زخمهای تلویزیون

به نظر من آسیب های برخی از سریالهای رسانه ملی نه تنها کمتر از آسیب های رسانه های بیگانه
نیست که در برخی از موارد آسیب هایش عمیقتر و خطرناک تر است . چرا که این سموم و افات خود
را در ظاهر خوراک های سالم و خوش طعم پنهان کرده اند و بیشتر مصرف کنندگان آن نیز نوجوانان
و جوانان هستند که در کنار خانواده های خود به تماشای تلویزیون وطنی مشغول می شوند و احساس
عمومی انها این است که لابد هر چه در این رسانه تولید و پخش میشود خوب و سالم و آموزنده و
و دارای رویکرد اخلاقی و اسلامی است و غافل از انکه تهاجمی که برخی از این سریالها به اخلاق
و هنجارهای اجتماعی و ارزشها و سلامت روح و روان بینندگان می کنند بسیار عمیق و خطرناک است
یکی از این نمونه ها سریال جراحت بود که در حساس ترین زمان بعد از افطار در ماه مبارک مهمان
مهاجم خانه ها و سفره ها بود به واسطه بازی خوب جناب امین تارخ اتفاقا زخمی که وارد
می کرد کاری تر بود
من در چند پست گذشته مطالبی در نقد سریالهای ایرانی نوشته بودم و قصد داشتم که سریالهای
امسال رمضان را نیز نقادی کنم که فرصتی فراهم نشد
اما امروز با نقدی در سایت تابناک به قلم آقای رضا صادقی دبیر آموزش و پرورش مواجه شدم که
نسبتا جالب و پند اموز بود وعین نوشته ایشان را تقدیم می کنم تا معلوم شود که این جراحت
چه زخمی الیتام ناپذیری بر روح و روان جامعه جوان ما وارد کرده است و می کند :
براي پخش سريال «جراحت» بايد به دست اندرکاران و مديران صدا و سيما تبريک گفت. به هوش و درايت آنها که بهترين و مناسبترين زمان را براي نمايش اين سريال انتخاب کردهاند، بايد آفرين و صد آفرين گفت. براي نمايش خشونتهاي خانوادگي، رفتارهاي نامتعادل و آدمهاي عصبي، چه زماني بهتر از موقع صرف افطار، زماني که همه افراد خانواده پس از گذراندن يک روز سخت تابستاني و گرفتن روزه، حالا دور هم جمع شدهاند و ميخواهند با ياد خدا و در کنار هم روزه خود را افطار کنند. ديدن اين صحنهها و شنيدن گفتگوهاي بي ادبانه اين فاميل به شدت رواني و متشنج، قرار است بيننده را با فلسفه اين ماه و روزه و ذکر خدا آشنا کند يا قرار است پيوندهاي خانواده را مستحکم کند.
شايد فلسفه ساخت و نمايش اين گونه سريالها نمايش مشکلات و راه برون رفت از آنهاست اما به نظر نميرسد چنين چيزي در فکر و مخيله سازندگان هم خطور کرده باشد.
ماجرا اين گونه آغاز ميشود. دختر و پسري که به عقد غير رسمي هم درآمدهاند، بند را آب دادهاند. آنها بچهاي در راه دارند. آزمايشات ژنتيکي نشان ميدهد اين دو جوان نبايد با هم ازدواج کنند. تا اينجاي قضيه، طرح مشکل و گرفتاري دو خانواده نمايش داده ميشود اما از اين پس به يکباره داستان مسيرش را عوض ميکند و تنها چيزي که به ياد نميماند اين مشکل و راه حلش است.
همه خانواده از صغير و کبير به جان هم ميافتند. مادر داماد نفت روي خودش ميريزد تا خودسوزي کند. دختر و پسر تصميم به فرار ميگيرند. برادر در برابر برادر قرار ميگيرد تا بزرگترين دشمنش را از پا درآورد. پدر دخترش را از خانه بيرون مياندازد. مادر به پسر لگد ميزند که تو کس من نيستي و برو گم شو. مادربزرگ بيمنطقتر از همه آتش بيار معرکه ميشود و پسرش را سراغ دشمني قديمي ميفرستد. پسر (اسماعيل) ميرود و تهديد ميکند که خانه را با آدمهايش آتش ميزنم. اما يکي ديگر اين وظيفه را انجام ميدهد و سرايداري را ميکشد.
پيوندهاي سست يکي بعد از ديگري به نمايش در ميآيد. زن به محض اختلاف با شوهر، ميرود که طلاقش را بگيرد. مرد در برابر مشکل پيش آمده، به سرعت و راحتي سمت اعتياد ميرود. پسر شيشههاي خانهشان را با سنگ خرد ميکند. مادر با لگد پسرش را از خودش ميراند. رفته رفته سريال تبديل ميشود به کلکسيوني از رفتارهاي عصبي و بيمارگونه افرادي نامتعادل که چيزي جز نابود کردن طرف مقابلشان نميبينند. به اين ترتيب سريالي پر از کينه، دشمني، انتقام، بي احترامي به بزرگترها، مشاجره، دعوا و درگيري بجاي خوراک معنوي به خورد خلق اله داده ميشود. گرهاي که با دست باز ميشود با بيخردي بزرگ و کوچک دو خانواده تبديل به دشمني بخشش ناپذيري در فضايي به شدت تيره و تار و مسموم ميگردد.
همه شخصيتها با بيمنطقي، قضاوتهاي شتابزده ميکنند و دست به اقدامات نسنجيده ميزنند. براي نمونه حتي يک آدم عاقل، دورانديش، آرام و منطقي که بقيه را راهنمايي کند وجود ندارد. البته يکي هست. آن هم سرايدار کارخانه بزرگ که هم خوشبخت است و هم به شدت عاقل، اما کسي گوش به حرفش نميدهد و خودش هم دست و پايي ندارد.
اکنون دو سوال کليدي مطرح است؛ هدف از ساخت چنين سريالي چه بوده و اينکه مديران آيا قبل از مردم آن را ديدهاند و با همه مشکلاتش براي پخش در وقت افطار مجوز صادر کردهاند؟!
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن