در بخشهای گذشته اشاره شد که یکی از ارکان اصلی دوران مدرن علم محوری

و مرجعیت دانش است . البته در دوران سنت نیز به علم و دانش اهتمام میشده است

اما دانش با معیار دیگری به نام عقیده ( دگما ) سنجیده میشد و  ودرست و نادرست علم

بیش از انکه با متدولوژی خاص خود و نقادی های منطقی مورد داروی قرار گیرد با تطبق

و مقایسه  با عقاید جزمی رایج که بواسطه نسبتشان با جهان بینی

مذهبی و ارباب کلیسا سنجیده میشد . در دادگاه انگیزاسیون کسی از گالیله نمی پرسید

که استدلال شما بر کرویت و حرکت زمین چیست ؟ کسی از دانشمندان در باره روش تحقیق

آنها سوال نمی کرد و متدولوژی ها مورد نقادی واقع نمی شد . بلکه به این اکتفا میشد که

مثلا نظریه خورشید مرکزی با آموزه های کلیسا ( حتی نه کتاب مقدس ) نا سازگار است

و از انجا که تفسیر آباء کلسیا از متون مقدس و بالتبع جهان هستی معرفت تام و مطلق و جزمی

 تلقی  میشد در نتیجه تئوریهای دانشمندان نیز نادرست قلمداد میشد و علاوه بر ان از انجا که کلیسا سفارت

خانه خداوند بر زمین بود  . قدوسیت الهی به کلیسا . آباء آن و همچنین تمامی لواحق و لوازم

کلیسا از جمله هستی شناسی آنها نیز سرایت می کرد  . بنابراین مخالفت علمی با اموزه های

کلیسا . مخالفت با کتاب مقدس و دشمنی با خدا و ............. نهایتا کفر و الحاد محسوب می گردید .

خلاصه انکه علم در دنیای سنت خود تابعی از یک مرجعیت عالیتر بود . و فی نفسه ارزش و مرجعیتی

نداشت .

اما دنیای مدرن این حصر و محدویت را شکست . و اعلام داشت که علم و عقل هر دو مراجعی

مستقل هستند و احکامشان با هیچ معیار و ملاک بیرونی  سنجیده نمی شود .

راه نقادی نظریه های علمی . نه سازگاری آنها با متون مقدس و اموز های آباء کلیسا بلکه تنها نقد

متدولوژیک   آنها  ست . اگر یک نظریه شواهد تجربی کافی ارایه کند

 و اگر آن شواهد را به طور منطقی در سلک استدلال بکشد

و اگر انسجام درونی . صحت و دقت در استقراء و قدرت پیش بینی داشته باشد .

 آن نظریه بر صواب است حتی اگر با ظواهر کتاب مقدس یا تفسیر و قرائت کلیسا  در تضاد آشکار باشد

البته بعدا فیلسوفان معرفت و فیلسوفان علم و روش شناسان فن تحقیق در باره صدق و کذب قضایای علمی

دیدگاه ها و نظریات گوناگونی ساختند و پرداختند و حتی برخی انتقادات جدی به مبانی

علم جدید وارد ساختند . برخی مانند فوکو علم را قرین قدرت . یا مانند هابرماس علم را

تابع اغراض هواها و تعلقات ادمیان و محققان . یا مانند ادینبور - بارنز - بلور ....... علم را متاثر از

جبرها و نیروهای اجتماعی خفته در ناخود آگاه پژوهشگران

 . . یا مانند تامس کوهن ( در کتاب ساختارهای انقلاب علمی ) به مثابه ایدئولوژی پنهان شده در لباس

پارادایمهای عصر

یا کارل ریموند پو پر ( در کتاب منطق اکتشاف علمی ) جوهر گزاره های علمی را ابطال پذیری تجربی

. یا حتی به طور سخیف  مانند پل فایربند  ( در کتاب بر ضد روش )علم را به مثابه طالع بینی

و ساحری عصر جدید  معنی و تفسیر کردند ............

اما و هزار اما که این نقد ها هیچ کدام با اتکا به یک مرجع بیرونی و یک ملاک و معیار

فراعلمی مطرح نمیشد . بلکه این نقد ها خود با تکیه بر مرجعیت علم انجام می پذیرفت

یعنی خود علم چنان ظرفیتی در خود داشت که اماده بود رخنه های خود را رفو کند

و خطاهای متدولوژیک یا پارادایمیک خود را در کمال فروتنی  بپذیرد  به قول مولانا

هم ترازو را ترازو راست کرد .

و این عین گفتمان نقد دورنی در علم و براساس حجیت علم است

و چه نادانند علم ستیزانی که برای توجیه علم ستیزی خود در روزگار ما به اندیشه های

ناقدانه فیلسوفان علم پناه می اورند و  حجت  ناموجه می اورند و به خیال خود دوباره مرجعیتی بالاتر از علم

برای داوری علم دست و پا میکنند . بی تردید این رویداد هم نشانه عدم شناخت آنان

از روح دوران مدرن است که آرام آرام و صبورانه حضور پرمهابت خویش را بر ما متجلی نموده  و

 مرجعیت  عقل و علم را نهادینه و قدر بخشیده و بر صدر می نشاند

هرچند گروهی سنت مدار دانش ستیز بخواهند سر به دیوار حقیقت بکوبند . و افتاب عالمتاب میان روز

را انکار کنند .