spring

برای من از حقیقت بگویید

و سرزمینی که در آنجا

کسی به جرم دانایی اسیر نیست

و شهرهایی که خانه هاشان پرورشگاه امید است

برای من از دوست داشتن بخوانید

با آوازهای لطیف یک دختر کولی

در کوچه باغهای سبز نیایش

برای من  شعر رهایی بخوانید

و دشتهایی فراخ که از هر کرانه اش به آسمان راهی است

به آن آبی زلال که از گزند هجوم گزمه گان دور است

از آن دیار که نذر مهربانی و شفقت آزاد است

و نه  آنجا که دستمزد دانش ما ....... درد است

برای من در سپیده طلوع سال جدید

خبر از گسیختن زنجیرها بدهید

و نوید رویش جوانه های سبز امید

در بستر خاک پر استقامت  این دیار .........