امید

برای من از حقیقت بگویید
و سرزمینی که در آنجا
کسی به جرم دانایی اسیر نیست
و شهرهایی که خانه هاشان پرورشگاه امید است
برای من از دوست داشتن بخوانید
با آوازهای لطیف یک دختر کولی
در کوچه باغهای سبز نیایش
برای من شعر رهایی بخوانید
و دشتهایی فراخ که از هر کرانه اش به آسمان راهی است
به آن آبی زلال که از گزند هجوم گزمه گان دور است
از آن دیار که نذر مهربانی و شفقت آزاد است
و نه آنجا که دستمزد دانش ما ....... درد است
برای من در سپیده طلوع سال جدید
خبر از گسیختن زنجیرها بدهید
و نوید رویش جوانه های سبز امید
در بستر خاک پر استقامت این دیار .........
+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 11:34 توسط پیمان سماواتی
|
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن