رنج های ایده ئولوژی
روزگاری بود که ایده ئولوژی ها برای نسل من یک راه رهایی و یک امید نجات بخش تلقی میشد
تا اینکه روزگار گذشت و دفتر ایام یکی پس از دیگری ورق خورد . و ورق های بیشماری از کتاب ها
خوانده شد و خورشید حقیقت به تدریج بر سراب واهی ایده ئولوژی ها تابیدن گرفت و آن سر نهفته
کم و بیش آشکار شد و لااقل من دریافتم که ایده ئولوژی سهمناکترین اختراعی بوده است که بشر
بر علیه انسایت خویش آفریده است و کم و بیش در برخی از پست ها نیم نگاهی به این موضوع
داشته ام و در میان وب گردی های روز مره با نوشته زیر مواجه شدم . نوشته مستندی که عمیقا
روح مرا تحت تاثیر قرار داد . و اکنون به شما تقدیم می کنم . شاید برای کسانی که خواب تحمیل
ایده ئولوژی خود را به جهان در سر می پرورانند عبرت آموز باشد .
به امید رهایی بشر از ظلماتی که در درون خویش می پرورد و پس از جنایت بر علیه خویش
جهان را به خون و آتش می الاید .
این مطلب را عینا از وبلاگ سنگ رنوس متعلق به خانم نسترن زندی نقل می کنم :
نامه اي كه هرگز به مقصد نرسيد

اوسيپ ماندلشتام شاعر روس متولد (1891) از شاعراني بود كه به دليل عقايد ضد استاليني سالهاي آخر زندگي اش را در تبعيد و زندان و اردوگاه سپري كرد و در سال 1937 در يكي از همين اردوگاه ها بر اثر بيماري تيفوس درگذشت. همسر او ناديِژدا ماندلشتام خاطرات زندگي مشتركشان را گردآوري كرده و دراين مجموعه به جرئياتي پرداخته كه بيانگر زندگي سخت روشنفكران در دوران اتحاد جماهير شوروي است. نامه اي كه ترجمه ي آن را چند سطر پائين تر خواهيد خواند مؤخره كتاب خاطرات ناديِژدا ماندلشتام است .البته اين نامه هرگز به دست مخاطبش نرسيد .ناديژدا خود در اين مورد نوشته است : « من اين نامه را در ماه اكتبر سال 38 نوشتم و در ژانويه همان سال فهميدم كه اوسيپ مرده است به همين خاطر نامه را ميان انبوه دستنوشته ها داخل يك چمدان پرت كردم و اين نامه تقريباً سي سال همانجا باقي ماند .

قسمت هايي از آخرين نامه ناديژدا به اوسيپ
اوسيا، عزيز دور از من! مهربانم، واژه اي براي اين نامه ندارم، نامه اي كه شايد هرگز نخواني اش. اين نامه را انگار روي هوا مي نويسم.شايد تو بازگردي و من ديگر نباشم.آنوقت اين آخرين يادگار من خواهد بود.
آسيوشا ! زندگي كودكانه ي من و تو چه خوشبختي بزرگي بود. قهرهاي ما، بحث هاي ما، بازي هاي ما و عشق ما. حالا حتي به آسمان نگاه نمي كنم.اگر تكه ابري ببينم به چه كسي نشانش بدهم؟
يادت هست چگونه بزم هاي فقيرانه مان را در خيمه هاي آوارگي و نداري برپا مي كرديم؟ چه خوب بود نان ، وقتي كه آن را معجزه وار به دست مي آورديم و با هم مي خورديم! آخرين زمستان در وارونژ را يادت هست ؟ و فقر سعادتمندانه مان و شعر...
يادم مي آيد آن روز كه با هم از حمام برمي گشتيم سر راه تخم مرغ خريديم شايد هم سوسيس.يك گاري كاه مي رفت. هوا هنوز سرد بود و من با آن نيم تنه ي كوتاه يخ كرده بودم( و نمي دانستم چنين سرمايي پيش رو داريم : خوب مي دانم حالا تو چقدر سردت است). روز ي را به خاطر مي آورم كه دردمندانه فهميدم آن زمسنان ، آن روزها و آن بدبختي ها ، بهترين و آخرين خوشبختي بوده كه در تقدير ما رقم خورده است.
تمام انديشه ام تويي.هر اشك و هر لبخندم براي توست. هر روز و هر ساعت زندگي تلخ مان را تقديس مي كنم، دوست من، همسفر من، راهنماي مهربان نابينايم...
...زندگي طولاني است. آنقدر طولاني و سخت كه يكي ديگري را مي كشد.آيا ما – آن جفت جدايي ناپذير – هم به چنين سرنوشتي محكوم هستيم؟ ... همه چيز اتفاق مي افتد. من چيزي نمي دانم.فقط مي دانم كه هر روز و هر ساعتِ تو در هذيان مي گذرد- همه چيز برايم روشن است.
تو هر شب به خواب من مي آمدي و من از تو مي پرسيدم كه چه اتفاقي افتاده اما تو جواب نمي دادي.
آخرين خوابي كه ديدم: من از بوفه ي كثيف يك مهمانخانه براي تو غذا مي خريدم. آدمهاي كاملاً غريبه اي همراه من بودند. غذا را كه خريدم نمي دانستم آن را كجا بايد ببرم چون نمي دانستم تو كجايي. وقتي از خواب بيدار شدم به شورا [برادر ماندلشتام] گفتم : اوسيا مرده. نمي دانم تو زنده اي يا نه، اما از آن روز به بعد رد پاي تو را گم كردم. نمي دانم تو كجايي. آيا صداي مرا مي شنوي؟ مي داني چقدر دوستت دارم؟ من نرسيدم كه به تو بگويم چقدر دوستت دارم. الآن هم بلد نيستم بگويم. من فقط مي گويم:تو ،تو . . . تو هميشه با مني و من – منِ وحشي و عصبي كه هيچ وقت بلد نبودم به سادگي گريه كنم – حالا گريه مي كنم ، من گريه مي كنم ، من گريه مي كنم.
اين منم – ناديا. تو كجايي؟ خداحافظ براي هميشه.
ناديا
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن