------------------------------------------------------------------------

 قطعه ای از کتاب حکمت شادان  فریدریش ویلهلم نیچه :

مردان مشهوری که نیاز به شهرت خود دارند – مانند تمام سیاست مداران – دیگر متحدان و دوستان خود را ...................... 

ادامه نوشته

حکمت شادان



غم و شادی


مدتی بود که میخواستم در باره افسردگی و روشنفکری مطلبی بنویسم و به زعم خودم نشان دهم که هیچ گونه ضرورت منطقی میان مولفه های روشنفکری و غم و انده و ماتم زدگی وجود ندارد . گرچه کم نیستند روشنفکران و یا شبه روشنفکران و روشنفکر نمایانی که افسرده اند و یا با نمایش افسردگی و ماتم گرایی تلاش می کنند برای خود در میان روشنفکران جایی دست و پا کنند . تا آنجا که شاید بتوان در یک تحقیق میدانی و پیمایشی نشان داد که گروهی از شخصیت های افسرده به شکل ناخود آگاه تلاش میکنند دلیل موجه و با کلاسی برای افسردگی خود پیدا نمایند . چه چیزی بهتر و با کلاس تر از روشنفکری و همه چیز دانی !  کم نیستند آدمهای همیشه غمگینی که برای توجیه غم و اندوه و افسردگی خود با دقتی تمام و به شکلی علمی دست روی گژی های اجتماعی و فرهنگی و نارسایی های مدیریتی و سوء نگرشها و تباهی های اجتماعی و .......... میگذارند و در این راه از انواع و اقسام شواهد علمی و تحقیقاتی نیز استفاده میکنند که البته بسیاری از آن یافته ها در جای خود درست و منطبق با واقع است . اما جالب است که نمونه های نقض فراوانی برای این فرضیه وجود دارد . کم نیستند افراد نخبه ، با هوش و روشنفکر و اصلاح اندیشی که از شادی و سرزندگی و امید و نیرو نشاط ، لبریزند و به اندازه وسع خود برای بسط روشنایی و امید و شادی و خوشبختی تلاش میکنند . نمونه های روشن آن را میتوان در دوران سنت به فراوانی نشان داد . شاعران بزرگ ایرانی که در زمانه خود تقریبا نقش روشنفکران جوامع مدرن امروز را ایفا میکرده اند در موارد فراوانی ، مروج شادی و سرزندگی و نشاط بوده اند چنانکه سعدی می گفت :

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

حکیمان دوران سنت به دلیل اعتقاد به نظام احسن و تبیین جهان بر اساس خیر حداکثری ، از خوشرویی و خوش خویی و مثبت اندیشی و شادمانی بیشتری برخوردارند بودند در میان  نمونه های بسیار کهن میتوان به متفکر اتمیست یونانی دموکریتوس اشاره کرد . او به فیلسوف خندان شهرت داشته  و بر ارزش شادمانی تاکیدی می نمود .

در فرهنگ و تمدن اسلامی شیخ الرییس ابن سینا از نمونه های فوق العاده جالبی به شمار می آید ، وی علی رغم اشتغالات سنگین علمی و تحقیقاتی و نگارش کتابهایی بزرگ و مرد افکن دارای  مسوولیت های  اجتماعی و سیاسی فراونی بوده است او سالها به کار طبابت سرگرم بوده و از این طریق در کف کوچه و خیابان با درد و مرض و ناکامی و سادگی تودهای مردم آشنایی داشته و از سوی دیگر در دربار تنی چند از امرا و شاهان محلی به کار وزارت مباردت ورزیده و تا آخر سیاهی سیاست پیش رفته و از توطئه ها و تباه کاریهای اربابان قدرت مطلع بوده و در مورادی نیز خود قربانی این توطئه ها و سیاه کاریها بوده است . و ی علی رغم همه در به دری ها و فرارها و زندان رفتن ها و محرومیت های شخصی و اجتماعی  و حتی علی رغم بیماری قولنج که در یکی دو سال پایانی عمر او بشدت درد ناک و جانکاه شده بود ، فیلسوفی شادان و خوش طبع و مثبت اندیش بوده است . آثار علمی و فلسفی او و از آن مهمتر سبک زندگی او حاکی از شور و نشاط و سرزندگی و امیدواری او دارد . البته من در این پست مجال ارجاع به شواهد و مستندات تاریخی ندارم و شاید در جای دیگری با تفصیل به این ویژگی خلقی و روحی ابن سینا بپردازم ............ اما آنچه  در میان جستجو های جسته و گریخته در همین زمینه با  مقاله  نویسنده و مترجم خوب و خوش فکر آقای محمد  مهدی اردبیلی مدیر و نویسنده وبلاگ < تفکراتی در حاشیه مدرنیته >  با عنوان بر ضد اسطورۀ: عقل بیشتر،شادی کمتر  مواجه شدم که البته بسیار عالمانه و محققانه نوشته شده است . من نگاه و نوشته و تحلیل ایشان را پسندیدم و عین مقاله ایشان با اجازه ایشان باز نشر مینمایم . امیدوارم که مقبول سمع و نظر خوانندگان این پنجره قرار گیرد . سخن آخر اینکه به گمان من غمزدگی روشنفکران ایرانی بیشتر تحت تاثیر روشنفکرانی اروپایی بعد از دوجنگ جهانی بویژه رویکرد فیلسوفان اگزیستانسیل است .


   بر ضد اسطورۀ: عقل بیشتر،شادی کمتر

محمد مهدی اردبیلی    

 

عکس فوق را اخیرا در وبلاگ‌ها و شبکه‌های مجازی زیاد دیده‌ایم. پیغام آن هم روشن است: هرچقدر یک فرد احمق‌تر باشد، خوشحال‌تر است؛ و البته روی دیگر آن، یعنی هرچقدر یک فرد «پرمغز»تر یا باهوش‌تر باشد غمگین‌تر است. می‌دانیم که این رویکرد مربوط به امسال و پارسال نیست و سالهاست، دستکم از مرگ هدایت به بعد، که این اسطوره بر فراز فضای روشنفکری ایرانی حرکت می‌کرده و در اذهان، چه روشنفکر چه عامی (اگر اصلا بتوان چنین تفکیک مسئله‌داری را انجام داد) جای گرفته است. صادق هدایت که مناسب‌ترین کاراکتر برای این نقش بود، رفته رفته بدل به نماد روشنفکری شد، نه به این دلیل که روشنفکر دیگری وجود نداشت، که شاید چهره هایی عمیق تر و شاخص‌تر با آثار فلسفی یا ادبی پرمحتواتری نیز حضور داشتند، بلکه آنچه هدایت را اینچنین بالا برد (لااقل یکی از دلایلش صرف نظر از نثر قدرتمند یاحتی طنز گزنده اش)، این بود که هدایت دقیقا این اسطوره‌ی «هرچه باهوش‌تر غمگین ‌تر» را نمایندگی می‌کرد. نویسنده‌ای افسرده که دست آخر با خودکشی تراژیکش خود را جاودان ساخت. البته شاید بتوان آثار یا مضامینی را از هدایت نشان داد که با رویکرد فوق منافات داشته باشند. اما لازم به ذکر است که مراد من تنها جایگاه هدایت در اذهان (چه روشنفکران و چه بسا بیشتر در عرصه عمومی) است، نه محتوای آثارش. در تحلیلهایی از این دست باید این تفکیک میان محتوا و جایگاه، میان ذات و تجلی را بسیار جدی گرفت.
به نظر می رسد فضای روشنفکری ما هنوز اسیر روح هدایت است. ما هنوز هم «غم» را ارج می‌نهیم و شادی را نوعی «خیانت» به تمام کسانی تلقی می‌‌کنیم که رنج می‌کشند. زمانی که احساس شادی می‌کنیم، در خیابان، در خانه و یا حتی در مجالش عیش و طربمان، این شادی همواره با نوعی عذاب وجدان همراه است. هرچه دُز روشنفکری، دغدغه‌ی سیاسی و مسئولیت‌پذیری فرد بالاتر باشد، این عذاب وجدان هم بیشتر می‌شود. افراط در نوشیدن مشروبات الکلی، به ویژه در مجالس شادی و رقص، خود یکی از راهکارهای ما برای فراموش کردن این عذاب وجدان و تلاش ما برای عدم مواجهه با خود و شادی خود است. از دیگر نشانه‌های این اپیدمیِ «شادی-ستیزی» مواجهه‌ی ما باخودکشی افراد هم-طبقه‌مان است. می‌دانم که مرگ هر انسان از هر نوع آن، همگان، یا به تعبیر دقیق‌تر هایدگری همگنان (the they)، را دچار عذاب می‌کند. اما هرچقدر هم که از شنیدن مرگ یک فرد ناراحت شویم، قابل مقایسه با خبر خودکشی نیست. به ویژه اینکه خودکشی‌کننده از قشر خودمان باشد: نویسنده، شاعر، مترجم، نقاش، بازیگر، کارگردان و غیره. و دقیقاً در لحظه‌ای که باید عمل این فرد، یعنی خودکشی را مفتضح کرد، مقدس سازی و الگوبرداری‌ها آغاز می‌شوند.
حال سوال اینجاست که چرا فرد خودکشی کننده درجه‌ای تا به این حد والا پیدا می‌کند. پاسخ‌های زیادی وجود دارد که دست‌کم یکی از آنها که با بحث ما مرتبط است، همین اسطوره‌ی روشنفکر غمگین است. شعار «هرچه باهوش‌تر، غمگین‌تر» به ناگاه به این گزاره تبدیل می‌شود که «فلانی که از همه ما غمگین‌تر بود، اونقدر که از فرط غم خودش رو کشته، پس لابد از همه ما باهوش‌تر و نابغه‌تر هم بوده». به یکباره یک نویسنده‌ی کم‌سواد، یک شاعر درجه‌ی چندم یا یک مترجم بسیار ضعیف به قهرمان و آرمان یک طبقه تبدیل می‌شوند و سیل عظیم عکس‌ها و خاطره‌ها و نقل قول‌ها به راه می‌افتند.
نمونه‌هایی از این دست را می‌توان ادامه داد. اما آنچه رسالت روشنفکر امروز را رقم می‌زند، مفتضح ساختن این اسطوره است و نشان دادن این حقیقت است که هیچ تناسب مستقیمی بین غم و عقلانیت وجود ندارد. و اگر هم وجود داشته باشد اتفاقاً برعکس است. افسردگی فی‌نفسه، نه ارزش، بلکه روی دیگر سکه‌ی انفعال است و دقیقا بر ضد خلاقیت، هوشمندی و عقلانیت (به ویژه در معنای هگلی آن که رابطه‌ای ارگانیک و سرزنده با جهان پیدا می‌کند)، عمل می‌کند. 
هدف من از انتشار این یادداشت کوتاه به هیچ وجه دفاع از هرگونه خوش‌باشی و عافیت طلبی نیست، بلکه اتفاقا تلاشی است برای شکستن اسطوره «فضیلت سازی از غم» و نشان دادن این حقیقت که اتفاقاً افسردگی، آن هم در وضعیت سیاسی-اقتصادی-اجتماعی نابسامان، خود یکی از نمونه‌های همین عافیت طلبی و عین خیانت است. و همچنین بیان اینکه شاد بودن هیچ ربطی به خیانت به آرمان یا فراموشی رنج‌کشان ندارد. رنج‌کشان جهان به گریه و افسردگی ما احتیاجی ندارند، بلکه بیشتر از آن به هوشمندی، خلاقیت، پویایی و حرکت ما محتاجند. البته این نوشته در عین حال قصد ندارد غمِ غمگینان یا افسردگی افسردگان را مورد تمسخر قرار دهد، یا آنها را کم ارزش جلوه دهد. بلکه فقط «کاسبی کردن با غم» یا ارتزاق اجتماعی از طریق غصه خوردن را مورد انتقاد قرار می‌دهد. من هم کتمان نمی کنم که همواره نوعی نارضایتی یا غم برای انسان هبوط کرده، انسان آرمانخواه وجود دارد، اما نکته اصلی در این است که دو راهی‌ای که روشنفکری ما باید بین آن دست به انتخاب بزند، نه دوراهی غم و شادی، بلکه دوراهی تفکر انضمامی و /نفعال است. هرچند اگر دوراهی نخست را نیز پیش پایم بگذارند، بدون تردید «شادی» را انتخاب خواهم کرد، با خنده‌هایی از ته دل.

نشانی


http://symptom.persianblog.ir/






نرم و آرام



كتاب: «تائو ت ِ چنگ»
نوشته: لائوتسه

هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست.
با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگري ‌ياراي مقابله با آب را ندارد.
نرمي بر سختي غلبه مي كند و لطافت بر خشونت.
همه اين را مي دانند ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند.
انسان، نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشك و سخت مي شود.
گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند
و به هنگام مرگ خشك و شكننده.
پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده
و هر كه نرم و انعطاف پذير، سرشار از زندگي است.
آرام زندگي كن!
هرگز با طبيعت‌ يا همجنسان خود ستيزه مكن و گزند را با مهرباني تلافي کن

ذهن بسته و دهان باز

مشکل فکرهای بسته این است که :

دهانشان

پیوسته باز است 


خرد و کلان

 

فرانسوا ماری آروئه که ما بیشتر او را به نام  ولتر  می شناسیم از متفکران و فیلسوفان فرانسوی عصر روشنگری است که چراغ خرد گرایی را در اروپای تازه رسته از قرون تاریک میانه فروزان نگاه میداشت و جامعه را به سوی آزادی ، انسان گرایی ، عقلانیت ، معنویت و برابری هدایت میکرد . ولتر به خوبی فهمیده بود که وظیفه یک فیلسوف حقیقی بیش از آنکه پرداختن به مسائل نظری و انتراعی بی حاصل باشد - که تنها تنی چند از نخبگان و نوابغ را به کار می آید  - آگاه سازی توده های مردمی است که اسیر جهل و رشد نیافتگی و خرافات و انحرافات فکری و فرهنگی هستند به همین دلیل با مهارت و شیرینی به سراغ زبان عامه مردم و میرفت و برای آنها با زبان خودشان حرف هایی فیلسوفانه میزند . به همین دلیل از قالب رمان ، داستان ،  شعر ، مثل ، نمایشنامه برای انجام رسالت خویش بهره می برد . ولتر داستانهای عامه فهم و تفکر برانگیز و روشنگرانه ای نوشته است که بازخوانی آنها چه بسا برای جامعه امروز ما که برای بیشتر دانستن  و عمیقتر فهمیدن دست و پنجه نرم میکند آموزنده و روشنگرانه باشد .  ولتر از معدود متفکرانی است که علی رغم شناخت عمیقی که از تاریکی ها و  بدی ها و شرارت های بشر دارد . هیچگاه به سوی بد بینی و یاس و تلخی و اندوه قلم نمی چرخاند . او به رشد و دانایی و رستگاری بشر کاملا امیدوار است گرچه می داند که حماقت های بشر پایان ناپذیر  است .  او  دشمن کشیشها و گریزان ازکلیسا و  در عین حال مومن و متوکل به خدا و عاشق پروردگار است   .این همه از او فیلسوفی عمیق ، خندان ، امیدوار، شجاع ، مردمی ، طنز پرداز ، خوش زبان و دوست داشتنی ساخته است . این جمله از اوست : ( تا ما آخرین آجر آخرین کلیسا را بر کله ی آخرین کشیش نشکنیم به رهایی و رستگاری  نمیرسیم ) یکی از داستانهای شیرین او داستانی با عنوان خرد و کلان است که خلاصه آن را در اینجا می آورم تا علاقه مندان به نسخه کامل آن مراجعه نمایند :

 

داستان این این گونه آغاز می شود که یکی از ساکنان ستاره شعرا برای تماشای زمین می آید. قد او 500000پا است . او در سر راه خود به یکی از ساکنان زحل برخورد می کند که چون قدش فقط چند هزارپا است بسیار اندوهگین است. ساکن شعرا از ساکن زحل می پرسد که چند حس دارد و او در پاسخ می گوید که ما فقط 72 حس داریم و همیشه از کمی این حواس اندوهگینیم.بعد می پرسد:عمر متوسط شما در زحل چقدر است؟
-افسوس که عمر ما بسیار ناچیز است عده ی کمی از ساکنان کره ما 15000سال عمر می کنند تازه شروع به یاد گیری می کنیم که ناگهان مرگ به سراغ ما می آید!
هنگامی که این دو در کنار دریا ایستاده بودند، یک کشتی می بینند .ساکن شعرا آن را مانند حشره ای از زمین بلند می کند و روی ناخن خود میگذارد .این عمل باعث وحشت کشتی نشینان می شود. کشیشان کشتی دست به دعا و استغاثه بر می دارند ، ملاحان بد وبیراه می گویند و فیلسوفان برای توضیح و تاویل این انحراف از قانون جاذبه، فرضیه می سازند!
ساکن شعرا خطاب به آنان چنین می گوید:
ای ذرات هوشمندی که خدا با آفریدن شما خواسته است قدرت و حکمت خود را نشان دهد، شکی نیست که شما در روی زمین از خوشی و لذت خالص برخوردار هستید زیرا مادیات جلوی شما را نگرفته است و ظاهرا ماده در شما از روح کمتر است بنا براین باید زندگی شما با محبت و تفکر سپری گردد که لذات واقعی یک روح کامل است.من سعادت واقعی را هیچ کجا پیدا نکرده ام اما بدون تردید محل آن همین جاست!
یکی از فیلسوفان چنین پاسخ می دهد:
ما برای شقاوت و جنایت مواد کافی در دست داریم ...برای مثال همین حالا که ما با هم گفتگو می کنیم عده ی زیادی از ما در حال جنگ با عده ای دیگر هستند و بلاخره هریک از آنها قاتل و یا مقتول خواهد شد و این امر تقریبا در تمام نقاط زمین از قدیم معمول بوده است.
ساکن شعرا که از این سخنان عصبانی شده بود فریاد می زند:
ای بدبختها!
می خواهم تمام شما جنایتکاران مسخره را زیر پا له کنم!
فیلسوف در پاسخ می گوید:
بیخود زحمت نکشید! آنها کاملا می دانند که چگونه همدیگر را از بین ببرند...!

بد نیست که این داستان را بخوانید...


 

استناد

 

 

شیطان برای رسیدن به مقصودش

 به کتاب آسمانی هم استناد می­کند.

ویلیام شکسپیر

 

آدم های بهنگام و آدمهای نابهنگام

 

می‌توان طبقه‌ بندی مردم را به نوعی یک طبقه بندی تاریخی دانست: مردمانی هستند که زمانه‌ی ایشان هنوز فرا نرسیده است؛ این‌ها از لحاظ تاریخی نابهنگامند و آینده را پیش از موعد می‌بینند و به آن می‌پردازند. طبقه‌ی بعدی افرادی هستند که متعلق به زمانه‌ی خویشند؛ ولی بسیاری هم هستند که به هیچ‌وجه به این زمانه تعلق ندارند؛ بلکه باید در دوره‌ی والدین یا اجداد ما می‌زیستند. در طبقات بعدی افراد زیادی جای می‌گیرند که به قرون وسطی تعلق دارند و دیگرانی که به زمان‌های بسیار دورتر و حتی دوران غارنشینی متعلقند؛ در خیابان و قطار به آن‌ها بر می‌خوریم، مثلا گاهی غارنشین پیر و مضحکی را می‌بینیم که واقعاً نباید بیش از این زندگی کند. 

این مسئله ناشی از این حقیقت است که مشکلات خاص هر زمانه‌ای را بسیاری از مردم آن دوران درک می‌کنند، ولی همان مشکلات برای گروهی از مردم همان زمانه محسوس نیست، دست کم درک مستقیمی از آن‌ها ندارند.

 کارل گوستاو یونگ

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نتیجه :

تراژدی انسانی این است که آدمیانی نابهنگام  ( متعلق به گذشته های دور )  بخواهند  بر مردمانی بهنگام (متعلق به عصر کنونی ) حکمرانی کنند و از آن دردناکتر آن است که این یادگاران عصر حجر بخواهند برای آینده جوامع مدرن برنامه ریزی کنند .................... ! ! ! !

 

حکمت و قدرت / شوخی با فلسفه

 

اپیزود اول :

پزشکان و سياستمدارانی که مردم را به اميدها و اهداف بسيار بزرگ وعده میدهند شارلاتان هستند.آدمی و به خصوص سياستمداران از اشتباهات کوچک و وعده های تحقق نيافته کوچک راحت معذرت می خواهند ولی در مورد اشتباهات بزرگ و وعده های کلان تحقق نيافته پوزش خواهی وبازگشت مشکل است و بشر معمولا به توجيه اين قبيل اعمال می پردازد.

کارل ریموند پوپر ( فیلسوف علم و سیاست )

 

اپیزود دوم :

از دیدگاه سیاستمداران مردم بر دو قسم اند :

ابزارها و دشمنان

فردریش نیچه

اپیزود سوم:

انسان نا هنگامبکه در مسند قدرت نیست ، تقسیم بندی حق و باطل میکند . وقنی بر مسند قدرت نشست خود را حق و مخالف خود را باطل می بیند و این اجتناب ناپذیر است

دکتر عبدالکریم سروش

فیلسوف و نواندیشی دینی معاصر

 

اپیزود چهارم :

قدرت فلسفه در انديشه‌هاي فيلسوف است. فيلسوف آرام و ساكت را در كتابخانه‌اش ناديده نگيريد چون او ممكن است بسيار قوي پنجه و قهار باشد؛ اگر او را صرفاً آدمي‌ فضل فروش سرگرم مشتي كارهاي پيش پا افتاده بدانيد، قدرتش را دست كم گرفته‌ايد.

فلاسفه براي ايجاد خير و شر قدرت عظيم دارند و از قهارترين قانونگذاران بشرند، نه فقط مشتي افراد بي‌آزاري كه سرشان به لفاظي گرم است

دکتر رضا داوری اردکانی  استاد فلسفه دانشگاه تهران

 

نتیجه اخلاقی :

دانایی  و عشق به حقیقت ، یک فضیلت نیست . دانایی یک مشکل اخلاقی است که باید با تهذیب نفس پالایش شود وگرنه باعث گمراهی میشود .

 

نتیجه بهداشتی :

فلسفه یک بیماری مسری و لا علاج است که تنها میتوان از وقوع آن پیشگیری کرد در غیر این صورت باید فیلسوفان را قرنطیه کرد تا دیگران را آلوده نکنند در شرایط اضطراری محو و نابودی منشا آلودگی ضروری است .

 

نتیجه  مدیریتی و راهبردی :

سیاستمدارن حق دارند که از فیلسوفان بترسند و سایه آنها را با تیر بزنند . هر چه فیلسوف کمتر امنیت و آرامش سیاستمدارن هم بیشتر .

نتیجه ادبی - عرفانی :

فلسفی خود را ز اندیشه بکشت         گو بدو کو را سوی حق است پشت / مولانا

 

نتیجه منطقی :

تراکم قدرت و فقدان حکمت با یکدیگر تلازم منطقی دارند و همچنانکه کثرت حکمت و تقسیم قدرت با یک دیگر همبستگی دارند . عکس مستوی گزاره فوق این است که مقدار قدرت و مقدار حکمت با یکدیگر رابطه عکس دارند .

پرتره ها = متفکران مشهور معاصر / مزاحمان قدرت

 

روشنفکری و پارانویا

به دلیلی داشتم در فضای وب در باره پارانویا جستجوی میکردم و در خلال انبوهی از مقالات و نوشته ها به متنی در ویکی پدیا در مورد پارانویید برخوردم که شامل مباحثی تامل برانگیز بود . سخنانی از این دست را از استاد مسلم روانشناسی مرحوم دکتر پریرخ دادستان ( چهره ماندگار علمی ایران معاصر ) هم شنیده بودم ، سالها پیش در خلال یک گفتگوی دوستانه و موشکافانه از سر مهر و نیک خواهی به من گفت : روشنفکران و مصلحان اجتماعی بیش از دیگران مستعد ابتلا به هذیان عظمت و اختلالات پارانوئیدی هستند . که این سخن بر من گران و سخت آمد مقاله ویکی پدیا که مستند به ریفرنسهای خرد و کلان متعددی بود نشانگان پارانوئید را در میان برجستگان جهان ، مثلا رهبران بزرگ سیاسی ، دیکتاتورها و خودکامگان ، دانشمندان و مخترعان بزرگ ، هنرمندان و نویسندگان مشهور و نهایتا روشنفکران ......... جستجو کرده است . نگاه این مقاله به روشنفکران شایسته تامل و تفکر بود و با نگاه کمال گرایانه مرسوم فاصله فراوانی دارد که خواندن و اندیشیدن در مفاد آن خالی از لطف نیست ..... به بخشی از این مقاله نگاه کنید :

روشنفکر بسته به متدولوژی که دارد اغلب رگه یی از پارانویا جزء جدایی ناپذیر شخصیت و اندیشه او است چرا که او ارزشی بیش از حد برای خود قائل است، اعتقادات دیگران را به چالش می‌برد، گاهی مواقع قضاوتی خشک و یکجانبه دارد، به طرزی دیوانه وار از یک موضوع دفاع می‌کند یا به رد دیگری می‌پردازد و علاقه مند به تحلیل و تفسیر است. بیش از افراد عادی از حساسیت، زودرنجی، شکاکی، بدبینی و یک دندگی بهره مند است و چه بسا همین ویژگی‌ها و حالت‌های متفاوت است که موجب شکل گیری اندیشه‌های عمیق در او می‌شود.

بدین ترتیب شخصیت روشنفکر تا حدی به انقباض می‌گراید. چانه زن و اهل بگومگو می‌شود، وضع موجود را بهتر از آنچه هست، می‌خواهد، خود را یگانه و منحصر به فرد می‌داند، در برابر دنیای بیرون حالت دفاع به خود می‌گیرد و گاهی دوستان نزدیک خود را نیز در شمار دشمنان سرسخت قلمداد می‌کند.

روشنفکر بلندپرواز و خودبزرگ بین است. از این رو همواره یک گرایش ناهشیار به اصلاح گرایی و ایجاد رفرم دارد، ادعای عظمت و جاودانگی می‌کند، خود را دانای کل می‌داند که باید معلم اخلاق دیگران باشد، همیشه به دنبال نقص زدایی از کار دیگران است در حالی که نقایص خود از نظرش دور می‌ماند و خود را صاحب رسالت و ماموریت برای تحول و دگرگونی وضع موجود و نجات بشریت از چالش‌ها می‌داند.

خلاصه اینکه چون روشنفکر به طور فطری موجودی معترض است، اعتراض پایان ناپذیر او سبب می‌شود مدام در معرض بی مهری و تهدید باشد و به ویژه مورد هجوم و آزار حاکمان و صاحبان قدرت، ثروت و دانش قرار بگیرد. از این رو روشنفکر یا از حکومت وحشت دارد و از چوبه دار می‌هراسد یا از هم طبقه‌هایش و از اینکه در صدد تخریب و حذف او برآیند و از گردونه رقابت بیرونش کنند. شریعتی در سال‌های آخر عمر نوشت: «مرگ هر لحظه در کمین است. توطئه‌ها در میانم گرفته‌اند. من با مرگ زندگی کرد ه‌ام، با توطئه خو کرده‌ام... آنچه نگرانم کرده‌است ناتمام مردن نیست... ترسم از نفله شدن است...» و جلال آل احمد از «یک چاه و دوچاله» یی که احساس می‌کرد دوستان و رقبایش برای سقوط او کنده‌اند کتاب نوشت.

گاهی پارانویای روشنفکر فلسفی است. روشنفکر گمان آن دارد که توسط نیروهای نامرئی و ماوراء طبیعی معدوم شود و در قبضه انهدام خدایان قهار محو شود یا به سان «پرومته» در زنجیر خدایان گرفتار شده یا همچون سیزیف، به انجام کار بیهوده و بی امید گماشته شود.

تجربه و نیاموختن های مکرر

 

 

 ما از تجربه کردن می‌آموزیم که ،

 انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد .

جورج برنارد شاو

 

دیالکتیک / پلورالیسم

 

دیالکتیک عشق

تو زمین باش تا او آسمان باشد. گاه بارانش بر تو می بارد و گاه آفتابش بر تو می تابد، وگاه ابرش تو را در سایه ی خود می پروراند، گاه نفحات لطف او بر تو می وزد تا پخته گردی.

 پلورالیسم

ای دوست! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند تو نیز ببینی، ترسا شوی. و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بُت پرستان دیدند در بت پرستی، تو نیز ببینی، بت پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب جمله منازلِ راه خدا آمد

نامه های عین القضاه همدانی

ادامه نوشته

زیبا و ....... زیباتر

 

پرونده:LotusDelhi.jpg

معبد لوتوس در هندوستان

يك قلب پاك از تمام معابد و مساجد زيباي جهان زيباتر است

فرانسوا ماری آروئه ( ولتر )

 

عریانی روح

Did you just smile at me

تنها یک کودک میتواند

شگفتی لحظه حال را درک کند

و در لحظه ای به بیکرانگی ابدیت

غوطه ور باشد

حکمت زندگی را

در کتابها و گفته های فیلسوفان جستجو نکن

کتاب چشم و دل  کودکان را بخوان

کودکی  ؛ عریانی روح و کمال بی پرده است

 

مد و تن نمایی - وجود و ظهور

 

a8116844cb9119bf9193c17cbc5be67c عکس های لیلا حاتمی در جشنواره فیلم کن 2012

لیلا حاتمی در جشنواره سینمایی کن ۲۰۱۲ - فرانسه

چندی پیش  مطلبی در باره وضعیت لباس و شیوع مد در کلانشهر های ایران و دغدغه مسولان فرهنگی و انتظامی خواندم که با توجه به نگاه انسانشناسانه و تحلیل فلسفی - روانی آن برایم جالب توجه و منشا تاملاتی چند شد .

وفکر کردم که با توجه به مبانی فلسفه هستی شناسانه ، بتوان موضوع  را کمی بسط و گسترش داد و از چهارچوب مندرج در ان مقاله کمی بیرون رفت .

این موضوع را می توان از مناظر مختلف مورد بررسی قرار داد ، مثلا از نگاه جهان جدید  و یا فلسفه های کلاسیک .......

 از دیدگاه فلسفه های نو ، مد و مدگرایی را می‌توان از جهتی مولود مدرنیسم دانست؛ زیرا مدرنیسم، نگاه نو به عالم و آدم است؛ نگاه و شناختی که برخاسته از زیستن در «اکنون» و گسستن از «گذشته» است و صریحاً با مفهوم سنت (tradition) در تقابل است. «مدرنیته» که شکل عینیت یافته‏ فرهنگ مدرن همراه و همزاد با گذر از گذشته به حال، نوآوری، تجدد، سلیقه و مد است. از این رو مدرنیته همواره خود را در ستیز و چالش با کهنگی، رکود، قدمت، سنت و پیروی از هنجارهای پایدار قرار می‌دهد، کشش و تمایل آن به سوی تجدد و نوآوری در فرهنگ و ارزش‌های اجتماعی است .

اما در این پست قصدم ندارم که این پدیده را  با ارجاع به فلسفه های جدید که عموما مبتنی بر ارزشهای اومانیتسی است مورد نقادی قرار دهم بلکه میخواهم این پدیده جدید را به نظامهای مابعد الطبیعی کهن ، بویژه حکمت متعالیه  و عرفان ابن عربی عرضه کنم و ببینم که از این منظر مد و تن نمایی چه معنا و موقعیتی دارد .

اساسا در فلسفه متعالیه که توسط صدر الدین شیرازی پایه گزاری شده است ، وجود و ظهور لازم و ملزوم دیگرند . وجود به طور ذاتی در پی ظهور ذات خویش است و هر ظهوری از وجودی خبر میدهد . وجود اگر راهی برای ظهور مستقیم و عریان خود نداشته باشد از طریق نماد ها و به طور غیر مستقیم خود را آشکار میکند .

در تئولوژی مسیحی نیز هدایت عبارت است از آشکار شدن خداوند بر انسان  . وقتی خداوند به کار آشکار سازی خود یا محبت خود مبادرت می ورزد در واقع با ظهور خود زمینه رهنمایی و نجات فرزندان خود که او را  غایب انگاشته یا فراموش کرده اند، فراهم می آورد .

این موضوع در عرفان محی الدین عربی با تعبیر تجلی . تحقیق و تبیین می شود . او کتاب بسیار مهم و عمیقی با عنوان تجلیات الهیه دارد.

و اما انسان :

انسان ، وجودی است گسترده و پر رمز و راز ، گونه ای از هستی که به تعبیر متفکران اگزیست به هیچ حد و ماهیتی معین ، محدود و متعین نشده است . انسان تنها موجودی است که با هستی ناب و نیالوده به ماهیت و تعین و محدودیت پا به عرصه هستی می گذارد . شاید تنها تعین او آزادی وجودی از هر گونه تعینی باشد . انسان با ازادی اراده و زندگی آگاهانه خود . هویت خویش را می سازد و یا دیگران او را  الینه کرده و هویتی دروغین برای او میسازند . ( شیخ اشراق ، شهاب الدین سهرودی بر آن است که انسان نیز از جهتی مانند خدا  وجود صرف است و ماهیت ندارد )

انسان به دلیل بی کرانگی وجودی ،ساحتها و عرصه های گوناگونی برای بودن دارد.

او میتواند به گونه های مختلفی هستی خود را ظاهر سازد و یا با هرگونه ظهوری ، شکل خاصی از بودن و هویت را برای خویش بیافریند . یکی از عرصه های بودن انسان ، بی شک ، تن  و بدن اوست  . بدن خانه ای است که ما در آن زیستن را تجربه می کنیم و از ابتدای تولد تا لحظه مرگ با او هستیم و بزودی و با اولین نشانه های حیات با او همذات پنداری می کنیم و چه بسا تمام عرصه های وجودی خویش را در بدن خلاصه کنیم و تن نماد تمامیت ما شود .

در عرصه های عمومی ، به طور طبیعی انسان مجال ان را میابد تا خود را برای دیگری آشکار سازد و از این رهگذر خویشتن خویش را در آینه دیگری بهتر بیابد و دریابد .

و اگر در سایر عرصه های وجودی مانند دانایی ، هنر ، فضلیت های انتزاعی ، قابلیت های روحی و . . .  چیزی برای آشکار سازی نداشته باشد به سراغ تن خود خواهد رفت . تنی که خود به مثابه جهان کوچکی انباشته از ظرافتها ، زیبایی ها ، جذابیت ها و کانون کامجوییها و مطلوبیت هایی از این دست است .

در جوامع سنتی ، بویژه جوامع مذهبی آنهم از نوع اسلامی ، به طور تاریخی تن و بدن در عرصه  های عمومی کاملا سانسور و غایب می شوند . پوشش زنان و مردان در جوامع دینی به گونه ای است که ما در عرصه مناسبات اجتماعی بدن مخاطب را فراموش می کنیم و یا با اگاهانه و از طریق لباس آن را سانسور کنیم .

گاهی این سانسور از طریق فرهنگ ، هنجارهای سنگین ، نهادهای اجتماعی به مرحله سرکوب می رسد و تن به مثابه یک تابو در ناخود اگاه جمعی و فردی نهادینه می شود .

خب از این جا به بعد مکانیسمهای دفاعی داخل در سازمان روانی انسانی برای بازگرداندن این سیستم بسته به وضعی متعادل و سازگار فعال شده و یکی از رایج ترین مکانسیمهای دفاعی که اصطلاحا جبران نام دارد مشغول فعالیت میشود.

مکانیسم جبران از نماد ها و سمبلها برای دور زدن و فریب دادن فراخود که همان هنجارها و فرهنگی عموی درونی شده است  . . . استفاده میکند تا خود را با ظهوری نمادین ارضا کند و لباس بهترین و مناسبترین گزینه برای استعاره شدن است . استعاره ای از بدن غایب شده و تن سرکوب شده بنابراین تمایل به استفاده از لباسهای بدن نما به یک الگوی اپیدمی گونه تبدیل می شود مانتوهای تنگ و چسبان و کوتاه ، شلوار های برمودا ،استین های باریک و ساعد نما روسری های کوچک و گیسو نما ، تی شرت های مردانه آستین کوتاه چسبان  . .  پرداختن به ورزشهایی  خاص  مانند بدن سازی و داروهای مکمل برای حجم دهی به عضلات به منظور متناسب سازی اندام برای ظهور مطبوع تر در عرصه های عمومی ، رژیم های لاغری ، بازار داغ لوازم لاغری موضعی و لوازم ارایش ، عمل های جراحی بینی ، لب ، صورت  . . . لیپوساکشن  . . . . همه و همه نشانه یک واکنش جبرانی در عرصه های عموی برای بازگشتن تن و رهایی بدن از قید سانسور و سرکوب است .

جالب اینکه نهادهای مسول به جای شناخت دقیق مساله و توجه به ابعاد تو درتوی مساله مد و بویزه تن نمایی باز در فکر سرکوب شدیدتر هستند و هیچ گونه استراژی مبتی بر انسان شناسی مدرن ندارند و  یا حتی انسان شناسی مبتنی بر نظامهای فلسفی و عرفانی اسلامی و شرقی ندارند و با همان نگاه های منجمد عصر سنت به رویایی و مقابله با این پدیده  جدید مشغولند که شاید نتیجه آن غیبت سایر ساحتهای متعالی وجودی انسان در عرصه های عمومی و ظهور افسار گسیخته تن و بدن در این عرصه ها باشد .

 ژان پل سارتر می گوید: "ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسوییم؛ نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریریم؛ نقش آدمکش را بازی می کنیم چون در کشتن همنوعان خود بی تابیم؛ و اصولا از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه تولد دروغگوییم."

 

از ایده الیسم تا هو لو گرافی

 

 بی شک ایده آلیسم یکی از جریان ساز ترین نحله های فکری بشر بوده است که علی رغم نقدهای سنگین واقعگرایانه ، اعم از نقد های تجربه گرایانه و نقادی های مرتبط با قوه فاهمه تا کنون دوام آورده و خود را مطابق آهنگ رشد علم و فلسفه علم بروز و توانمند کرده است .

با کمی مسامحه میتوان جریانهای مختلف ایده آلیستی دنیای فلسفه را به چهار جریان تقسیم و طبقه بندی کرد . این طبقه بندی به لحاظ  ترتیب تاریخی به قرار ذیل است :

 - ایده آلیسم سوفسطایان که در یونان پیشا سقراطی ظهور کرد و چهره های شاخص آن اندیشمندانی چون پرتاگوراس و گورگیاس بودند . چالشهای تامل برانگیز سقراط با آنان سر آغاز طلوع فلسفه بود .

 - ایده آلیسم افلاطون که بر خلاف تحلیل ها و طبقه بندهای سحطی . گونه ای واقع گرایی آرمانی  است . او عالم ایده های مطلق و کلی را منشا و اصل واقعیت های طبیعی میدانست .

 - ایده آلیسم هگلی که جهان را یک فکرت جدلی و دیالکتیکی از عقل کل میدانست و سیر نهایی تاریخ را استعلا  به سوی آزادی قلمداد میکرد.

اما نوع دیگری از ایده آلیسم در سنت فلسفی غرب پدید آمد که با دیگر مکاتب ایده آلیستی تفاوت داشت و آن ایده آلیسم اسقف جورج بارکلی بود .

  بارکلی گرچه از تجربه گرایی آغاز کرد اما  به تدریج با نقادی فاهمه بشر و واقع نمایی ادراکات حسی به گونه ای خاص از ایده آلیسم رسید که به گمان من راه را برای تغییر پاردایمهای تحقیق در حوزه فیزیک ذرات خرد و مکانیک کوانتم باز کرد .

به اعتقاد بارکلی  بودن یعنی معقول بودن . در گزاره فلسفی بارکلی چیزی میتواند هست ( وجود / هستومند / واقعیت ) نام گیرد که در ذهن موجودی اندیشنده متعلق ادراک قرار گیرد و این گزاره کاملا بر خلاف نظریه پوزیتویسم فلسفی اگوست کنت و پیروان منطقی انها یعنی فیزیک دانان فلسفی مشرب حلقه وین ( پوزیتویست های منطقی ) بود .

اگوست کنت در فلسفه اصالت تحصل حسی خود تلاش می کرد تا اثبات کند چیزی شایسته نام و عنوان بودن است که ثاثیر آشکاری بر احساسات ظاهری ما بگذارد و سایر چیزهای غیر قابل احساس ، موهوماتی بیش نیستند و نمی توانند موضوع پژوهش فلسفه و علم قرار گیرند .  پوزیتویست های منطقی اضافه کردند ، گزاره ها و تئوریهای علمی و فلسفی که آزمون

پذیر تجربی نباشند ، فاقد معنا هستند . بنا براین پارادایم معاصر علم  ،  تحقیق در گزاره هایی است که  اولا معنا دار باشند و ثانیا از طریق حس ، استقرا ، و بویژه تجربه آزمایشگاهی قابل تحقیق باشند . با این تحلیل بخش عمده ای از پژوهشهای فلسفی بویژه تمام نظامهای مابعد الطبیعی از ارسطو به این سو  . . .  بی اعتبار و فاقد معنایی محصل تلقی میشود .

