خواب های طلایی زمین



به تدریج جهان برایت کوچک می شود

با همه قاره ها و اقیانوسهایش ....

مانند پروانه ای با بالهای نازک رنگی

در تور صید میشود

جهان به تدریج آنقدر برایت کوچک میشود

که باید مانند کودکی مراقبش باشی

نوازشش کنی ....

آن را به دوش بکشی و در جای امنی قرارش دهی

و قرنها بی قراریش را

در گهواره مهربانیت ، آرام کنی

آنگاه همراه با نغمه های مادرانه ات

گنجشکان ، پرستوها و قناری ها می آیند

آوازهای روزگاران کهن زمین را زمزمه میکنند

و جهان به یاد اسطوره های کودکی اش

فارغ از این همه درد

الیتام یافته از این همه زخم

در آغوش تو به خواب های طلایی خواهد رفت



حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست .......


من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،

روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

 حسین جنتی

فتح جهان خیالی

 

امان ندیده کسی از گزند حیله ی خویش

که حبس کرده خودش را ، قفس به میله خویش

مباد فتنه چو فانوس در دلت باشد

که نیست راه رهایی ، هم از فتیله ی خویش

به فکر فتح جهان آن قبیل می افتند

که بر نیامده اند از پس قبیله ی خویش

به فکر فتح جهانند و میتوان دید

هزار مساله دارند در طویله ی خویش

فغان که این دله دزدان به گرد وهم زمین

چنان خوشند که فرزند من به تیله ی خویش

کدام می کشدم ، عنکبوت یا نساج

چه ها که دیده ام از روزنان پیله ی خویش

حسین جنتی

 

استعلای روح

در بند رفته ایم

در بند مانده ایم

در بند زیسته ایم

کودکی ... تربیت .... محیط .... فرهنگ .... تاریخ

هر کدام مهری و بندی بر جانها و تنها

ارزشهایی که با تارها و پود هایی پوچ بافته شده اند

زمانه ها و مکانه ها 

و من و تو که همچون مختصاتی ثابت به آن میخکوب شده ایم

آیا کسی هست که از این محور دو گانه رهیده باشد ؟

وارسته از زمان و رهیده از مکان

فارغ از فرهنگ ها و فرارتر از ارزشها .........

مردی که از محیط فراخ تر و از تاریخ بلند تر باشد

و من چقدر  منتظر و دلبسته کسی هستم

که استعلای روحش ، حصار هستی را در هم شکند

آدمک ها مرده اند

و اینک نوبت آن است که

انسانی برتر بیاید ..................


بهاران خجسته باد

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

سعدی 

--------------------------------------------------

از همه خوانندگان گرامی که از طریق کامنت یا ایمیل و ........ با شاد باش و تبریک مرا مورد لطف و محبت خود قرار دادند تشکر و قدردانی می کنم و ضمن تبریک و تهنیت متقابل برای همگی سالی سرشار از برکت و نشاط  و پیروزی و شادکامی آرزو می نمایم .


ادامه بده

هر جا که مهربانی باشد خانه‏ی خداست


اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...
دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او !!!
آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را زيباترين
معصوم دنيا مي‌کند ...
پس خود را گناهکار مبين !!!
من عيسي نامي را مي شناسم که ده بيمار را در يک
روز شفا داد ...
و تنها يکي سپاسش گفت !!!
من خدايي مي شناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ...
يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر !!!
پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ...
از تو براي مهربانيت قدرداني مي کنند !!!
خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد
پس به راهت ادامه بده

نشانه


نشان مرد خدا ؛ عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر  این نشان  نمی بینم 

حافظ

تقسیم شاهانه


در کتب قدیمه و جهت تربیت و عبرت نوباوگان  آمده است که روزی در اقصای جنگل بلاد جابلقا که ابدا ربطی به دیار ما و روزگار حاضر ندارد ، شیری و گرگی و روباهی بر سبیل اتفاق به شکارگاه رفتند تا صیدی کرده و دلی از عزا به در آورند و چون بخت مساعد و قمر در برج میزان بود ، جناب سلطان ماب شیر قوچی فربه شکار فرمود . گرگ تیز پنجه نیز بزی کوهی به چنگ آورد و روباه قصه ما نیز خرگوشی صید کرد و هر کس راه خانه خود گرفته بود که به ناگاه شیر غرشی فرمود و رفقای شکارچی را نهیب زد که ای بی وفایان و دوستان نیمه راه کجا میروید ؟ وچرا ساز تفرقه می نوازید ؟ ما با هم به شکار رفتیم و اکنون رسم وفا و ادب رفاقت حکم میکند که صید ها را بروی هم گذاریم و با هم بر سر یک سفره نشنیم و دستاورد شکار به اتفاق بخوریم و روز خود را در این بزم دوستانه ، خوش داریم.

گرگ و روباه که هم از بانگ شیر ترسیده و هم از خطابه او شرمنده شده بودند ایستاده و گفتند سمعا و طاعتا که فرمان شیر مطاع و سخن او عین صواب است . الغرض همگی شکارها را در کنار هم نهادند و منتظرشدند تا شیر اذن خورد و خوراک دهد .

شیر نگاهی به همقطاران  خود کرد  و گفت : خب جناب گرگ شما بفرما که ما چگونه این طعمه ها را قسمت کنیم . رای خود را بگو تا در باره آن اندیشه کنیم و فرمان برانیم .

گرگ بخت برگشته گفت : شما سلطان جنگلید و سرور این مملکتید و به امورات مهمه مشغول ............. رای من آن است که قوچ را که بزرگ شکارهاست شما میل فرمایید و بز کوهی را که متوسط انهاست من خوراک خود سازم و خرگوش را  روباه تناول کند که مناسبتی تام به جثه و کوشش وی دارد .

