نجوا با خویش
چقدر انسان ها مرا نمی فهمند ..........
چه تفاوت زیادی میان من و اکثر آنهاست
انگار میان ما به اندازه یک تاریخ .... به اندازه یک کهکشان فاصله است
چه شکاف عظیمی چه دره هولناکی میان ماست
نمی گویم ادم مهمی هستم ............ نمی گویم ارتفاع گرفته ام ..........
نمی گویم زیاد چیز می خوانم
.......... نمی گویم زیاد می اندیشم .........
نه .. نه ... در هیچ کدام کمالی ندارم که به ان ببالم
فقط میگویم غریب هستم .......... نا اشنا هستم ............... بیگانه هستم
اینجا کجاست ؟ چقدر همه چیز عجیب است ؟ چقدر ادمها نا آشنا هستند
مانند خفاشان حتی بر روشنایی یک شمع کوچک نیز هجوم مبرند
چقدر بیگانه ام ؟ ؟ ! !
گاه یک کبوتر ...... یگ کنجشک ........ یک پروانه ............. یک نسیم ................ یک شبنم
برایم از همه ادمها آشناترند ..........
حتی سگ ها / گربه ها / کلاغ ها بیشتر قابل درکند
حتی گرگ ها با آن همه بدی هایی که در باره اش می گویند لااقل اسیر ایده ئولوژی نیستند
با ایده ئولوژی نمی درند .... با ایده ئولوزی نمی کشند ...... به اندازه نیازشان شکار می کنند
چقدر این ایده ئولوژی چیز ترسناکی است ! ؟.........
چقدر ادمها را با خودشان بیگانه می کند ! ؟
چقدر مجاهده لازم دارد تا بفهمیم اسیر ایده ئولوژی شده ایم
و چقدر زحمت و مصیبت و دربدری دارد
تا بتوانیم کمی از زندان ستبرش سر برون کنیم ونفسی بکشیم
کاش همه چیز کمی طبیعی تر بود
کاش اینقدر با دست خودمان برای خودمان اسارت و زندان درست نمی کردیم
کاش میشدهمانجور که حس می کنیم فکر کنیم ..........
همان جور که فکر می کنیم حرف بزنیم
همان جور که حرف می زنیم رفتار کنیم
کاش میشد همانجور که هستیم .............. زندگی کنیم
ولی آنها می خواهند که ما خودمان نباشیم
چیزی باشیم که خودشان می خواهد
می خواهند از ما یک شیء بسازند
می خواهند در ما به جای خدا بنشینند و کاری کنند که خودمان را فراموش کنیم
و خدایی دروغینشان را به جای خود حقیق خودمان بگذاریم
شب و روز تلاش می کنند تا خود ما را از ما بدزدند ...........
نکند یک روز خودم را گم کنم و دیگر خودم را
نشناسم ............
آه چه گمراهی ترسناکی .......... !
چه پوچی مخوفی ........... !
چه برهوت سوزانی ............ !
اما نه نمی توانند .......
من دوستی دارم که آینه هستی من است
و هر روز و هر ساعت مرا به خودم نشان میدهد
و نمی گذارد که خودم را از خاطر ببرم
و خدا نگهبان آینه من است
نگهبان آینه تمام کسانی است که او را در روح تابناک یک دوست شهود می کنند
و من همه روزه به رو به پنجره ی شهود می ایستم
به سوی افق دوست نگاه می کنم ......... درخشش تابناکش را نیایش می کنم
وقتی به او نگاه می کنم ............ همه چیز روشن می شود
و من نیز با نگاه او روشن می شوم ........ بزرگ می شوم
....... زلال می شوم ...... سبز می شوم
شکوفه میدهم ........ و میوه های رنگارنگ و شیرین بر دستانم می روید
من همه روزه در محراب چشمهای او به نماز آگاهی می ایستم
و آیات بلند مهربانی را تلاوت می کنم
در برکه زلال نگاه دوست غرق می شوم
و خودم را از تمام آنچه من نیست ............... پاک می کنم
آری تا دوست هست ........ تا دوست داشتن هست ........... تا مهربانی هست
تا زیبایی و عشق هست
من خودم را از یاد نمی برم
من دوست دارم پس هستم

این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن