قایق

قایقی خواهم ساخت
پیش خواهم رفت
پشت دریاها
بر ساحل مهر
دختری با نگاهی مشتاق
و چمدانی که تمام تنهایی او را پنهان کرده
بر پل چوبی خواهش مانده
باد گیسوانش را همه افشان کرده
مانده تا از آبی دریا برسد
زورق کاغذی سفر رویاها
و سکوتی که مرا می خواند
باید اکنون بروم
پارو بزنم
قوت و باد موافق را ببرم
نکند انتظار از قامت تنهایی او سر برود
نکند پای لطیفش اندکی خسته شود
نکند قطره اشکی بسپارد در آب
که بخیزد طوفان
و دل آبی دریا همه جا موج شود
باید اکنون بروم . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 11:18 توسط پیمان سماواتی
|
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن