قایقی خواهم ساخت

پیش خواهم رفت

پشت دریاها

بر ساحل مهر

دختری با نگاهی مشتاق

و چمدانی که تمام تنهایی او  را پنهان کرده

بر پل چوبی خواهش مانده

باد گیسوانش را همه افشان کرده

مانده تا از آبی دریا برسد

زورق کاغذی سفر رویاها

و سکوتی که مرا می خواند

باید اکنون بروم

پارو بزنم

قوت  و باد موافق را ببرم

نکند انتظار از قامت تنهایی او سر برود

نکند پای لطیفش  اندکی خسته شود

نکند قطره اشکی بسپارد در آب

که بخیزد طوفان

و دل آبی دریا  همه جا موج شود

باید اکنون بروم . . .