صرف نظر از نقد های جدی و بنیان بر افکن کارل ریموند پوپر در مجموعه آثارش مانند کتاب حدسها و ابطال ها  و . . . که طومار پوزیتیسم را در هم پیچید ، نگاه و تحلیل اپیستمولوژیک بارکلی خود  ، نقد راه گشایی بر مشکلات لاینحل تجربه گرایی خشک بود  .

او با اینکه پیش از پوزیتویستها می زیست و آراء او در زمان خودش چندان مورد توجه قرار  نگرفت اما نسل بعدی متفکران راهبرد فلسفی او را نقد دیدگاه ها پوزیتویستی و تجربه گرایی افراطی به کار گرفتند  .در نگاه بارکلی ، اگر ذهن اندیشنده ای وجود نداشته باشد ، دیگر سخن گفتن از وجود اشیاء ،زمین ، آسمان ، درختان ، رودها .،کوها   و . . . .  همه دیگر چیز ها بی معنا است بودن گونه ای از آگاهی است که در آثر تعامل ذهن و عین پدید می آید و هر کدام از این دو پایه ( یعنی ذهن و عین ) اگر نباشد آنگاه  بودن معنا نخواهد داشت .

او حتی در جایی اشاره می کند که :

عین و ذهن دو صورت مختلف از یک حقیقتند و هر دو سطوحی از آگاهی اند .

البته بارکلی به عینیت جهان ، مستقل از آگاهی و ذهن ما اعتقاد دارد ، چرا که اگر روزی تمامی موجودات اندیشنده مانند انسان ، نابود شوند باز خدا هست و جهان به دلیل اینکه در ذهنیت خدا ، ادراک میشود ، هستومند است .

در واقع جهان مستقل از انسان بواسطه اینکه متعلق آگاهی و ادراک  علم الهی است ،واقعیت دارد . اگاهی خدا تاربود هستی است و اگاهی انسان تارو پود جهانی را تشکیل میدهد که خود آنرا ادراک کرده است . پس جهان انسان با گسترش آگاهی و ادراک او حقیقتا گسترش میابد و پایان جهان انسان هماهنگی با آگاهی خدا است و در هم شدن جهان انسان با جهان خداست .

این اندیشه ها عمیقا با نظریه اتحاد عاقل و معقول که توسط ملاصدرا صورتبندی نهایی خود را باز یافت  ، شباهت دارد . و جای ان دارد که این دو متفکر در حوزه معرفت شناسی با یکدیگر   مقایسه شوند .

از بعد دیگر اندیشه های بارکلی نیز قابل بسط و گسترش و تطبیق است . یکی از این ابعاد حوزه فیزیک کوانتم  است که در آنجا گفته میشود . ساختار ماده در انالیز نهایی به میدانهایی از انرژی میرسد که دیگر خصلت ذاتی ماده یعنی کمیت پذیری ندارند . و در ذات  نهایی  ماده گونه ای اراده آزاد و آگاهی نهفته است  . . . یعنی باطن میدانهای کوانتیک ماده ، میدان دیگری به نام آگاهی وجود دارد . ( نگاه کنید به نظریه عدم قطعیت ورنر هایزنبرگ )

و در بطن ماده ملکوتی وجود دارد که فعل و انفعالات و صورتبندی رفتار ماده  در انجا مقدر  میشود ( نگاه کنید به تئوری جهان های متباعد   دیراک  فیزیک دان حوزه میکرو مکانیک ) .

حوزه مرتبط دیگر نظریه هولوگرافیک بودن هستی است ، به این معنی که تمام ویژگی های ساختار های کیهانی در اجزائ خرد مادی مانند سلولها ، ژن ها ،مولکول ها ،اتمها و زیر اتم ها به طور متناظر ، وجود دارد / یا منعکس و متجلی است /

در نظریه هولو گرافی توضیح داده میشود که جهان یک هولوگرام بزرک است و دنیای ذهن ما انسانها نیز یک هولوگرام کوچک است که این هولوگرام اصلی کیهانی با این هولوگرام های کوچک فرعی میتوانند رابطه دو سویه فعالانه داشته باشند و هستی را آنچنان که میخواهند و تصور میکنند خلق و باز آفرینی کنند .

در این نظریه نیز ماده خارجی شکلی از آگاهی منعطف شونده است که تحت تاثیر ذهن و نیروی اندیشنده ، متبلور و متعین می شود .

( نگاه کنید به کتاب جهان هولوگرافی نوشته مایکل تالبوت - ترجمه داریوش مهر جویی )

به نظر میرسد مطالعات بین رشته ای ، یکی از شورت کات ها و راهبرد هایی است که در آینده میتواند کمی نگاه ما را به طور انقلابی نسبت به خودمان و جهانی که افریده ایم اصلاح کند باشد تا روزیکه دریابیم خداوند واقعا ما را بر صورت خویش آفریده است .ما خدایان کوچکی  هستیم که به خواست و اراده الهی می توانیم در کار آفریدن باشیم و اراده او را با اگاهی و انتخاب خود متجلی و متبلور سازیم .

 

نظریه ها و انگاره های خدا

 

 

خدا به عنوان یک واقعیت عینی و هستی شناسانه ، موضوع فلسفه است . اما خدا به عنوان یک انگاره یا تصویر ذهنی ،  در روانشناسی موضوع تحقیق قرار میگیرد و جالب اینکه بسیاری از روانشناسان بزرگ در صدد تحلیل انگاره خدا برامده اند به تدریج دچار یک مغاطه منطقی شده اند . انها با ریشه یابی و تحلیل انگاره ذهنی - روانی خدا و فهم سیر تحول و تطور مفهوم خدا ، گمان کرده اند تکلیف خدا را به عنوان یک حقیقت جهان شناختی و وجودی ، روشن سازند . برخی از انها مانند فروید به این جمع بندی مغالطه امیز رسیده اند که انگاره خدا ، همان پدر تصعید شده است که پس از ماجرای عقده ادیپ و تراژدی پدر کشی و شکستن تابوی نکاح با محارم ، شکل گرفته است پس خدا به عنوان یک حقیقت هستی شناسانه ، امری موهوم و ناپدیرفتنی است . گذشته از نتیجه گیری که از نظر منطقی همان مغالطه جمع المسائل فی مساله واحده ( مخلوط کردن نااگاهانه چند پرسش علمی در  یک پرسش واحد ) است . در این جا قصد دارم به طور گذرا که برخی از تئوریها و نظریه های مطرح و مشهور در باره نحوه تشکیل و تطور و تکامل انگاره خدا  نگاهی انداخته شود  .  در اینجا شش نظریه مشهور را تلخیص کرده ام . در مورد نظریه های بسیار مشهور سخنی نیاورده ام . اما نظریه آخر  که بر اساس پژوهشی که توسط محقق ارجمند اقای سید حسین عالی نسب صورت گرفته است مورد توضیح قرار گرفته است ( این پست به تدریج با توضیخات بیشتری کامل میشود )

تصویر ذهنی از خدا تئوریها و دیدگاه ها

۱- فروید :

تصویرذهنی از خدا = فرا فکنی پدر عالی مرتبه

۲ -  پاول ووگل(1936م) :

تصویر ذهنی از خدا = روابط پيش كلامي مادر ـ كودك

۳ - نظریه های ترکیبی

تصویر ذهنی از خدا = در دسترس بودن مادر حمایتگر  + پدر قدرتمند قانون گذار

گو دین و هالز (1964م) و نلسون و جونز (1957م) نيز به اين نتيجه رسيده‌اند كه مفهوم خدا به‌طور متوسط با مفهوم مادر به مراتب بيشتر از مفهوم پدر همبستگي دارد. آنتوين ورگوتو تامايو (1980م) نيز در پژوهشي پي برده‌اند كه تصوير آزمودني‌هاي آنها از خدا، از دو عامل اساسي تشكيل شده است:

الف - عامل در دسترس بودن كه مربوط به مادر است؛

ب - عامل قانون و قدرت كه به پدر اختصاص دارد.

۴ -  تئوری وحدت بخش ادلر :

 تصویر ذهنی خدا = چهره والد برتر / برتر به معنای  دلبستگی بیشتر و عمیقتر

۵ - تئوری اقتدار - نظريه يادگيري اجتماعي بندورا :

تصویر ذهنی خدا = فرافكني شده الگوي والد مقتدر و غالب ( اعم از پدر یا مادر )

 ۶ - تئوری حرمت خود :

تصویر ذهنی از خدا = خود تصعید شده با حرمت بالا

اسپيلكا بيشتر از همه پژوهشگران به اين موضوع پرداخته است. وي همراه بنسون(1973م) در مطالعه‌اي روي 128 نفر آزمودني كاتوليك كه سابقه مذهبي تقريباً يك‌ساني داشته‌اند، نتيجه گرفته‌اند كه حرمت خود بالا با تصوير ذهني پذيرا، دوست دارنده، بخشنده و پدر مهربان از خدا ارتباط مثبت دارد همچنين آنها بيان كرده‌اند كه حرمت خود پايين با تصوير ذهني منفي از خدا رابطه دارد و افرادي كه حرمت خود پايين دارند تصوير آنها از خداوند انتقامجو، كنترل كننده و پدر عبوس است. آنها ارتباط منفي حرمت خود بالا و تصاوير ذهني منفي از خدا را نيز ثابت كرده و ادعا نموده‌اند دستاوردهاي آماري دلالت بر اين دارد كه مهم‌ترين عامل مؤثر بر تصوير ذهني از خدا ميزان حرمت خود فرد است.

آنها در پژوهش ديگري كه هر چهار نظريه را بررسي كرده‌اند به اين نتيجه رسيده‌اند كه حرمت خود پايين در برخي از مردان با تصوير خشمگين از خدا ارتباط دارد و حرمت خود بالا در ميان زنان با تصوير ذهني دوست دارنده و مهربان از خدا رابطه دارد، همچنان‌كه ارزش خود بالا نيز با تصاويري از خدا كه مثبت، صميمي و شخصي است و به مسائل انسان‌ها رسيدگي مي‌كند، ارتباط دارد. در اين تحقيق، همبستگي ميان دوست داشتن خود و تصوير ذهني دوست دارنده از خدا نشان داده شده است. تصوير خود كنترل كننده در ميان مردان، متضاد تصوير ذهني دوست دارنده از خدا است، در حالي كه تصوير ذهني كنترل‌كننده درباره خدا در ميان زنان هيچ ارتباطي به اين ندارد كه شخص خود را دوست داشتني بداند يا نه. همچنين ارتباط منفي حرمت خود بالا با تصوير ذهني خشمگين از خدا نيز ثابت شده است.

Ravanshenasi-va- Din, Vol.4. No.2, Summer 2011

 

اسلامی کردن علم ( 2 ) چالشهای نظری

 

اسلامی کردن دانش و چند پرسش :

- آیا هنگامیکه پیامبر اسلام ص مسلمان را به طلب علم ولو در چین ( اطلبوا العلم ولو بالصین ) سفارش میفرمود منظورش مطلق علم و دانش بود ؟ یا منظورش علم اسلامی بود .؟ اگر گفته شود منظورش علم اسلامی بود که نقض غرض و خلاف عقل سلیم خواهد بود . چطور ممکن است که پیامبری که خود آورنده دین اسلام و قلبش ، سرچشمه معارف الهی و اسلامی است ، پیروان خود را به جایی سفارش کند که در ان دوره تاریخی از اسلام و پیامبرش و تبعا علوم اسلامی بی خبر بوده اند ؟. بنا براین عقل سلیم حکم میکند که بگوییم مراد پیامبر اسلام  ص از علمی که در چین آن دوره یافته میشده است . همین علوم متعارف مانند طب و معماری و ریاضیات و دیگر علوم طبیعی و فنی که مفید به حال عموم انسانها و زمینه پیشرفت مسلمین می باشد بوده است

- آیا هنگامیکه در پیامبر اسلام ص و امیر مومنان ع میفرمودند : حکمت را بگیرید حتی از مشرکان و منافقان ( خذ الحکمه ولو من المشرکین ) منظورشان از حکمت ( دانش محکم و راستین ) حکمت اسلامی بوده است ؟ یا اینکه مرادشان، مطلق حکمت بوده است ؟ همان تحلیلی که در پرسش بالا ارایه شد . اینجا هم وارد و صادق است . بدیهی است که خود پیامبر ص و قران کریم منبع عظیم حکمت الهی می باشند ولی با این همه ایشان سفارش میکند که حکمت را حتی از مشرکان فرا بگیرید تا انجا که در روایتی دیگر ایشان می فرمایند : الحکمه ضاله المومن ( حکمت گمشده مومن است ) بنابراین از این دسته روایات و سیره و سنت پیامبر معلوم میشود که علم و حکمت از نگاه آن بزرگوران به اسلامی و غیر اسلامی تقسیم نمیشده است .