شیر خشمگین شد و غضبناک پنجه ای زد و گرگ را بدرید و لاشه اش را بر گوشه ای بیانداخت و رو به روباه کرد و گفت : هان ای روباه رای تو در این باب چیست ؟

روباه نگاهی به لاشه خون آلود گرگ کرد و گفت :

جناب سلطنت ماب شیر ، اکنون وقت چاشت است و نیکو است که شما صبحانه ای کامل صرف نماید رای من این است که شما قوج را برای صبحانه میل کنید و هنگام نیمروز که از استراحت برخاستید بز کوهی را خوراک خود سازید و هنگام شام که نیاز به آرامش و خفت و خواب آسوده است عذایی سبک میل کنید که رای من همان خرگوش برای وعده شام است .

شیر گفت : پس سهم و حصه خودت چه باشد ؟؟

روباه گفت : سهم من همان پای پر آبله و ماتحت سوخته باشد که از خوش اشتهایی جناب شیر همه حسرتها و رنجهایم یک جا شفا یابد و زخمهایم  التیام پذیرد !!

جناب شیر را انبساط خاطری حاصل شد و رای نیکوی روباه را خوش آمد و گفت :

این رای نیکو و نظر مستطاب را از کجا آموختی ؟

گفت از جسد خون آلود گرگ ، که شان و مقام رفیع شیر را نفهمید و بی علم و درایت در مقام قضاوت نشسته و علم سیاست را فدای طمع و شکمبارگی خود کرده بود و اکنون خود نیز طعمه کرکسها و موران است ....... آموختم

شیر گفت : آفرین بر این زکاوت که هم جان خویش نگاه داشتی و هم شان سلطان را پاس داشتی

این حکایت از آن روی بگفتیم تا در روزگار ما قصه گرگ و روباه عبرتی برای خوش خیالان خام اندیشی باشد که دماغ از آرمان عدالت و مساوات در دیار و روزگار شیر میپزند و اصول تقسیم شاهانه را نمی شناسند  .....


"Don't give up your dream


I know you're going to make it ...


It may take time and hard work

You may become frustrated and at times you'll feel

like giving up

some times you may even wonder if it's really worth it

But I have con fidence in you

and I know you'll make it , if you try.

Amanda Pierce


غزلواره پایانی دیوان نبوت

میلاد پیامبر رحمت ص مبارک

محمد(ص)

خرد آن پایه ندارد که بر او پای گذاری
بختیاری تو و بر مرکب اقبال سواری

چون توان در تو رسیدن؟ به دویدن؟ به پریدن؟
نورپایی که چنین با دگران فاصله داری

لیله القدر وصال تو چه فرخنده شبی بود
تا چه دیدی که چنین مستی و پر شور و شراری؟

شعله در خرمن تاریکی تاریخ فکندی
چشم بیدار زمان بودی و خسبیده به غاری

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طُرفه فانوسی و آویخته بر طرفه مناری

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست
از نگاه و نفست حق به طرب آمده، آری

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم
کیمیائیست سعادت ز فتوحات تو جاری

ای غزلواره پایانی دیوان نبوت
حجّت بالغه شاعری حضرت باری

دولتی! اختر اقبال بلندی که بخندی
رحمتی! سینه آبستن ابری که بباری

شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنانی
کوثر خلد نشان، سدره ی معراج تباری

مژده یی اختر سعدی، جرسی، نعره ی رعدی
آفتابی، سحری، خنده صبح شب تاری

یوسفستان جمالی، هنرستان خیالی
شکرستان وصالی، ز شکر شور بر آری

روح عشقی، هنری، خمر خرابات طهوری
نفحات شب قدری، نفس سبز بهاری

همه اقطار گرفتی، همه آفاق گشودی
به جهادی و مدادی و کتابی و شعاری

توسن تجربه، ای فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندی ز مداری به مداری

ز سوادی به خیالی، ز خیالی به هلالی
پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری

بال در بال ملائک به تماشای رسولان
طائر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری

به تجمل بگذشتی، به جلالت بنشستی
بر چنان خوان کریمی و چنان خیل کباری

میهمان حرم ستر و عفاف ملکوتی
در تماشاگه رازی و تماشاگر یاری

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری

تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت
سیر چشمی تو، رسالت ز تجارت نشماری

به خدایی که تو را شاهد سوگند قلم کرد
که حریفان قلم را به فقیهان نسپاری!

شعر از ؛ دکتر عبدالکریم س ر و ش


زمزمه با انگشت

و چه احساس غریبی دارم

و چه اندوه لطیفی داری تو

رنگ می ریزد از آن لحظه ی نور

به انگشتی که پر از زمزمه ی تنهایی است

مینوازی آرام .... ضربان دل بی کینه ی خویش

و من اینجا هستم .... دور از خواهش خویش

چه اندوه لطیفی داری تو

و چه احساس غریبی دارم من ...............


نقاب ها

دنیای من

پر از دستهایست

که خسته نمی شوند

از نگه داشتن

نقاب ها . . . !!!

بیا



...کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم،

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

سهراب

تند و کند




زود آمدی

       و دلم، ناگهان از تو پر شد

و این درد شیرینی بود

دردی چون درد زادن

           نه به سرعت

بلکه کم کم از دلم رفتی

                 و جهان

ذره ذره از تو خالی شد

           و این درد تلخی بود

دردی چونان  درد مردن


 دوسنت اگزوپری ؛ نویسنده شازده کوچولو

رهایی تا رهایی


اندوهت را به من بسپار 

چشمهایت را از همه خیالهای خاکستری تهی کن

دلت را از خلجانهای جانکاه زمین  رهایی بخش 

بالهای بزرگ روحت را باز کن

تمامی وجودم نسیمی خواهد شد

که تو را سبکبال به آبی بی انتهای آسمان میبرد

به همان جا که ؛

خداوند شادمانی و خرسندی و آزادی و یگانگی را

تقدیر کرده است

اندوهت را به من بسپار تا بالهایت

سبک شوند

تکه های درد

زنده یاد دکتر سید حسن حسینی



سید حسن حسینی ، شاعری آزاده و خوش قریحه بود که در همه قالب های شعر فارسی ، سروده هایی نغز و دلکش دارد . نازک اندیشی های او گاه رنگ طنز به خود میگرفت . طنزی که درون مایه اش آگاهی های درد الودی بود که سر به ابتذال فرو نمی آورد و این همه از او شاعری درد آگاه و خوش قریحه و آرام ساخته بود بعد از دو دهه هنوز کلامش بوی عدالت و روشنگری و فریاد میدهد . یادش گرامی و روحش ، قرین مهربانی خداوند باد . به چند کار کوتاه او نگاه کنید ؛


زاهدی نوبنیاد

راه و رسم عرفا پیشه گرفت

لنگ مرغی برداشت

و به آهنگ حزین آه کشید ..........

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک ........... ! ! !



تاجری مجلس تفسیر گذاشت

ابتدا

فاتحه بر قران خواند ...... ! !





شاعری تشنه ز دریا می گفت

اهل بیت سخنش را

به اسارت بردند 



شاعری آینه ای را دزدید

روی آن آینه ی مسروقه نوشت

بیدلی در همه احوال خدا با او بود ....... !



تاجری اره برقی آورد

پای یک منظره را ....

امضا کرد .





شاعری وام گرفت

شعرش آرام گرفت




شاعری وارد دانشکده شد

دم در ذوق خود را

به نگهبانی داد





شاعری دفتر شعرش را سوزاند

پای تا سر

بدنش تاول زد



تاجری قصه نویس

کودکان را به تفاهم میخواند

مگسی روی گل لاله  تقلا می کرد ........







روح در جامه ی دوست


the artist

صحنه ای از فیلم The Artist


چشمها را بستم

با دلم می جستم

من تو را بوییدم

من تو را فهمیدم

جامه ؛ آغشته به احساس تو بود

و خیالت با مهر

بر تنم دست کشید 

روح در جامه ی دوست

چه نوازشها دارد ! ! !

و تو را خواهد برد

به همان چشمه ی نور

که در آن جان تجلی پیداست


در بند زمانه


گاهی زمانه ، زمان تو نیست

تو را از زمانی دیگر به این روزگار پرتاب کرده اند

در هیاهوی جمعیت ، تنهای تنهایی

حتی در میان انبوه جمعیت مشتاقی که تو را محاصره کرده اند

احساس غربت میکنی

اینجا و اکنون را درک میکنی

اما تمام نبوغ و تجربه ات

برای سازگاری با زمینه و زمانه ات

ناتمام و نارساست

آنان که تو را دوست دارند

از خیال خویش آرمانی  تراشیده اند و در آینه چشمان تو

ستایشش میکنند

و آنان که که با تو دشمنی می کنند

از درون ترسناک خویش 

دیوی بیرون کشیده اند و در تو به نفرت نگاهش میکنند

و باید سنگباران خود ستیزانه آنان را تاب بیاوری

تو ..............  نه آنی که ستایشش میکنند و نه آنکه سنگش می زنند

چه سوء تفاهم پوچی

به معنای چسبناک کلمه گیر کرده ای گیر

همچون بالهای نازک پروانه ای مسافر

که با رگباری تند ...........

در گل و لای زمین گیر کرده باشد

کاش از آبی آسمان

آنجا که سرشت زمان بافته میشود

معجزه ای از راه میرسید

و مرا به زمان من

به روزگارانی که هنوز نیامده است

می سپرد

حصار مکان شکستنی است

چه کسی هست تا حصار زمان را برایم بشکند  .... ! ؟


و اینک حسین ع مردی برای تمام فصول

چه شگفت مردمانیم ما

اماممان حسین ع است

اما راه دیگری می رویم

زنجیر می زنیم

اما زنجیر از پای آزادگان نمی گشاییم

سینه می زنیم

اما آه جانسوز سینه درد مندان را نمی زداییم

اشک می ریزیم

اما اشک از دیده ی یتیمان و در ماندگان نمیشوییم

پرچم سیاه عزا می افرازیم

اما افتادن پرچم حقیقت و آزادگی را نمی آشوبیم

چگونه مردن حسین ع را

هزاران بار و با صدها روایت ........ مویه میکنیم

اما چگونه زیستنش و چرا مردنش را به فراموشی می سپاریم

چه شگفت مردمی هستیم ما


خانه ی خورشید ..........

و چه سرد است اینجا

و چه اندازه زمان بی رحم است

خاطرت هست در این دشت ، شقایق چه نشاطی می کرد

و پرستو ، بر سر شاخه صبح

چه سرودی می خواند

رقص گیسوی دیوانه درخت ........... یادت هست

چه سکوتی چه سکوتی

از در و دیوار شما می بارد ! ! !

شب در این برکه ی سرد

در کجا می خوابد ؟

تا من از غمزه ی ماه

یا  ... چشمک کاهکشان 

افق کشور خورشید بیابم با دوست ......... ! !



تنهایی

گروه اینترنتی ایران سان

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟
آدم در بیابان احساس تنهایی می کند
مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند!

ترجمان دل شیدا

مینوازم آرام

می خرامد دستم

بر تن نازک سیم 

و به آهنگ غریبی که دلم می خواهد

 قطعه ای میسازم

حرف دارم با تو

همه از جنس بلور

به مثال دل نور

به کلامی که در این گوشه نهان کردم

گوش جانت را بسپار

ساز من

ترجمان دل شیدای من  است  


معارفه


مسیحا برزگر را دوست دارم . برای من نسخه ایرانی کریستین بوبن فرانسوی است . با کمی چاشنی اشو  ، با این تفاوت که او مقلد هیچ نویسنده دیگری نیست . او احساس خود را مینویسد . صمیمی و صادقانه به قول دوستی مسیحا برزگر فهمی عاشقانه و زیباشناسانه از هستی دارد و به دلیل نوع نگاهش، هنرمندی‌ست رازآشنا. او هنرمندی‌ست که با رنگ‌های کلمات، نقاشی معنا می‌کند و با نت‌های کلمات، نغمه‌های نیایش می‌سازد. مسیحا زاده تهران است، اما به گفته‌ی خودش، مقیم وادی کلمات است. وطن او کلمه است و دوست دارد بیش از هر چیز، از خدا بگوید که برای او، همه‌چیز است و همه‌چیز خداست. می‌گوید: خدا کسب و کار من است، او را می‌خرم و به بهای تبسمی ژرف که بر لبان‌تان می‌نشانم، به شما می‌فروشم و اینچنین است که همیشه سود می‌کنم.

کوتاه و گویا می نویسد و مستقیم سر اصل مطلب می رود . خواننده با کلماتش حرکت می کند از جایش کنده میشود و بی انکه بفهمد روحش به پرواز در می آید . کتابهایی فراوان نوشته است از تفسیر عرفانی قران کریم گرفته  تا تفسیر شازده کوچولو و کشف نمادهای کودک درون  . تعلق خاطر عمیق به منابع دست اول عرفان اسلامی دارد و انقدر جسارت داشته است که بر فصوص الحکم محی الدین عربی و  گلشن راز شیخ محمود شبستری و منطق الطیر عطار شروحی شیرین و دلچسب بنویسد . سخندان و سخنران خوبی است و آثار شنیدنی اش به همان خوبی و روانی آثار مکتوب اوست . سیمایی جذاب و گیرا دارد . تکه نوشته هایی نیز دارد که از هنر و حکمت سرشار است  ............ چند نمونه از کارهایش را در این پست می آورم :


نترس،

زیرا خداوند است که درباره ی تو قضاوت میکند

او طبیعت بشری تورا میشناسد

در روز داوری به او خواهی گفت :

"آری ای خدای همه دان و دوست داشتنی!

خطا کرده ام .میدانم.

و میدانم که میدانی.

خطا کرده ام و بعضی از کارهای ناصواب  دیگر.

ورود ممنوع رفته ام و چند چراغ قرمز را رد کرده ام"

و

خداوند خدا ،تبسمی خواهد کرد .

تورا درک خواهد کرد

تورا در ردای لطف خویش خواهد پیچید

و دوستت خواهد داشت.



"پس نگران نباش"

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



خدا کسب و کار من است

 او را می‌خرم و به بهای تبسمی ژرف که بر لبان‌تان می‌نشانم

 به شما می‌فروشم و اینچنین است که همیشه سود می‌کنم

عشق مخاطب خاصی ندارد فقط دلی سرشار از عشق داشته باش

 عشق باید خاصیت تو باشد

 عشق ربطی به رابطه ندارد

 عشق به رایحه ی گل می ماند

 برای گل تفاوتی نمی کند که کسی رایحه اش را استشمام کند یا نکند

 حتی در دورترین و متروکترین نقاط جهان نیز گل هائی خوش رنگ و خوش بو می رویند

 آنها بی آنکه منتظر نگاهی باشند شکوفا می شوند

 گل ها برای رنگ و بوی خود از کسی توقعی ندارند

 خاصیت گل آن است که خوش ببوید و رنگ های بدیع خود را در آفتاب پهن کند

 همچون گل باش در دوست داشتن گل ها نگران این نیستند که مبادا دیده نشوند

 آنها مسرور شکوفائی و رایحه خویشتن اند عشق باید خاصیت تو باشد

عاشق باش چیزی نخواهد گذشت که عین عشق خواهی شد

 و این لحظه ای ست که

 قطره به دریا می رسد و دریا می شود

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

خدا در آیینه نگاه کرد،

در آیینه ،من نمایان شدم.

من در آیینه نگاه کردم،

در آیینه خدا نمایان شد.

خدا اگر در آیینه نگاه نمی کرد

و اگر در آیینه نمایان نمیشدم من،

چه میکرد خدا؟ 

خدازیر بارگران اندوه تنهایی خویش،

به تنگ می آمد از ناخدایی خویش،

بر میخاست ،به آیینه نظر میکرد

وخود را به تماشا می نشست.

او هم اکنون به تماشای خویش نشسته است

و در آیینه ی آوازهای من ،خود را می سراید.

 

مسیحا برزگر شاعر . محقق . مترجم و نویسنده معاصر ایرانی

تکاپوی تنهایی

ایستاده ای

زیر سایه ی آسمانها

بر گندم زاری که مهربانی اش را

سخاوتمندانه پیش از این بخشیده است

با نگاه به دور دست ها

آنجا که کرانه ی ناپیدای زمین

با نوازش ابرها به خواب میرود

ایستاده ای همچون تک درختی

که تنهایی دشتها را شکوهی بی مانند می بخشد

ناپیدایی چهره ات که از هر نگاهی می گریزد

چشمهای زیبا پرست مرا به تکاپویی بی پایان می خواند

با من بگو

در آن سوی دشتها

در آنجا که زمین و آسمان در بستر محو افق

به هم آغوشی هم میروند

رد کدام خاطره را میجویی

که حتی خیال هم نمیتواند

خلسه ی دل انگیز حضورش  را به تصویر بکشد ؟ ؟ ؟


هیس

 هیس .....

صدایت را خاموش کن

چهره ات را بپوشان

احساست را فرو خور

هیس تنها صدایی است که

به خوبی شنیده میشود

این روزها همه خطابه ها

همه فریاد ها

و همه خبرها

بوی هیس میدهند

می شنوی ؟ ؟



آن سوی حادثه ها ............

می آیند

یکی پس از دیگری

از راه میرسند

نگاه کن

یکی یکی  بر زمین میریزند 

حادثه ها

ثمره ی انچه که در سالهای پیش کاشته اند

هم چون میوهای تلخ مغیلان

و خارهای جانکاه که در گلوگاه معیشت گیر کرده اند

کشت و زرع دروغ و نیرنگ

در برهوت ستم

اکنون به بار نشسته است

از سرزمین مادری ما را که رشک بهشت بود

با جادوی سیاه خویش

دوزخی مهیب ساخته اند

این است رسم قومی که از دهلیز وهمناک تاریخی سیاه بیرون خزیده اند

و خوش باوران آرمان خواه را به بردگی کشیده اند

..........

اکنون در آستانه ی فصلی سرد

ستاره ی کم فروغ امید

پایان یک دروغ بزرگ را نوید میدهد

آیا چشمی به آن سوی حادثه ها نگاه میکند ؟ ؟ ؟ ؟






ذهن بسته و دهان باز

مشکل فکرهای بسته این است که :

دهانشان

پیوسته باز است 


مردان کله پاک

چه روزگار غریبی

چه مردان باکیزه ای

اساسا سواد از ماده سیاهی است

و اگر این همه مردان پاک سرشت و پاک روش نبودند

این مدادهای مزدور سیاهکار

با نوشته هایشان جهان را خط خطی و سیاه می کردند

و چه تکلیف پاکیزه ای

پاک کردن هر نوشته ای

هر چه را که شما بنویسید

با کله های پاکن دارشان به سرعت پاک میکنند ............ پاک

تا در جهان ؛ روشنایی ، رد پایی سیاه نداشته باشد 

چه مسابقه ی عادلانه ای

یک مداد سر سیاه در برابر یک لشکر سرباز کله پاک

شاید چون کله پاکان همان کله پوکان خوش پوشند

و به تنهایی از عهده یک مداد سیاه بر نمی آیند


باز هم پاییز


برای آنها که عاشق پاییزند

و در شکوه رنگ

ملکوت عشق می بینند 


جشن شمع ها

اثر : مدی بلورتاجا از آلبانی

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل


خوش آمد گویی


پاییز

پادشاه فصل ها

با رنگهایی که  از پختگی مهر

و سوزش عشق حکایت میکنند

به نرمی در کوچه های شهر می خزد

و با  جادوی نسیمش

بر سر و گوش درختها دست میشکد

و زمین  را به رنگ خورشید در می آورد

قدمهای رنگارنگت را

خوش آمد می گویم

پاییز برگ ریز باشکوه 

 

تباهی و رهایی

 

از کجا بگویم

خودت بگو چه بگویم

چگونه می توانم چیزی بگویم

در حالی که درونم از حقیقت هایی هراسناک انباشته است

حقیقت هایی که همچون طوفانهای یک اقیانوس

برکه کوچک قلبم را که با روشنایی و ارامش انس گرفته بود

زیر امواج خروشان خویش متلاشی میکند

اکنون حتی نمیدانم افسوس روزگاری را که نمی دانستم بخورم

و یا آگاهی بنیان بر افکنی که تمامیت پیشینم را در هم می کوبد ، جشن بگیرم

آه ای آرمانهای روزگار کودکی

که هنوز بوی خامیتان مشام عقلانیت بی رحم مرا می آزارد

اکنون که شتابان از روح روشنایی پرست من

به تنگنای تاریکی اسطوره ها می خزید  ...........

کدام  ساحل آرامش را برای غنودن احساسم فراخ میکنید

راستی فرهمندان دیروزتان را

در کدام گورستان زمین به خاک بسپارم

که تباهی تبارشان

فردای انسانیتم را نیالاید

کاش همان روزگاری که جستجوی آگاهی و حقیقت  را آغاز کردم

مرا برای رهایی از همه بندها می پروراندید ...

شاید از تباهی شما

تا رهایی من راهی نباشد  .............

 

خرد و کلان

 

فرانسوا ماری آروئه که ما بیشتر او را به نام  ولتر  می شناسیم از متفکران و فیلسوفان فرانسوی عصر روشنگری است که چراغ خرد گرایی را در اروپای تازه رسته از قرون تاریک میانه فروزان نگاه میداشت و جامعه را به سوی آزادی ، انسان گرایی ، عقلانیت ، معنویت و برابری هدایت میکرد . ولتر به خوبی فهمیده بود که وظیفه یک فیلسوف حقیقی بیش از آنکه پرداختن به مسائل نظری و انتراعی بی حاصل باشد - که تنها تنی چند از نخبگان و نوابغ را به کار می آید  - آگاه سازی توده های مردمی است که اسیر جهل و رشد نیافتگی و خرافات و انحرافات فکری و فرهنگی هستند به همین دلیل با مهارت و شیرینی به سراغ زبان عامه مردم و میرفت و برای آنها با زبان خودشان حرف هایی فیلسوفانه میزند . به همین دلیل از قالب رمان ، داستان ،  شعر ، مثل ، نمایشنامه برای انجام رسالت خویش بهره می برد . ولتر داستانهای عامه فهم و تفکر برانگیز و روشنگرانه ای نوشته است که بازخوانی آنها چه بسا برای جامعه امروز ما که برای بیشتر دانستن  و عمیقتر فهمیدن دست و پنجه نرم میکند آموزنده و روشنگرانه باشد .  ولتر از معدود متفکرانی است که علی رغم شناخت عمیقی که از تاریکی ها و  بدی ها و شرارت های بشر دارد . هیچگاه به سوی بد بینی و یاس و تلخی و اندوه قلم نمی چرخاند . او به رشد و دانایی و رستگاری بشر کاملا امیدوار است گرچه می داند که حماقت های بشر پایان ناپذیر  است .  او  دشمن کشیشها و گریزان ازکلیسا و  در عین حال مومن و متوکل به خدا و عاشق پروردگار است   .این همه از او فیلسوفی عمیق ، خندان ، امیدوار، شجاع ، مردمی ، طنز پرداز ، خوش زبان و دوست داشتنی ساخته است . این جمله از اوست : ( تا ما آخرین آجر آخرین کلیسا را بر کله ی آخرین کشیش نشکنیم به رهایی و رستگاری  نمیرسیم ) یکی از داستانهای شیرین او داستانی با عنوان خرد و کلان است که خلاصه آن را در اینجا می آورم تا علاقه مندان به نسخه کامل آن مراجعه نمایند :

 

داستان این این گونه آغاز می شود که یکی از ساکنان ستاره شعرا برای تماشای زمین می آید. قد او 500000پا است . او در سر راه خود به یکی از ساکنان زحل برخورد می کند که چون قدش فقط چند هزارپا است بسیار اندوهگین است. ساکن شعرا از ساکن زحل می پرسد که چند حس دارد و او در پاسخ می گوید که ما فقط 72 حس داریم و همیشه از کمی این حواس اندوهگینیم.بعد می پرسد:عمر متوسط شما در زحل چقدر است؟
-افسوس که عمر ما بسیار ناچیز است عده ی کمی از ساکنان کره ما 15000سال عمر می کنند تازه شروع به یاد گیری می کنیم که ناگهان مرگ به سراغ ما می آید!
هنگامی که این دو در کنار دریا ایستاده بودند، یک کشتی می بینند .ساکن شعرا آن را مانند حشره ای از زمین بلند می کند و روی ناخن خود میگذارد .این عمل باعث وحشت کشتی نشینان می شود. کشیشان کشتی دست به دعا و استغاثه بر می دارند ، ملاحان بد وبیراه می گویند و فیلسوفان برای توضیح و تاویل این انحراف از قانون جاذبه، فرضیه می سازند!
ساکن شعرا خطاب به آنان چنین می گوید:
ای ذرات هوشمندی که خدا با آفریدن شما خواسته است قدرت و حکمت خود را نشان دهد، شکی نیست که شما در روی زمین از خوشی و لذت خالص برخوردار هستید زیرا مادیات جلوی شما را نگرفته است و ظاهرا ماده در شما از روح کمتر است بنا براین باید زندگی شما با محبت و تفکر سپری گردد که لذات واقعی یک روح کامل است.من سعادت واقعی را هیچ کجا پیدا نکرده ام اما بدون تردید محل آن همین جاست!
یکی از فیلسوفان چنین پاسخ می دهد:
ما برای شقاوت و جنایت مواد کافی در دست داریم ...برای مثال همین حالا که ما با هم گفتگو می کنیم عده ی زیادی از ما در حال جنگ با عده ای دیگر هستند و بلاخره هریک از آنها قاتل و یا مقتول خواهد شد و این امر تقریبا در تمام نقاط زمین از قدیم معمول بوده است.
ساکن شعرا که از این سخنان عصبانی شده بود فریاد می زند:
ای بدبختها!
می خواهم تمام شما جنایتکاران مسخره را زیر پا له کنم!
فیلسوف در پاسخ می گوید:
بیخود زحمت نکشید! آنها کاملا می دانند که چگونه همدیگر را از بین ببرند...!

بد نیست که این داستان را بخوانید...


 

استناد

 

 

شیطان برای رسیدن به مقصودش

 به کتاب آسمانی هم استناد می­کند.

ویلیام شکسپیر

 

سرزمین من

 

آه ای سرزمین خسته ی من

ای ایستاده در میانه ی دو گیتی

در آغوش کدام دشت تو میتوان غنود ؟

و در کناره کدام رودخانه خروشانت میتوان خرامید ؟

در سایه سار کدام جنگل تناورت میتوان نفس کشید ؟

آه ای چی چست پر چین و شکست

ای بختگان نگون بخت

و ای پریشان بی موج  گیسو پریشان فارس

ای دست عطشناک ارژن

و زاینده رود بی نفس

در ساحل تفدیده کدامتان میتوان نغمه طراوت و زایندگی سرود

آه ای سرزمین من

ای یادگار مردان اهورایی نژاد

و زنان آسمانی تبار

ای زخمی بلندای تاریخ

ای جان پناه نیکی ها و زادگاه هنرها و فرود گاه فروتنان مهربان

ای پرورشگاه آرش و بزرگمهر

چرا مردمان این روزگارت را نمیشناسم ؟

و فرزندانت به تو نمی مانند ؟

بیگانگانت با تو چنان کردند

که شاعر آب و آینه و مهربانی سهراب سرود

دور باید شد از این خاک غریب  ........... ! ! !

براستی آیا کسی نیست در بیشه مهر

که قهرمان خفته را از خواب بیدار کند

آه ای سرزمین خسته من

نشانی آن شهر که در آن پنجره ها

رو به تجلی باز است

کجاست ؟ ؟ ؟ ؟

 

چشمه شرقی اشراق نگاه

نور می ریزد به درون

به همان خانه ی بیرنگِ شهود

در پس ِ پرده ، تنم

فارغ از رخوتِ یک خوابِ سپید

شوق دارد که برقصد با نور

و بگیرد در دست

سایه ی دست تو را

که به رنگ ملکوت

دلِ بیرنگ مرا رنگ  زدی .........

و در اعماق ِ وجودِ منِ ِ تاریک سرشت

چشمه شرقی اشراقِ نگاهت پیداست

 

 

قدر در قدر

 

خبرگزاری فارس: دانشجويان بخش سلامت بايد توجه بيشتري به معنويت داشته باشند  

 

شب قدرست و طی شد نامه هجر

سلام فيه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که درين ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

ولو اذيتنی بالهجر و الحجر

دلم رفت و نديدم روی دلدار

فغان از اين تطاول آه از اين زجر

بر ای ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاريک می بينم شب هجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

 

فیل و خیال

Safe landing

نقاشی : آماندا کاس

وقتی پای خیال در کار باشد

فیل هوا کردن هم

کاری ساده خواهد شد

اما بگو ببینم

خیال از دوست داشتن نیرو می گیرد ؟

یا دوست داشتن از خیال جان می گیرد ؟ ؟ ؟

 

شکرانه ..........

 

بیا نگاه کن به قلب من

ببین که بعد آن دعای تو

و بارش واژهای رحمت از لبان تو

و حس خوب ناب همدلی

چگونه آن کویر داغ نا امید

پر از بهار و لاله و طراوت است

ببین که آن شکسته جام شیشه ای

چگونه معبری گشوده تا رضایت است

بیا در این نگاه آینه گون

بهشت روی آسمانیت نظاره کن .............