- سوال مهم دیگر این است که چه چیزی علمی را اسلامی مکیند ؟ یعنی گوهری که اگر به علم افزوده شود ، آن را اسلامی می کند چیست ؟  به تعبیردیگر ملاک و شاخص اسلامی بودن علم چیست که بواسطه آن علم اسلامی از علم عیر اسلامی به طور منطقی متمایز میشود ؟ این مهمترین سوالی است که طرفداران نظریه اسلامی کردن دانش باید به آن پاسخی خردمندانه و منطقی بدهند . در پاسخ به این سوال میتوان این فرضیه های هفتگانه ذیل را در نظر گرفت :

۱ - موضوع

۲ - روش

۳ - هدف

۴ - فایده و کارکرد

۵ - فاعل و مولد

۶ - مستفید و مصرف کننده

۷ - مبانی و اصول موضوعه و متعارفه

فرضیه اول - موضوع به عنوان ملاک :

این فرضیه میگوید اگر موضوع علم اسلامی باشد آن علم اسلامی میشود . مثلا نماز یک حقیقت شرعیه است که توسط اسلام تنصیص شده است . حال اگر کسی موضوعاتی از این دست ( نماز - روزه - حج - خمس - زکات - وحی - ........... ) را مورد مطالعه قرار دهد در ان صورت فراورده او علمی اسلامی خواهد بود . بنا براین دانشهایی مانند علم تفسیر . علم فقه . علم کلام . علم روایه و درایه الحدیث . علم رجال و مانند ان علومی اسلامی خواهند بود . این فرضیه مخالفانی ندارد . و به نظر معقول می اید اما مساله در اینجاست که با این ملاک ( موضوع ) نمیتوان ریاضیات اسلامی . فیزیک اسلامی . زیست شناسی اسلامی و حتی جامعه شناسی و روانشناسی و اقتصاد اسلامی درست کرد . چرا که کمیت و جسم طبیعی و موجود زنده و جامعه و روان انسان و نظامات پولی و مالی  که به ترتیب موضوعات این علومند هیچ کدام توسط اسلام جعل نشده اند به تعبیر فنی هیچکدام دارای حقیقت شرعیه نیستند . بلکه همه این امور قبل از اسلام هم واقعیت عینی داشته اند و همواره توسط همه ادمیان صرف نظر از هر دین و ایین و مذهبی مورد تحقیق و مطالعه قرار میگرفتند . ریاضیات در چین و هند و مصر و یونان باستان صرف نظر از عقاید مذهبی انان یک قاعده و قانون داشته و دارد .

فرضیه دوم روش به مثابه ملاک :

و اگر گفته شود ملاک اسلامی شدن علم به کار بردن روش و متدی خاص در تحقیق علمی است و هر دانشمندی که خود را مقید به چنین روش تحقیقی کند ، علم اسلامی آفریده است . در ان صورت نمیتوانند روش تحقیقی را نشان دهد که از دل اموزه های دینی استخراج شده باشد . و هیچ عالم و محقق دینی تا کنون چنین ادعایی طرح نکرده است و اگر هم ادعا کند . دلیل و شاهدی برای اثبات متدولوژی تحقیق برامده از اسلام ندارد . اساسا متدولوژی فارغ از هرگونه عقیده دینی است .

فرضیه سوم  هدف به عنوان ملاک :

 - اگر گفته شود ملاک اسلامی بودن و اسلامی شدن علم ان است که هدف ان علم منطبق با اهداف اسلامی باشد . مثلا به گسترش توحید یا بسط عدالت و یا تعالی انسان و تقرب به خدا بیانجامد . این نظریه نیز با اشکالاتی چند روبرو است . اول انکه هدف علم اکتشاف حقیقت است و گاهی برخی از علوم به دلیل طببعت ذاتی خود به فهم بهتر ما از توحید و یا فهم بهتر ما از عدالت یا شناخت  راه های تعالی انسان منجر و منتج میشوند چنانکه نظامهای مابعد الطبیعی کهن مانند فلسفه ارسطو ویا فلسفه افلاطون و بویژه برخی نحله های فلسفه اسکندارنی مانند فلسفه افلوطین و فیلون و ..... چنین هدفها و دستاوردهایی داشته اند که البته پیش از اسلام بوده اند . در این صورت باید بپذیریم که این فلسفه ها پیش از انکه دین مقدس اسلام نازل شود و استقرار یابد به عنوان دانشهای اسلامی وجود داشته اند . که سخنی بسیار شاذ و نادر و عجیب مینماید . این موضوع همان مغالطه محال تقدم شیء بر نفس است که مخالف عقل سلیم است . یعنی باید قبول کرد که علم اسلامی که متفرع بر اسلام است خود بر اسلام تقدم زمانی داشته باشد .

فرضیه چهارم فایده به مثابه ملاک :

 - اگر گفته شود ملاک اسلامی شدن یک علم آن است که فایده ای برای اسلام داشته باشد . مثلا صنعت چاپ به کار انتشار متون اسلامی و قران کریم و روایات می اید . یا فن طب به کار سلامت و درمان مسلمانان می اید یا علوم و فنون دفاعی به کار جهاد اسلامی میاید و یا مثلا علوم کامپیوتر کار تحقیقات دینی را تسهیل میکند و این همه فایده ، علم را اسلامی می کند . در پاسخ میتوان گفت این استفاده ها همه جنبه آلی و ابزاری دارد و همجنانکه میتواند در خدمت اسلام و مسلیمن باشند میتواند در خدمت دین مسحیت . ایین بودیزم و حتی در خدمت طاغوت و کفر باشد . چنانکه علم پزشکی و صنعت چاپ و علم زیست شناسی میتواند در خدمت هر ملت و گروه و دینی باشد . پس یک علم هم میتواند اسلامی و هم مسیحی و هم ثنوی و هم شرک الود باشد و این موضوع هم نقض غرض و عین لااقتضا بودن انواع علوم و دلیلی بر علیه نظریه اسلامی کردن دانش است .

فرضیه پنجم  فاعل و پدید اورند و مبتکر به عنوان ملاک :

- اگر گفته شود ملاک اسلامی شدن دانش . فاعل و پدید اورنده ان علم است . یعنی مثلا دانشهایی که اولین مرتبه توسط مسلمین ابداع شدند اسلامی هستند . یا دانشهایی که برای اولین بار در متون دینی مثلا قران و یا روایات پیامبر ص و ائمه هدی ع آمده اند و جنبه ابداعی و ابتکاری دارند . اسلامی محسوب میشوند . این فرضیه نیز ناصواب است چرا که هیچ موضعی نیست که به تمامه در متون دینی ابداع و ابتکار شده باشند و پیش از قران و اسلام مسبوق به سابقه نباشند و چنانکه ریاضیات و فیزیک و کیهان شناسی و فلسفه و طب و حتی فقه و نظامهای حقوق دینی در پیش از اسلام هم سابقه داشته اند ( فقه و حقوق یهودی و ... ) . بلی اعتراف مینمایم که برخی نظریات علمی و شبه علمی منفرد در متون دینی هست که ادعا میشوند ، برای اولین مرتبه در قران کریم یا اقوال ائمه هدی ع ابتکار و ایداع شده اند . مانند کرویت زمین . حرکت خورشید . کارکرد بادها در لقاح گیاهان . تشکیل و تکون نطفه بین صلب و ترائب . زوجیت موجودات . جاذبه عمومی . و ...........  که البته اثبات اینکه پیش از اسلام این نظریه ها هیچ سابقه ای نداشته است . به راحتی ممکن  نیست . چنانکه عرب جاهلی هم کارکرد بادها را در باوری نخلستانها میدانست و از ان در عمل استفاده میکرد و در اشعار جاهلی هم بدان اشاراتی وجود دارد . یا کرویت زمین و نیروی جاذبه که در مصر و چین پیش از اسلام مسبوق به سابقه است ثانیا تحقیق و بررسی این امور با همان روشی و شیوه ای امکان پذیر است که امروزه در علوم طببعت مرسوم است و بنا براین تمایزی از جهت موضوع و روش و کارکرد میان علم اسلامی و علوم متعارف بشری وجود ندارد . و اگر تمایز روشنی وجود نداشته باشد . علم متمایز اسلامی متعین نخواهد شد . البته مطابق این فرضیه میتوان علم تفسیر قران . علم کلام اسلامی . علم اخلاق اسلامی . علم فقه و علم اصول و علم رجال و درایه و روایه را علوم اسلامی دانست چرا که انصافا با این مشخصات امروزی توسط مسلمانان ابداع و ابتکار شده است . اگر چنین باشد پس علومی مانند ریاضیات و فیزیک و فلسفه و شیمی و زیست شناسی و جامعه شناسی و روان شناسی و اقتصاد و مدیریت و .......... غیر اسلامی خواهد بود چرا که توسط غیر مسلمانان ابداع و ابتکار شده است . حال انکه طرفداران نظریه اسلامی کردن علم در صدد ان هستند که جامعه شناسی و روانشناسی اسلامی درست کنند که چون دیگران حق تقدم داشته اند . با ملاک یاد شده اسلامی کردن انها محال است .

فرضیه  ششم - مستفید و مصرف کننده  به مثابه ملاک :

اگر گفته شود که ملاک علم اسلامی ان است که مسلمانان از ان علم بهره بگیرند . که البته این نظریه از همه دیگر اقوال سست تر وبی بنیاد تر است چرا که از این علوم به همان سبک و سیاق غیر مسلمانان نیز بهرمند و مستفیدند . چنانکه یک مسلمان و یک مسیحی و یک بودایی و یک بی دین به یک شکل از طب و معماری و علم مدیریت و جامعه شناسی بهرمند میشوند و یا لااقل امکان بهرمندی یکسان برای آنها متصور است . عجیب است که یک سیره علمی واحد چگونه به اسلامی و غیره اسلامی تقسیم میشود . 

فرضیه هفتم اسلامی بودن مبانی و اصول موضوعه  به عنوان ملاک :

این فرضیه را  که اتفاقا طرفدارن بیشتر و ادله مفصل تر دارد  در پست دیگری نقد و بررسی خواهیم کرد .

تا بعد

 

اسلامی کردن علوم انسانی

کنگره بین المللی اسلامی کردن علوم انسانی - تهران ۳۱ - اردیبهشت ۹۱

علم آز ان جهت که علم است ، غربی  و شرقی ، اسلامی و مسیحی ندارد . علم در ذات خود عبارت است از : انکشاف امر واقع  . علم به کار شناخت هست ها و نیست ها می پردازد . ارسطو و به تبع وی فیلسوفان مشائی میگفتند : علم عبارت است از تحصیل صورت اشیاء نزد عقل یا ذهن . منظور انان این بود که امر واقع خود را برای ما پدیدار میکند و تصویری از ذات و عوارص امر واقع که اصطلاحا به ان صورت میگفتند در ذهن ما ، منعکس میشود . و از این طریق ما به واقعیت ها چنانکه هستند پی می بریم .

افلاطون می پنداشت که انچه ما در این مرحله از زندگی میاموزیم ، صرفا به خاطر اوردن همان چیزهایی است  که قبلا روح در عالم ایده ها شناخته است . پس به تعبیر او علم این جهانی ( = جهان سایه ها ) صرفا یاد اوری ایده هاست .

قدر مشترک نظریه این دو  فیلسوف این است حقیقت علم شناخت امر واقع است . حال این امر واقع چه جهان مادی باشد ( مطابق نظریه رئالیسم ) یا جهان ایده ها باشد ( مطابق نظریه ایده آلیسم ) . بر همین بنیاد سایر متفکران و فیلسوفان نیز تا کنون علم را شناخت امر واقع ، دانسته اند . البته در باره اینکه علم در ذیل کدامیک از مقولات جوهری و عرضی باب مقولات عشر ( کته گوریا ) قرار میگیرد بین فیلسوفان دو هزاره گذشته مناقشات فراوانی وجود داشته است . برخی علم را از مقوله اضافه ( نسبت بین عین و ذهن / اضافه میان سوژه و ابژه ) و برخی آن را از مقوله کیف نفسانی ( کیفتی عرضی که بر نفس ما که مستعد اگاهی است عارض میشود ) میدانستند و البته وجه همت این متفکران این بود که نشان دهند علم در هر حال واقع نماست و اساسا مساله واقع نمایی علم و ادراک آدمی ، هسته مرکزی اپیسته مولوژی ( معرفت شناسی ) را تشکیل میدهد .

 تا انجا که میتوان گفت بخش معظم نیروی فلسفی پس رنسانس از دکارت تا کانت و  هیو م  و برکلی  پوپر و دیلتای و گادامر و ........ صرف حل معضله فکری واقع نمایی علم و ادراک بشری شده است .

ملاصدرا فیلسوف بزرگ اسلامی و بنیان گذار حکمت متعالیه نیز در باب علم  ، مدرن ترین نظریه های اپیستمولوژیک را طرح کرده است . او با طرح نظریه پیچیده اتحاد عاقل و معقول و تعریف و تحلیل تازه ای که از علم ارائه کرد ، شکاف عظیم میان هستی شناسی و معرفت شناسی را که بیش از دو هزار سال ذهن متفکران را به خود مشغول کرده بود - و به تعبیری عبور ناپذیر مینمود - ، برطرف ساخت .

او اعلام و اثبات کرد که حقیقت علم ، در ذیل هیچ کدام از مقولات جوهری و عرضی - انچنان که فلسفه های کلاسیک می پنداشتند - نمیگنجد . اساسا علم ، ماهیت نیست . بلکه نحوه ای از وجود است که در نتیجه اتصال و حضور و وحدت ، حاصل میشود  . پس اگر حقیقت علم ، اتصال و پیوست وجودی موجودی با موجودی دیگر باشد ( اتحاد عالم با معلوم / اتحاد فاعل شناسایی با موضوع شناسایی / پیوست وجودی و حقیقی سوژه با ابژه ) واقع نمایی حقیقت علم ، امری اشکار و اثبات پذیر خواهد بود و از سوی دیگر تاکیدی محکم بر این اصل است که حقیقت علم نه تنها انکشاف امر واقع بلکه اتحاد ذهن با عین و سوژه با ابژه است .

البته علم تقسیماتی می پذیرد و چنانکه ارسطو معلم اول به درستی تبیین کرده بود ، تمایز و تقسیم علوم به موضوعات انهاست . مثلا گاه امر واقع امری جسمانی است که در آن صورت علوم طبیعی ، پدید می اید . همین موضوع طبیعی یا بیجان است و یا جان دار . اگر موضوع علم طبیعی بیجان باشد مکانیک ، فیزیک و شیمی .... حاصل میشود که هر کدام از انها بواسطه عوارضی مانند حرکت ( مکانیک ) ... تاثیر و تاثر ( فیزیک ) و ترکیب و ترکب ( شیمی ) از یکدیگر متمایز میشوند گر چه همه همسایه یک دیگرند و از همدیگر تغذیه کرده و با هم داد و ستد دارند . و اگر موضوع علم جان دار باشد زیست شناسی و شاخه های فرعی آن ( گیاه شناسی - جانور شناسی - بافت شناسی - عصب شناسی - میکروبیولوژی - اندام شناسی و اناتومی ............... ) حاصل میشود .

اگر موضوع علم ، کمیت ها باشد ، ریاضیات حاصل میشود و اگر موجود به ما هو موجود باشد  ، فلسفه ساخته میشود . قهرمان این تقسیم بندی های منطقی و متدولوژیک در فلسفه کلاسیک ، ابن سینا است ( ن . ک - الهیات شفا  )

البته علوم را میتوان بر اساس روش نیز تقسیم کرد ، چنانکه صاحب نظران فلسفه علم و متدولوژی در دو قرن گذشته علوم را بر اساس روشهای تحقیق استقرایی - قیاسی - تحلیلی - ترکیبی ........ تقسیم کرده اند و علوم تجربی - علوم عقلی - قیاسی مثل ریاضیات و فلسفه و فلسفه تحلیلی و ...... نتیجه این نوع تقسیم بندی به شمار می ایند .

از جمله تقسیمات دیگر تقسیم علوم به علوم تولیدی ( = تولید کننده تئورریها ونظریه ها در باره امر واقع / علوم خالص / علوم محض مانند مکانیک - فیزیک - شیمی - زیست شناسی و روان شناسی - جامعه شناسی  ...... ) و علوم مصرف کننده ( مصرف کننده تئوریها به منظور بکار بستن در عمل مانند دانشهای تکنیکال . علوم فنی مهندسی . دانش پزشکی . دانش مدیریت . علوم ورزشی و تربیتی / علوم سیاسی ..... / علوم عملی / علوم کاربردی ) است .

طبقه بندی دیگر ، تقسیم علوم به علوم حقیقی و علوم اعتباری است . منظور از علوم حقیقی دانش هایی است که موضوع انها یک امر حقیقی و واقعی و از جنس هست ها است . مانند فیزیک که موضوع ان اجسام است که یک امر واقعی ازمون پذیر است . و اما علوم اعتباری دانشهایی هایی است که موضوع انها ، جعل و قرار داد است . مانند علم حقوق ، که مقررات و قوانینی را مطالعه میکند که حقیقت عینی و و اقعی ندارند بلکه ناشی از قرارداد هستند . ادبیات و اخلاق نیز از این دسته علوم به شمار می ایند .

آملي لاريجاني: در اسلامي كردن علوم انساني نبايد عجله كرد

محمد صادق لاریجانی وسط و سمت چپ حجت الاسلام  رضا غلامی دبیر  و رییس شورای سیاست گذاری کنگره

با عبور از این مقدمه که نسبتا طولانی که شاید کمی اکادمیک و خسته کننده به نظر برسد ، به مساله ای می پردازم که امروزه در جامعه ما بویژه در سطح کلان سیاست گذاری به آن پرداخته میشود و ان عبارت است از پروژه پر طمطراق اسلامی کردن علوم  که اخیر فاز اول ان که عبارت است از اسلامی کردن علوم انسانی  با تاکید بر دروسی که در دانشگاه ها تدریس میشود ، آغاز شده است . این پروژه با حذف بسیاری از رشته های علوم انسانی از فهرست رشته های علمی دانشگاهی در سال گذشته کلید خورد و در روز گذشته هم همایشی بزرگ با پشتوانه تبلیغاتی و حمایت گسترده رسانه ای در تهران با سخنرانی افتتاحیه محمد صادق لاریجانی قاضی القضات دستگاه قضا و سخنرانی اختتامیه محمد تقی مصباح یزدی  رییس موسسه پژوهشی امام خمینی قم ، به انجام  رسید .

 و البته تا انجا من مشاهده کردم هیچ کدام از چهره های بزرگ علمی - فلسفی و صاحب نظر این مباحث در ان حضور نیافتند . با کمی تامل در سیر برنامه ریزی و نارضایتی های دستگاه ها وشخصیت های حاکمیتی و تحلیل محتوی سخنران افتتاحیه و اختتامیه  کاملا معلوم است که علوم انسانی رایج در کشور و دانشگاه ها را به دلیل غربی بودن و غیراسلامی بودن و غیر بومی بودن .......... ناکافی ، نادرست ، انحزافی ، مباین با مبانی اسلام ، و اکنده از پیامهای اومانیستی ، پوزیتیوستی ، لیبرالیستی دانسته و حتی یکی از علمای بزرگ و به نام که به عنوان فقیه و فیلسوف و مفسر هم شناخته میشود این علوم را الحادی دانسته است ( ن . ک - عبدالله جوادی املی - سلسله سخنرانی های مربوط به علوم الحادی با کلیک بروی لینک ببینید و بشنوید  http://hemati.ir/weblog/?p=671 )

با عنایت به مطالب پیش گفته در باره تعریف و ماهیت علم و البته با استناد به آرائ متفکران وفیلسوفانی که مورد قبول و تایید این دسته از منتقدان علوم انسانی هستند ( ارسطو - افلاطون - ابن سینا - فارابی - ملاصدرا ........ ) بنا دارم نشان دهم که این پروژه ( اسلامی کردن علوم انسانی ) در بهترین حالت ممکن برخاسته از سوء فهم از معنی و ماهیت علم و ناشی از مغالطات فراونی منطقی است و اساسا علم از ان جهت که علم است ( انکشاف از امر واقع ) به شرقی و غربی واسلامی و غیر اسلامی تقسیم نمیشود . همچنانکه ریاضیات اسلامی و غیر اسلامی نداریم . همچنانکه فیزیک اسلامی و غیر اسلامی نداریم . همچنانکه زیست شناسی اسلامی و غیر اسلامی نداریم ............. به همان دلیل و استدلال روان شناسی اسلامی و غیر اسلامی و ......... جامعه شناسی اسلامی و غیر اسلامی نداریم . و ذات جوهره علم ، فارغ و منزه از هر گونه قید و عوارضی از این دست است . این گونه مباحث ناشی از نشناختن گوهرو ذات علم و امیختن علم با غیر علم است . این همان مغالطه ای است که در کتب منطقی که همین بزرگوران درس میدهند با عنوان مغالطه ی اخذ مابالعرض مکان مابالذات امده است . و معنی آن قرار دادن یک امر عارضی به جای یک امر ذاتی است . اسلامی بودن و غربی وبودن و مبانی اومانیستی داشتن و الحادی بودن و غیره و همه و همه امور عارضی است که به هیچ وجه به جای امر گوهری و ذاتی علم  ، که همانا انکشاف از امر واقع باشد ، قرار نمیگرد . به امید خدا در پست های بعدی ابعاد بیشتر این مغالطه و این پروژه را که نهایتا به علم ستیزی مطلق و باز تولید رویکردهای قرون وسطایی و ساختارهای انکیزاسیونی خواهد انجامید را خواهم کاوید .

تا بعد

شوخی های فلسفی


 
۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت معلم را.
 
۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.
 
۳) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.
 
۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.
 
۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.
 
۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.
 
۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.
 
۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.
 
۹) انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و برای حفظ قدرت مجبوری دوستانت را  اعدام کنی.

O:-) angel


تجربه دینی - همسانی ها و ناهمسانی ها

 

 

 

یکی از موضوعات جذاب و کهنی که البته جدیدا ( دو سده گذشته )به حیطه مباحث دین پژوهی و کلام جدید راه یافته است ، مساله تجربه دینی است . این اصطلاح پیش از این دوره در مکاتب عرفانی با عنوان کشف و شهود (مکاشفه ) مورد بحث قرار میگرفت . همچنین از دیدگاه اپیستمولوژیک همواره در باره اعتبار و روایی و واقع نمایی این گونه دریافت ها بحث و مناقشه وجود داشته است . اما انچه که در این دو قرن اخیر مورد توجه متفکران قرار گرفته است ، ثمره این گونه تجارب است . شاید بزرگترین دستاورد این گونه تجارب ، ایمان باشد . به این معنا که پس مواجهه با امر قدسی و رخداد تجربه دینی . شخص گونه ای  شور و هیجان و دلبستگی و معنا و معرفتی از جنس دیگر در خود احساس میکند و گاه به طور ناگهانی و جهش وار - همچنانکه در پدیده عشق های ناگهانی روی میدهد - شخص صاحب تجربه، به متعلق تجربه دینی ایمان میاورد . در باره ماهیت ایمان و تاثیری که بر کل حیات دینی فرد میگذارد و فراز و فرود ان فعلا سخنی ندارم . همچنین در باره انواع و اقسام و مراتب تجارب دینی که از تجربه وحیانی شخص نبی تا یک رویای الهم بخش میتواند مرتبه بندی شود نیز اکنون بحثی ندارم بلکه سخن من در این موقف ، در باره تعارض گزارشهایی است که در تجربه های صادقانه ی دینی  مشاهده میشود .

مساله در این جاست که مثلا دو شخص با دو پیشینه فکری - فرهنگی متفاوت و با سپهر معرفتی - دینی مختلف گاه دریافت ها و گزارشهایی همسان از جهان هایی دیگر میدهند و گاه دو نفر با وجود تشابه ها زیاد فکری - فرهنگی و دینی گزارشهای متفاوت و بعضا ناهمسانی ارایه مینمایند .

به عنوان مثال  بودا و محی الدین عربی ، هر دو تجربه های دینی عالی و باشکوهی داشته اند که در هر دو انها ، موجد ایمان بوده است . اما گزارشهایی که این دو از جهان ها و شگفتی های عوالم دیگر و نظامها و سنت هایی حاکم بر انها ارایه داده اند  ، ناهمسان  و متفاوت و در پاره ای از موارد کاملا متعارض است  . بسیاری از کسانی که در سپهر فرهنگ و آیین بودیسیم و هندویسیم به تجارب دینی ، مثلا تجربه نزدیک مرگ Near-death Experience  دست یافته اند ، به چرخه بی پایان انتقال روح در بدنهای متفاوت و بازگشتشان به بدن و زندگی دنیوی ( تولد دوباره و تناسخ ) تصریح کرده اند و از ان سو کسانی که در فضا و زمینه ادیان ابراهیمی به تجربه نزدیک مرگ دست یافته اند ، گزارشهایی کاملا فارغ از تناسخ و سامسارایی که ایین های شرق دور به ان معتقدند ارایه کرده اند و حتی در مواردی به صراحت ان را انکار کرده اند .

به عنوان مثال در تجربه خانم بتی جین ایدی که در کتاب های زنجیره ای در آغوش نور با روشنایی و شکوه بی مانندی به رشته تحریر در امده است  ، تناسخ اشکارا نفی و انکار میشود .

یا در  فضا و زمینه ادیان ابراهیمی نیز در مرحله ای از تجربه نزدیک مرگ ، شخصیت های معنوی مختلفی به استقبال ارواح تازه درگذشتگان امده اند . بتی جین اید و دیگر تجربه داران کتاب های در اغوش نور که همه متعلق به دنیای مسیحیت هستند ( اعم از مومنان راستین به مسیح و غیر مومنان ) همه گزارش کرده اند که مسیح با اغوشی گشوده و رحمتی متعالی و التیام دهنده  انان را پذیرفته است و مسلمانانی که واجد چنین دریافت و تجربه ای بوده اند از استقبال باشکوه پیامبر اسلام حضرت محمد ص و یا حمایت شکوهمندانه حضرت علی ع خبر داده اند .

در همین یکی دو ماه گذشته با شخصی آشنا شدم که دارای تجربه های طولانی و حیرت آوری از ارتباط با روح فرزند متوفایش بود ه است فرزند او در حین کمک به فقرا و نیازمندان در اثر یک سانحه فوت کرده بود و در  طول بیست سال گذشته ارتباطی روشن و اشکار و تردید ناپذیر با والدین خود برقررکرده است و در حین این ارتباطات که با نشانه هایی باور پذیر همراه است ، علاوه بر تاکید به موازین اخلاقی و نیک خواهی و ایثار و خداپرستی به عنوان شرط اصلی رستگاری  ( که تقریبا بنیاد مشترک و همسان تجربه های دینی است ) به انجام تکالیف دینی مانند نماز و قرائت سوره هایی خاص از قران و اهتمام بر فرایض دینی و رعایت ظواهر امور نیز تاکیدی فروان داشته است که کاملا اختصاصی و ناهمسان با سایر تجربه های دینی به نظر میرسد .

 .

همسانی های تجارب دینی ، بویژه تجربه نزدیک مرگ در اثر علمی - پژوهشی روزنه ای به جهان دیگر و زندگی پس از زندگی نوشته دکتر ریموند مودی  با پشتوانه تحقیقات پیماشی و میدانی  . فهرست شده است دریافت هایی مانند :

- احساس جدایی از بدن و مشاهده آگاهانه و هشیارانه بدن از بیرون بودن ( اوت اسکوپی )

- مشاهده تونل سیاه ( برخی آن را خاکستری . ارغوانی و برخی کاملا نورانی و درخشان توصیف کرده اند )

- کشیدن شدن و مکیده شدن به درون تونل یاد شده

- احساس مطبوع آرامش و گرمای ملایم و دلپذیر در حین حرکت در داخل تونل

- شنیدن صدای زنگها و موسیقی شفا بخش و شدت گرفتن سرعت حرکت

- مشاهده نقطه نورانی توسعه یابنده در پایان تونل

- ورود به جهانی سراسر نور و مهربانی و اگاهی و استقبال توسط یک شخص قدسی ( عیسی مسیح در تجربه نزدیک مرگ مسیحان داری این تجربه )

- مشاهده کامل و سریع تمام زندگی زمینی سپری شده همراه با بازسازی تمامی احساس ها و اندیشه ها و تجربه ها

- احساس شفا یافتگی و التیام عمیق روحی و ذهنی

- احساس شرم بسیار عمیق و جانسوز در اثر مشاهده خطاها و تصمیمات و انتخابها و اقدامات ناشایست .