 

 

دست نقاش خدا

 

به تماشا سوگند

و به این منظره ی خفته به رنگ

آیه ای در راه است

که اگر خوب در آن سیر کنی

و به پایان برسی

در همان رنگ فرو رفته به وهم

دست پر مهر خدایم پیداست

تا بشوید از چشم

تا بشوید از روح

غم و اندوه هبوط دل هر بیدل را

شاد باید بود

که خدا بیدار است

 

گدازه ها

 

 

تلک شقشقه هدرت

چند سال پیش از روزن روحم ، گدازه هایی آتشین بیرون ریخت که نمی خواستم آشکار شود و اکنون نمیدانم چرا  چونان مردگانی که با صور اسرافیل زنده شده باشند از مقبره خویش ییرون جهیده اند و  رازهای سر به مهرشان را بی صدا فریاد میکنند . شاید تنها برای باز خوانی فصل های پیشین دفتر دلم ، بخشهایی از آن گفتار درد آلود ، بی آنکه مخاطبی داشته باشند ، در این پنجره محشور می شوند . و خدای مهربانم را شکر که مرهم گذار زخمهای روح بندگان خویش است

 

ادامه نوشته

به جای تبریک

 

image

تنها دو احساس بنیادی وجود دارد

ترس و عشق

ترس ریشه ی دیگر احساسات منفی است

و عشق مادر دیگر نیکی هاست

ترس از تنهایی تغذیه میکند

در تنهایی ها ترس نیرو میگیرد و چیزهای هراس آور

خود را بزرگتر از آنچه که هستند نشان میدهند

همچون سایه ی اشیاء بی جان و بی آزار در تاریکی

که خیال انگیز و موحش میشوند

 در پیوند و دوستی و عشق

حمایت آفریده میشود

مشکلات و موانع خرد و کوچک میشوند

دوستی و پیوند ، تو را با هستی متحد میکند

و تنهایی و انزوا تو را کوچک و ضعیف میسازد

پیوندهای بزرگ ، قدرتی بزرگ می آفریند

پس حضور و همراهی خانواده ات را مغتنم بشمار

با دوستانت ارتباط بگیر

روابط مبتنی بر صلح و دوستی را عمق و غنا ببخش

و خدا پاسخی کافی به همه تنهایی ها و ترسهاست

خانواده و دوستی ها و همکاری های و عشق

تجلی حضور خدایی است که ترس و تنهایی را

از روح تو می زداید ........

ماه عمیقتر شدن پیوند با خدا مبارک

به امید  رستگاری از هر گونه ترس و تنهایی و اندوه

که نشانه یاران خداست

 image

عریانی روح

Did you just smile at me

تنها یک کودک میتواند

شگفتی لحظه حال را درک کند

و در لحظه ای به بیکرانگی ابدیت

غوطه ور باشد

حکمت زندگی را

در کتابها و گفته های فیلسوفان جستجو نکن

کتاب چشم و دل  کودکان را بخوان

کودکی  ؛ عریانی روح و کمال بی پرده است

 

one name

 

 

 

send your smile

to Da Vinci

your romantic secrets

to Van Gogh

but for me

just make room

in your heart

enough for one name

 

دست کودک درونم را بگیر

I'll take care of you

نقاشی : آماندا کاس

گاهی دلت میخواهد

کسی از فراسوی آسمان بیاید

دستت را بگیرد 

و تو را

از تنگنای درونت  بیرون بکشد .....

همچون کودکی

دلتنگ فراخنای رهایی ام

 

یک رمان خوب  / حدیث زبان بستگی

 

تا پیش ار مطالعه رمان برادران کارامازوف داستایوسکی ، اهمیت زیادی برای رمان قایل نبودم . اصلا گمان میکردم گزاره های شخصی و جزئی مفید هیچ گونه علم و دانشی نیستند . اما رمان برادران کارامازوف زندگی مطالعاتی مرا به دوبخش تقسیم کرد ( زندگی فکری پیش از داستایوسکی / زندگی فکری پس از داستایوسکی ) این کتاب باعث شد که در کنار مطالعه فلسفه و  منطق و کلام و عرفان  و تفسیر و فیزیک و علوم سیاسی و اجتماعی و شعر و ........ مطالعه رمان را جدی بگیرم و از رمان همانقدر بیاموزم که از فلسفه و دیگر علوم انسانی . پس از این دوره بود که  به طور جسته و گریخته و البته شورمندانه رمانهای کلاسیک جهان را خواندم  . اما نمیدانم چرا حس میکردم که رمانهای ایرانی ، چندان قابل توجه و شایان مطالعه  نیستند گرچه آثار سید مهدی شجاعی و برخی متقدمان دیگر مانند صادق هدایت ، صادق چوبک ، جمال زاده ، جلال آل احمد ، بزرگ علوی ، هوشنگ گلشیری ، محمد دولت آبادی ..... مرا به خواندن وسوسه میکردند ............. اما اثار هیچکدامشان را با آثار رمان نویسان بزرگ جهان  قابل مقایسه نمی دانستم  . و این هم البته  مانند خیلی از اشتباهات دیگرم  ، ناشی از کم سوادی و پیش داوری من بود .

در این دو دهه گروهی دیگر از رمان نویسان ایرانی به عرصه رسیدند که آثارشان اصیل و ژرف و خواندنی و دلچسب است و متاسفانه در میان انبوهی از آثار دم  دستی و زرد و بازاری گم و کم فروغ مینماید . به نظرم یکی از نویسندگانی که آثارش عمیق و روان و زنده و باور پذیر و اموزنده است رمانهای سرکار خانم پرینوش صنیعی است  که بیشتر او را با رمان سهم من برنده  "جایزه بین‌المللی بوکاچو" می شناسند .

در این چند روز گذشته ، در لابلای انبوهی از کارهای خسته کننده و دوست نداشتنی ، بواسطه لطف و هدیه ی دوستی عزیز و خوش سلیقه  رمان دیگری از ایشان با نام پدر آن دیگری خواندم که برایم جالب و دلپذیر بود . پدر آن دیگری قصه کودکی است که به دلیل شرایط خاصی به طور ناخود اگاه لب به سخن گفتن نمی گشاید و خانواده و به خصوص پدرش او را طرد میکند و به تدریج به عنوان کودکی کودن و خنگ و لال با او رفتار میشود و پس از فراز و نشیب ها فراوان معلوم میشود که بر خلاف انتظار از نبوغی بی نظیر برخوردار است ، این کشف توسط مادر بزرگ او و به واسطه عشق نامشروط و دل اگاهی انسانی اش صورت می پذیرد . و پس از این کشف ، به تدریج راه کمال و ییشرفت و موفقیت را می پیماید .

این رمان به طور غیر مستقیم خواننده را با ظریفترین دقایق تعلیم و تربیت به طور عام و تربیت کودکان استثنایی به طور خاص ، همراه با شرایط عینی و  محیطی آشنا میکند . از انجا که حال هوای قصه مربوط به دهه ۶۰ و  ۷۰ ایران است به طور غیر مستقیم فضای اجتماعی این دو دهه را به نقد و چالش میکشد . رمان پدر آن دیگری به ما نشان میدهد که روح ، حتی اگر در کالبد کودکی ضعیف و بی پناه و زبان بسته قرار داشته باشد ، کامل و بی عیب و نقص است و از عمیق ترین و شگفت ترین توانایی های انسانی برخوردار بوده و میتواند شگفتهایی بی بدیل بیافریند که حتی کارکشته ترین متخصصان هم از فهم و تحلیل آن عاجز شوند . شهاب قهرمان داستانی است که همپای مادر فداکار و فهمیده اش از چهار سالگی و تا بیست سالگی خود را روایت می کند . روایتی که در جای جای ان هر ایرانی زیسته در عصر حاضر را  با نوستالوژی های تلخی و شیرنی مواجه میسازد . این کتاب بارها و بارها ، اشک و لبخند و غم و  شادی و امید و آرزو و شفت و همدلی و ............ را در ما بر میانگیزد . و در پایان ، خواننده را در افقی بلندتر در ارتفاع آگاهی قرار میدهد . خواندن این رمان و دل آگاهی و لذت حاصل از آن را به همه دوستان خوبم توصیه میکنم .

 

حا + فیض

 

یکی از شاعران خوش قریحه عصر حاضر آقای ناصر فیض است که دستی هم بر شعر ظنز دارد

ویژگی خوب این شاعر توجه او به حوادث اجتماعی و مسایل خرد و کلان زندگی واقعی مردم ایران است

از جمله کارهای نمکین او شوخی با برخی از ابیات حافظ شیرازی است . در این تک بیتی ها مصرع اول

از حافظ شیرازی و مصرع دوم از جناب ناصر خان فیض است و به همین دلیل این ابیات به نام حافیض

( حافظ +فیض = حافیض ) شهرت یافته است ...... نگاه کنید جالب است :

 

1. «به آب روشن می عارفی طهارت کرد»/ و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد...


2. «برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر»/ لیلی آمد دم در، گفت: بیا! برق آمد!...


 3. «داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید»/ صد و یک عیب چو شد، دلق من از کار افتاد...


 4. «مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش»/ گفت: دنیا شده از مشکل پر، این هم روش...


 5. «در آستین مرقع پیاله پنهان کن»/ که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند...


6. «اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را»/ به دستش می‌دهم کاری که بار آخرش باشد...


7. «چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را»/ ولی از روی پایم خواهشا بردار دستت را...


 8. «خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد»/ بعد از این آب خرابات چه آبی بشود...


9. «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود»/ اگرچه له شود اما شکایتی نکند...


10. «صوفیان واستدند از گرو می همه رخت»/ بنده از شرم شدم پشت درختی پنهان...


11. «جمیله‌ای است عروس جهان، ولی مگذار»/ که این زمان حرکت‌های او شود موزون...


12. «پیرهن چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست»/ آن‌قدر عربده زد، آبروی ما را برد...


 13. «دستی به جام باده و دستی به زلف یار»/ پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟...


14. «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد»/ بی‌خبر بود که ما مشترک کیهانیم!...


 15. «دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک»/ رند باید چیز دیگر را نگهداری کند...


16.«چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش»/ مرا فقط نگرانی ز گشت ارشاد است...

 

 

ناصر فیض

* ناصر فیض، در 2 خرداد سال 1338 در قم متولد شد؛ و دارای مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی است. تا سال 1373 ساکن قم بوده و بعد از آن در تهران ساکن شد ، اولین تجربیات ادبی او مربوط به دوران دبیرستان وی می‌باشد، و اولین آثار چاپ‌شده‌اش چند رباعی در اطلاعات هفتگی در سال 1365 می‌باشد، اولین کتاب چاپ‌شده‌اش، ترجمه اشعار و بیوگرافی 40 شاعر ترک در سال 1380 است که انتشارات مرکز آن را به چاپ رسانده است. اولین اثر وی" گزیده ادبیات معاصر "( سال1365) می‌باشد. او دارای مسئولیتهای متعددی نظیر مسئول واحد ادبیات حوزه هنری قم، حدود 3 سال مسئول صفحه شعر مجله شعر، همکاری با هفته‌نامه مهر، عضو شورای عالی شعر و موسیقی صدا و سیما، عضو شورای شعر آذربایجانی صدا و سیما، همکاری با شبکه فرهنگ (سردبیر و نویسنده شبی با فرهنگ)، و مدرس هنرستان موسیقی زبان و ادبیات فارسی عضو دفتر طنز حوزه هنری ، ترانه‌سرایی برای کاست و صدا و سیما، سردبیر و نویسنده شبکه 1 سیما به مدت 6ماه و ... بوده است.
«نزدیک ته خیار»، «املت دسته‌دار»و «گناه اول» برخی از آثار اوست.

 

مرکز دنیا

love takes you on a journey

Amanda Cass

مرکز دنیا کجاست ؟

میدانی ؟

آرام باش و به صدای قلبت گوش کن ........

هان چه می گوید ؟

مرکز دنیا آنجاست که :

در کنار کسی باشی که او برایت

تمام دنیا باشد

به همین سادگی

 و خوشبخت کسی که .......

در مرکز دنیایش غنوده باشد

 

روز هفتم


 

من برای سالهای دور می نویسم

روزهای آینده

آنجا که روز ششم آفرینش

آغاز می شود  و  ................ خدا انسان را آفرید

روزی که همه تو را می فهمند

و  در اسطوره ها می خوانند کسی بود که تو را پیش از همه

در آسمان تقدیس کرده بود

من برای آن  روزهای نیامده می نویسم

برای روز هفتم

روز عشق

 

در خیال سفرم

 

 

 

Away with the fairies  

  نقاشی  از  Amanda Cass

 

و نه تنها پیغام

که خودم با همه شوق و  شعف

همره قاصدکان

دست در دست نسیم

رو به آن وسعت بی واژه دوست

در خیال سفرم .............

قاصدک ، خوب است