- احساس عمیق بخشودگی و مورد رحمت قرار گرفتن .

- دریافت اگاهی عمیق از معنا و مفهوم زندگی و مقدس بودن و هدفدار بودن و حکمت امیز بودن آن .

- احساس رسالت برای بازگشت به زندگی دوباره همراه با ایثار و عشق نامشروط

- ایمان و اعتماد عمیق و نستوه نسبت به خداوند و رحمت و حکمت مطلق و نامشروط او .

- و احساس بازگشت به بدن همراه با درد و رنج و مشقت و ناراحتی و اندوه برای مدتی موقت

و دریافت هایی از این دست که بیشتر در فضای فکری - فرهنگی و اخلاقی دنیای مسیحیت گزارش شده است .

متاسفانه تجربه نزدیک مرگ در سپهر فرهنگی - مذهبی مسلمانان چندان مورد پژوهشهای میدانی و پیمایشی قرار نگرفته است و تجاربی از این دست که تعدادشان کم نیستند بیشتر به شکل نامنقح ، ارزیابی نشده ، طبقه بندی نشده و غیر اکادمیک ثبت و ضبط شده اند .

اما همین تجارب نیز تا حدود زیادی با تجارب مسیحیان متوفی ،همسانی و همپوشانی دارد . اما موارد تامل برانگیزی از ناهمسانی و حتی گاهی تعارض ظاهری مشاهد میگردد که میتواند مورد تحقیق و وارسی و نظریه پردازی قرار گیرد .

به عنوان مثال تجارب اخیری که در همین پست به ان اشاره شد ،حاکی از تمایزها و تفاوت های اشکاری است . در این تجربه با اینکه شخص متوفی در مغرب زمین متولد شده و در انجا زندگی کرده و در همان جا نیز فوت کرده است و تقریبا از اموزشها و تعالیم مذهبی اسلام هم برخوردار نبوده است ، گزارش مینماید که پس از مرگ توسط پیامبر اسلام ص مورد استقبال قرار گرفته است و از عظمترین و متعالی ترین موهبت های عوالم قدس بهرمند شده است ، با اینکه فرد مزبور در سن ۱۷ سالگی فوت مینماید و اطلاعی از قران کریم نداشته و شکل و اداب نماز خواندن را نیز نمی دانسته است . پس از مرگ و در حین ارتباط با اعضای خانواده خویش بر نماز و تلاوت بخشهایی خاص از قران کریم و پرهیز از نوشیدن مسکرات و انجام فرایضی مانند روزه و توسل و شفاعت به ائمه هدی ع تاکید ورزیده و با اشکار ساختن نشان هایی تردید ناپذیر ، موجد ایمان و رویکرد عرفانی و معنوی خانواده خود شده . خانواده ای که اذعان میدارند تا پیش مواجه با چنین تجربه هیچگونه تعلق خاطری به اموزه ها و فرایض مذهبی نداشته اند . و با توصیه روح متوفا به زندگی دینی و انجام تکالیف مذهبی همراه با ایمان و اعتقادی جازم روی اورده اند.

نکته اساسی این مطلب  در تفاوت این تجربه و رهیافت ان  با تجارب دینی مشابه در سپهرهای دینی - فرهنگی دیگر مثلا در مسیحیت و یا ایین ها بودیسیم و هندویسیم و یا مکاتب عرفانی سرخپوستی مانند اک و اکنکار است .

البته باید توجه داشت که علی رغم زمینه و زمانه فرهنگهای مختلف ، همسانی ها و همپوشانی های فراوانی در تجارب دینی ( بویژه تجربه نزدیک مرگ = N.D.E ) علی رغم دین و فرهنگ و جنسیت و اموزش و سن و ............. وجود دارد که جای شگفتی و تامل فراوان است و به گونه ای نظریه ذات گرایی در تجربه دینی  را تقویت میکند و یک نواختی ( اصل اونیفرمیسم ) قواعد حاکم بر هستی های مابعد الطبیعی را مدد میرساند .

اما ان روی سکه ،تفاوتها ، ناهمسانی ها و تعارضاتی است که بعضا در تجربه های دینی ناب گزارش میشود به عنوان مثال مساله تناسخ  یا ضرورت رعایت ظواهر فرایض و مناسک دینی از اموری است که در همه تجربه های نزدیک مرگ تایید نمیشود . برخی از تجربه ها موید درستی تناسخ و برخی از دیگر تجربه ها در مخالفت با تناسخ تصریح دارند . همچنین برخی از تجارب بر لزوم پایبندی به فرایض و مناسک دینی تصریح داشته و برخی دیگر بر روح خداپرستی و نیکوکاری و صرفا رعایت مکارم اخلاقی تاکید دارند و اشکارا اهمیتی برای ظاهر مناسک قایل نیستند....... و سوال این است که اگر همه تجارب ناب و صاق و موجه و حکایت گر امر واقع باشند .، در ان صورت این تعارض ها چگونه توضیح و تبیین میشوند و اساسا راه نجات و رستگاری کدام است  ؟و به چیزی باید اعتقاد داشت ؟ و به کدام توصیه باید پایبند بود ؟؟

 برای حل این تعارض ، راه حلهای گوناگونی وجود دارد ، به عنوان مثال دیوید هیوم فیلسوف تجربه گرای انگلیسی با مبنا قرار دادن اصل امتناع اجتماع نقضین به این نتیجه میرسد تمامی دعاوی انحصار گرایی حقانیت ارباب ادیان که مبتنی بر برهان تجربه دینی  و معجزات است باطل بوده و هرکدام به طور متقابل دیگری را نقض میکند بنا براین برهان تجربه دینی برای شناخت و اثبات حقایق متافیزیکی ناتمام و نادرست است  . ( استدلال هیوم در مواردی که صاحبان تجربه دینی بر انحصاری بودن راه و طریقت خود برای رستگاری تاکید میروزند درست مینماید اما در مواردی که ادعای انحصار در کار نیست ، این استدلال درست نیست )

اما متکلمان مسیحی بویژه متالهان پروتستان مانند شلایرماخر . جان هیک . پل تیلیش .... بر این باورند که عرصه کثرت گرایی دینی به تجربه های دینی نیز سرایت میکند ، و میتوان فرض کرد حقیقت نیز خود متکثر و جلوه های های متنوعی داشته باشد . اساسا پرسپکتیو معرفت ، نقش اساسی در شناخت ما از حقیقت دارد . تجربه های دینی نیز علی رغم صادق بودن و موجه بودنشان ، خالی و عاری از نقش و زمینه ی فکری - فرهنگی  صاحب تجربه نیستند .

تبیین دیگر  ، ان است که بگویم همچنانکه در تشریع شرایع الهی نیز تنوع و تکثر وجود دارد و خداوند به اقتضای حال و موقعیت اقوام و امت برای هرکدام شریعتی مناسب وضع  میکند ، در عوالم معنا و ملکوت نیز برای هر روحی متناسب با وضعیت  او در دنیا و دیگر ویژگیهای روحی و معنوی او که ما از باطن ان بی خبریم ، طریقت و سیره و سنت خاصی ، در نظر گرفته شده است . لذا  به اقتضای وضعیت روحی و معنوی انها  برخی از ارواح توسط حضرت مسیح ، برخی توسط حضرت محمد ص ، برخی توسط دیگر پیامبران و قدیسان و اموزگاران معنوی استقبال و حمایت میشوند و چه بسا توصیه ها و راهنمایی ها یی متفاوت و متناسب با موقیعت خود و مردم و قوم و خانواده خود دریافت میدارند . که البته مقصد نهایی همه انها رستگاری و کمال روح و تقرب به پروردگار است .

البته تبیین های دیگری نیز وجود دارد که میتوان تفصیل انها را در کتابهایی مانند تجربه دینی و مکاشفات عرفانی نوشته دکتر محمد تقی فعالی و یا کتاب درباره تجربه دینی مایکل پیترسون و یا کتاب تجربه دینی توماس ریچارد مایلز و ....... مطالعه کرد .

به هرحال این مهم نیازمند تحقیقات بیشتر میدانی و پیمایشی است تا ضمن مقایسه تجارب افراد مختلف در سپهرهای دینی - فرهنگی مختلف میزان همسانی ها و ناهمسانی ها و تعارضات احتمالی این تجارب مورد بررسی دقیق قرار گیرد تا از این منظر، نوری بر حقایق جهان های متعالی تر و رستگاری بشر تابانده شود .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

ماخذ و منابع برای مطالعه بیشتر :

پیشگامان پژوهش در زمینه تجربه نزدیک مرگ افراد ذیل می‌باشند:

  • Elisabeth Kübler-Ross, George Ritchie, Bruce Greyson, Kenneth Ring, Michael Sabom, P.M.H. Atwater, Raymond Moody Jr

کتاب Life After Life نوشته Raymond Moody که در سال ۱۹۷۵ منتشر شده‌است توجه افراد زیادی را به این مسئله جلب کرده‌است.

در سال ۱۹۷۸ انجمن بین‌المللی مطالعات تجربه نزدیک مرگ International Association for Near-Death Studies در کانتیکت آمریکا بنیان نهاده شد. این انجمن هچنین فصل نامه Journal of Near-Death Studies را منتشر می‌کند.

  • فهرست مجلات آکادمیک و علمی که منتشر شده‌اند یا به طور منظم پژوهش‌های جدید را در موضوع NDE چاپ می‌کنند:
  • Journal of Near-Death Studies, Journal of Nervous and Mental Disease, British Journal of Psychology, American Journal of Disease of Children, Resuscitation, The Lancet, Death
  • Studies, and the Journal of Advanced Nursing

-------------------------------------------------------------------------------------------

آمارها و پیمایش‌ها

رواج موارد تجربهٔ نزدیک مرگ در تحقیقاتی که انجام گرفته متغیر است.

مطابق پیمایش Gallup و Proctor در سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۱ از یک واحد نمونه از جمعیت آمریکا، ۱۵ درصد از جامعهٔ آماری گفتند که تجربهٔ نزدیک مرگ داشته‌اند.  ولی در آلمان Knoblauch در سال ۱۹۹۱ یک پیمایش گزینشی انجام داد و دریافت که ۴ درصد جامعه آماری این تجربه را داشته‌اند. اما Perera et al در سال ۲۰۰۵ یک پیمایش تلفنی از مردم استرالیا انجام داد. نتیجه این تحقیق نشان داد که ۸٫۹ درصد از آنان چنین تجربه‌ای داشته‌اند. یک متخصص قلب هلندی به نام van Lommel et al در یک محیط بیمارستانی گروهی از بیمارانی که دچار ایست قلبی شده و با موفقیت بهوش آمدند را مورد مطالعه قرار داد و دریافت که ۱۸ درصد آنها مدعی‌اند تجربهٔ نزدیک مرگ داشته‌اند

نگاه کنید به ویکی پدیا ذیل مدخل : تجربه نزدیک مرگ

 

سخت  و  سخت تر

 

گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است

اما، دادن آزادی


به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!

مارتین لوتر کینگ،

جستجو

 

این منم

نشسته بر جهان کوچک خویش

 تنیده در بندهای ناهوشیاری

 و در جستجوی خویش

 دشوار ترین جستجوها

خویشتنم شاید

 در میان این همه انباشتگی

گم شده باشد

در زیر لایه های سنگین  تاریخ

گهنه گی فرهنگ

و هزار توی جبرهای جامعه

کهن الگوهایی به بلندای حیات بشری

پدر و مادر  ..... که چه بسا تا پایان عمر

در وجودم پنهان شده  و فرمان میرانند

نقش ها و نقاب ها و موقعیت ها

رسانه هایی که بی مهابا و به شکلی تهاجم آمیز

ذهن و دل مرا از آنچه من  نیست  ....... انباشته میکنند

و درسها و مکتبها و فیلسوفها

که مرا از آگاهی کاذب خویش آکنده اند

ارزشها و هنجارها - باید و نباید ها

 همچون برنامه هایی که

رایانه ای را مدیریت میکند ..........

داوریها و تصمیم گیری های مرا

راهبری میکند

و دین شما ...........

که خود را عین خویشتن من معرفی میکند

و مدعی است که تو ..... در من ...... نهفته ای

و با من خویشتنت را همانگونه که هست میبابی

ولی آنجا نیز حجابی سنگین تر و سختر بر من

 فکنده میشود

و من هنوز

با پرسشهایی بی پایان

در جستجوی خویشتنم

 کدام دست چشم بندم را خواهد گشود ؟

و کدام حقیقت بر من من خواهید تابید ؟

 

 

اسطوره ابلهانه

 

 

یک ابله کوچک . همیشه به دنبال یک ابله بزرگتر میگردد

 تا با سپردن اراده و اندیشه خویش به دست او

یک اسطوره ابلهانه ی بزرگ بسازد

 

سنتگرایی فرهنگی و فضولی های فیلسوفانه

 

سنت گرای یکی گرایش غالب ما ایرانیان است . و برای من که به همه چیز با چشمانی نقادانه مینگرم دید و بازدید های سال نو و ظهورات فراوان سنت گرایی ساری در عید نوروز . یکی از سوژهای جذاب مطالعه و تامل است . البته در اینجا قصد ندارم یک تحلیل رسمی و یا متدویک از سنت ها نوروزی و نسبت آن با گرایش سنت گرایی ما ایرانیان . ارایه نمایم بلکه تنها میخواهم به برخی از بروندادهای سنت گرایی در خلال دید و بازدید های نوروزی به شکلی گزارش گونه و پدیدارشناسانه . اشاره داشته باشم

 

۱ - در دیدگاه بسیاری از ما ایرانیان . گذشته رویایی و طلایی بوده است . گویا همه نیکی ها و سادگی ها و آرامشها و خوشبختی ها متعلق به دوران گذشته بوده است . به یاد دارید که یکی از جملات کلیدی و کلیشه ای در این ایام ( صد سال به اون سالها ) است . انگار که ان سالهای قبل که نمیدانیم کدام سالهاست . بهشتی دلپذیر و بی دغدغه بوده است . و به دنبال به نیکی یاد کردن گذشته های دور . از روزگار فعلی به هر طریق ممکن ابراز ناخرسندی و نارضایتی میشود . نکته جالب قضیه در اینجاست که لحظات خوب اکنون مورد بی توجهی قرار میگیرد و تا در گور زمان خود نخسبد . از ان به نیکی یاد نمی شود به نظر میرسد در گفتمان فرهنگی - اجتماعی سنت گرایی . تا چیزی غبار کهنگی نگیرد قدر و منزلت نمیابد و این چنین است یکی از ارزشهای ساده دلانه سنت گرایان کهنگی و قدیمی بودن است . بد نیست  از باب شوخی به این طنز فیلسوفانه هم اشاره کنم که ظریفی می گفت مردم تمام دنیا زمان را به سه بخش متوالی تقیسم می کنند ( زمان گذشته / زمان حال / زمان آینده ) اما ایرانیان معاصر زمانی چهار بخشی دارند به این قرار ( زمان گذشته / زمان حال / زمان آینده / زمان شاه ) این زمان شاه . زمانی است که تو گویی در تعلیق است نه گذشته است . نه حال است و نه اینده .... بخشی از تجارب و ارزشها و خاطرات و حسرت های ایرانیان که مرتبا در میانه زمان حال و یا میان زمان گذشته جای خود را باز میکند و ویژگی های رویا گونه خود را به رخ کسانی که در مخمصه های زمان حال گیر افتاده اند می کشاند .

۲ - نکته جالب دیگر ما ایرانیان . مسابقه ای است که در بدست اوردن و تهیه کردن و بکار بستن وسایل مدرن به راه انداخته ایم در هر سال جدیدی که به منازل همدیگر میرویم در کنار خانه تکانی و پاکیزگی و تهیه وسایل پذیرایی و احیانا مبلمان و دکراسیون جدید خانه ها - البته در حد تعادلش سنت خوبی است - چشممان به جمال ابزراها و ادوات فوق مدرن رفاهی و الکترونیکی و تجملی . منور میشود . مثلا دیده اید در طول این سالها تلویزونهای لامپی جای خود را نوع تخت و دیجیتال داده است و کم وبیش در برخی خانه ها تلویزیون ها سه بعدی و عینکهای مخصوص و ..... مشاهده میشود . در دست بچه ها انواع و اقسام گوشی های موبایل پیشرفته لمسی با قابلیتهای اتصال به شبکه ..... مشاهده میشود . در دست نوجوانان . مدل جدید پی سی های تبلت ( تخت و لمسی ) خود نمایی میکند . در کنار اطاق های پذیرایی کم و بیش وسایل ورزشی خانگی مانند دوچرخه ثابت / تردمیل / قدم زن فضایی / صندلی های ماساژور هوشمند / به عنوان عضو جدید و ثابت خانه های ایرانیان به چشم میخورد . داخل آشپزخانه ها وسایل مانند  سرخ کن برقی / غذاسازهای الکترونیکی / مایکرو ویو / فریزرهای هوشمند و ..... ماشین ها ظرف های ظرف شویی / دستگاه های تصفیه آب آشامیدنی / هوا ساز و ..... هم کم و بیش حضور رو به رواج دارند . حال بگذریم که برخی پرده ایشان نیز برقی شده و نور خانه نیز با چشم الکترونیک هوشمند شده است ... درب پارکینگ ها که تقریبا به سوی هدایت با ریموت کنترل باز و بسته میشود و قس علی هذا و ..... همه این تجدد مابی و مسابقه به سوی زندگی تکنیک زده را بگذارید آه و افسوسی که از طلایی بودن دوران گذشته بر زبان میاورند .... آدم می ماند که دم خروس را ببیند یا قسم حضرت عباس را ؟ ؟ ! !      اگر سنت های گذشته خوب و دلپذیر بوده است و پس مسابقه برای تکنیک زدگی که برکات دوران مدرنتیه است چیست ؟ چرا این همه از دوران نو و سبک زندگی جدید بد گویی و مذمت میکنیم . ظاهرا بالیدن به گذشته و مذمت مظاهر زندگی مدرن نیز خود به یک سنت جدید تبدیل شده است ما ریاکارانه اموخته ایم که از همه منافع مدرنیته استفاده کنیم و بعد همه کم و کاستی ها و حسرت های خود را بر سر مدرنیته خراب کنیم . و این کاسه کوزه شکستن برسر دیگران خود به سنتی دیگر بدل شده است

۳ - یکی از چالشهای اصلی ایران امروز . صد البته چالش میان سنت و مدرنیته است . اما خطاست اگر خواسته باشیم همه مسایل ایران امروز به این چالش ارجاع داده و بر اساس قوه ها و نیروهای این چالش تحلیل کنیم . چالشهای دیگری نیز هست که اتقاقا همچنان مساله برانگیزند و یکی از این چالشها . چالش میان سنت های ایرانی و بیناد گرایی اسلامی است . این دو عنصر هر مربوط به عصر سنت هستند و این سنت های چند پاره و چل تکه . علی رغم سازشها و همگرایی هایی که در طول هزاره گذشته داشته است در برخی از اظلاع خود همچنان با یکدیگر در کشمکش و ستیزه اند . کم نیستند هنوز کسانی که از اصل و اساس با نمادهایی مانند شب یلدا و شب چهارشنبه سوری و سیزده بدر مخالف اند و انها را خرافه و پوچ و نادرست و حتی نامشروع می دانند و این مخالفت ها از موضع تجدید و مدرنیته نیست بلکه از موضع اصول گرایی و بنیاد گرایی مذهبی است که اتفاقا این هم از مولفه های نیرومند سنت است . در میان گفتگوهای دیدوبازدید ها سال نو و در میان پیامکهایی که اصول گرایان مذهبی به تعریض و کنایه تولید و تکثیر میکنند به خوبی مشاهد میشود که عید نوروز و دیگر سنت های ایرانی مورد اعتراض و یا بی مهری قرار میگیرد .... کم نبودندپیامکی هایی که حکایت از ان داشت که تا قبل ظهور مهدی موعو عج عید حقیقی نیامده است و از برگزاری سنت های نوروزی اظهار شرمندگی و ندامت میکرد من دست کم حدود ۱۰ پیامک از این نوع دریافت کردم که حاکی نزاع درونی سنت با سنت در درون منظومه فرهنگی - روانی ما ایرانیان است .

۴ - از دیدگر تعارضات و تضادهای جالب درونی ما ایرانیان احساس دوگانه خود بسندگی و خود باختگی است . ما از یک سو خود را میراث دار بزرگترین و بهترین سنت فرهنگی جهان میدانیم و در گفت وشنودها و برنامه های رسانه ملی به ان می بالیم و فخر می فروشیم و چند لحظه بد خود را دلباخته و مسحور فرهنگ غرب و سبک زندگی دیگران معرفی میکنیم .......... احساس خودبسندگی در عین خود باختگی از عجب ترین ویژگی های سنت گرایی ما ایرانیان که انصافا جای تحلیل و مطالعه میدانی و پیمایشی دارد . این روحیه عجیب و غریب را میتوان در این گزاره های پارادوکسیکال خلاصه کرد نگاه کنید :

همه بد هستند . فقط ما خوبیم . ایکاش ما هم مثل انها بودیم

هنر نزد ایرانیان است و بس . جنس خارجی بخر کیفیتش بهتره

ادامه دارد

سال نو - کتاب نو

 

معرفی کتاب فلسفه در کلاس درس

مولف : رون شاو- مترجمان : مراد یاری دهنوی و روح الله حیدری

 انتشارات : آوای نور

 

معرفی کتاب در پشت جلد :

 کتاب فلسفه در کلاس درس یکی از منابع درسی مفید برای برنامه آموزش فلسفه به کودکان ابتدایی و راهنمایی ( پایه چهارم دبستان تا دوم راهنمایی ) می باشد.

این کتاب متضمن 15 موضوع با مضمون کلیدی از جمله شادی ، مهربانی ، قدرت ، همکاری ، غرور ، خردمندی ، قضاوت ، نیکی ، زیبایی ، لذت و درد و ... همرا ه با داستان های کوتاه اخلاقی و پند آموز به عنوان مبنایی برای بحث های فلسفی کلاسی است و مولف محترم  پس از هر داستان سوال هایی  تامل برانگیز درباره ی موضوع آن داستان دوین کرده است که بحث و گفتگو پیرامون آنها از یک سو موجب پرورش مهارت های فکری دانش آموزا ن شده و از سویی دیگر همراه با یادگیری یک حکمت اخلاقی عملی برای آنان است. در انتهای هر داستان نیز ضرب المثل هایی از فرهنگ های مختلف آمده است که به نوعی با موضوع هر داستان ارتباط دارند و درباره ی هر ضرب المثل تعدادی سوال تامل برانگیز مطرح شده است. در این کتاب برای بیان بهتر و ارائه توضیحات از تصاویر و عکس هایی نیز استفاده شده است تا فهم موضوعات انتزاعی را برای دانش آموزان آسان کند.

 

فلسفه و تلویزیون

 

     1 -  Lost 

سریال تلویزونی لاست که بیش از صد قسمت آن تا کنون از از طریق شبکه های ماهواره پخش شده است بنا بر گزارش ها و نظر سنجی ها تا کنون رکود دار پرمخاطب ترین برنامه تلویزونی هم زمان از آغاز تاریخ تلویزیون تا کنون بوده است . برخی از تخمین ها حاکی از آن است که این برنامه حدود یک ملیارد بیننده همزمان داشته باشد و شاید نزدیک به همین تعداد هم از طریق حامل های دیگر اطلاعاتی این سریال را تعقیب کنند .

به نظر می آید صرف نظر از جذابیت های شگفت انگیز داستانهای تو درتوی این سریال که تماشگران را پشت صفحه تلویزوین میخکوب میکند و با معماهای پیش بینی ناپذیر آنها را تا نوبت بعدی در تعلیق و انتظار نگه میدارد . بررسی پیامهای فرهنگ سازانه این سریال میتواند به عنوان یک سوژه مطالعات جهانی در آید .

به نظر من lost   چیزی به مراتب فراتر از یک سرگرمی جهانی است .

پیامدهای این برنامه از ابعاد تغییر بینش بشری نسبت به زندگی . طراحی یک فلسفه جدید زندگی . رازگشایی از معمای سرنوشت . همبستگی نژاد های مختلف بشری در مواجهه با بحران های کیهانی در مورد زیست بوم انسان . آزمودن جوامع انسانی در هنگام مواجهه با عمیقترین بحرانها و مخاطرات وجودی و بررسی انواع واکنشها . بازیافت فرهنگ های کهن بشری و تلفیق و بروز کردن آنها برای مبازه با چالشهای زندگی فردی و جمعی و بویژه در مواردی که دانش و تکنیک دچار ضعف و اختلال میشود . رواداری فرهنگی . تلفیق اسطوره ها با حقایق روز مره و رمز گشایی از انها . عبور امریکا از نظریه یکدست سازی فرهنگی و نقد پروزه جهانی زندگی به سبک آمریکایی . و صدها پیامد دیگر فکری فلسفی اجتماعی فرهنگی سیاسی امنیتی  و . . . . که به طور علمی قابل تحقیق است .

من گمان میکنم که پژوهشگران بزرگ مغرب زمین به طور پیدا و پنهان مشغول تحقیقات چند بعدی و چند لایه ای در خصوص واکنشهای ملتها و اقوام و گروه های مختلف انسانی و اجتماعی نسبت این سریال هستند . توزیع گسترده این مجموعه بزرگ در قالب حامل های اطلاعاتی در پنج قاره جهان و وجود برخی از سایت های بزرگ در اینترت برای نظر سنجی های جهانی حکایت از یک پروزه گسترده و چند وجهی دارد که ما چیزی جز حدس و گمان در باره آن نداریم

من به طور اتفاقی یک مجموعه 90 قسمتی از این مجموعه را به شکل دی وی دی

تهیه و تماشا کردم و در همان قسمت اول احساس کردم که با یک موضوع کاملا متفاوت و چند بعدی روبرو شده ام و پس از تماشای تمام قسمت های دیگر این ظن در من تقویت شد که رسانه تلویزیون به مدد تکنولوژی ماهواره و دیگر حامل های اطلاعاتی ماموریتی بزرگ برای آینده بشری را به سفارش برنامه ریزان فرهنگی تمدن غرب در دستور کار خود دارد .

به همین دلیل احساس میکنم که توجه  به این رخداد پر مخاطب جهانی میتواند ضرورت داشته باشد . لذا تلاش میکنم در چند پست به تدریج  برداشت ها و نقطه نظرات شخصی خودم را منعکس کنم . گرچه میدانم شاید این نقطه نظرات در مراحل اولیه خام . مشوش . و فاقد یک طبقه بندی و متدولوژی پژوهشهای انتقادی باشد ( آنالیتیک متدولوژی ) اما شاید مواد اولیه و خامی را فراهم کند که در زمان دیگری بتوان این مواد خام را به عنوان یک تحقیق یا تحلیل متدویک مورد استفاده قرار داد و صد البته این مهم منوط به شکیبایی در تمرکز به روی یک موضوع خاص و فراغت است که هیچ کدام از انها در من به اندازه کافی وجود ندارد . تا ببینم حوصله و تقدیرما را به سوی کدام مساله سوق میدهد .