کالبد شکافی نظام استبدادی و نقادی طنر آلود مناسبات حکومت سلطانی . درون مایه اصلی مجموعه قهوه تلخ است . اگر در مجموعه های قبلی . مهران مدیری به نقد مناسبات اجتماعی ایران در نظام  دیوانسالاری ( مجموعه پاورچین ) و یا نقادی جوامع بسته و توسعه نیافته روستایی و ایلیاتی ( مجموعه برره ) پرداخته است در این مجموعه او مستقیما به نقد راس هرم حاکمیت و نظام سلطانی رفته است .

در بخش نخست گفتم که این مجموعه نمادین است و شخصیت های قصه هر کدام نماد یک طبقه اجتماعی یا نماد یک سازمان اجتماعی و یا نماد یک سنت هستند و بیان شد که راوی داستان که به سمت مستشار الملک رسید نماد روشنکفر و طبقه الیت است . اینک به سراغ شخصیت محوری داستان یعنی قبله عالم سلطان ممالک ایران جهان گیر خان دولو می رویم

۳ - قبله عالم

راستی جهان گیر خان کیست ؟

صرف نظر از واقعیت های تاریخی . انچه که در این داستان  از زبان یک زندانی در پاسخ به سوال مستشار جدید  - که خود پیش از محقق تاریخ  مستشار اعظم قبله عالم بوده است  - روایت میشود هویت جهان گیر خان و به قدرت رسیدن او بدین قرار است :

اوضاع کشور بعد از رفتن زندیه بسیار خراب بود٬‌ همه چیز بهم ریخته بود و هرج و مرج بسیاری در کشور بود٬ جهانگیر شاه دولو که پسر گوسفند چرون والی دربار تهرون بود٬ وقتی دید اوضاع مملکت خر تو خره٬ اعلام پادشاهی کرد!

او چوپان زاده ای است که پدرش گوسفندان والی قصبه تهران را می چرانده است . در یکی از سکانسهای فلاش بک شده . نشان داده میشود این جهانگیر غاز می چرانده است و غاز چرانی در فرهنگ ایران به معنای بیکاری و علافی و لا اوبالی گری است . اما به نظر میرسد در رویای قدرت و پیشرفت بوده است و در اوضاع و احوال بی سر و سامانی کشور ناشی از ضعف و فتور حکومت زندیه و اختلافات قبایل و عشایر .... فرصت را غنیمت شمرده و با فزون خواهی و بد جنسی ... تاج گزاری و اعلام پادشاهی میکند و آن جور که از شواهد معلوم است انچنان از اقتدار برخوردار نیست که بتواند تمامیت ارضی کشور را حفظ کند و یک دولت مرکزی فراگیر پدید اورد چرا که نه اوضاع و احوال اجتماعی ایران چنین زمینه ای را فرام می کند و نه او برای این منظور لیاقت و شایستگی داشته است

اما هر چه هست نهاد قدرت سیاسی در ایران جز استبداد مطلقه شیوه ای دیگر را پیش پای زمامداران نمی گذارد . سنتها و مناسبات قدرت و منافع طبقه حاکم شرایط را برای یک حکومت استبدادی دیگر فراهم می اورد و این چوپان زاده غاز چران در ساختار قدرت سیاسی و به واسطه منافع اطرافیان جو گیر شده و در اثر مداحی و چاپلوسی و تکریم و تعظیم های دروغین و تو خالی اطرفیان خود را قبله عالم و سلطان بلامنازع ایران میابد . کسی که اوامرش همه همایونی و لازم الاتباع است .

پس قبله عالم نماد تمامی زمام داران بی اصل و نسب و بی کفایتی است که در اثر هرج و مرج و نابسامانی اوضاع و احوال اجتماعی و جهل و سادگی مردم و منفعت پرستی و دریوزگی رجال هرزه سیاسی . خود را مدار و مرکز هستی ( = قبله عالم ) میابند و اطرافیانش به دلیل منافع طبقاتی خود روز به روز بر  بادکنک این توهم می دمند تا قدرت خیالی خویش را افزایش دهند .

این یک سنت تاریخی در نظام ها استبدادی بویژه استبداد آسیایی و ایرانی بوده است که شخص حاکم بزودی خود را در هیبت همایونی میدیده است . بنابراین برای خود یک مشروعیت خیالی واسطوره ای دست و پا می کرده و دیگران نیز برایش نظریه پردازی می کنند که فره ایزدی و تایید آسمانی با اوست پس هرچه سلطان بخواهد مقضی اراده خداست و اطاعت بی چون و چرای از اوامر همایونی لازم مایه دوام ملک و سعادت رعیت است .

اما چنین شاهی از قواعد اداره ملک و مملکت چه میداند ؟ تقریبا هیچ ؟

او حتی تاریخ پاشاهان قبلی و سرنوشت سلسله های قبلی را نمی داند . از وضعیت جغرافیای سیاسی و طبیعی ایران بی خبر است . از همسایه های ایران شناخت و تحلیلی ندارد . نمی داند در بلاد روس و عثمانی وفرنگ چه خبر است . حتی نمی داند که رقبای سیاسی داخلی او چه کسانی هستند و چه برنامه هایی دارند . او از تلاشهای اقا محمد خان که کمی بعد او را سرنگون خواهد کرد بی خبر است ... حتی از اوضاع و احوال رعیت خبر چندانی ندارد . اطلاعات او محدود است به تجارب شخصی او در دورانی که چوپان و غاز چران بوده است و کمی هم اطلاعاتی که درباریان و صاحب منصبان از وضعیت رعیت و اوضاع ملک  میدهند و البته طبیعی است که برای با کفایت نشان دادن خود همواره همه چیز بر وفق مراد سلطان نشان داده میشود  .

در نتیجه  سلطان در یک خوش خیالی و بی خبری سیر می کند . او تنها دو دغدغه بزرگ دارد یکی امنیت شخص خودش و تاج تختش می باشد و دغدغه دوم او نداشتن فرزند پسری است که بتواند او را به عنوان ولی عهد معرفی کند . نداشتن پسر نماد ان است که الملک عقیم

آری حکومت و پادشاهی عقیم و ابتر است اما نه به ان دلیل که فرزند ذکوری نیست تا به جای پدر بر تخت بنشیند . بلکه به ان دلیل که حکومت استبدادی از پروراندن نسلی از کارگزاران لایق و شایسته که توانایی حل و فصل مشکلات مردم و سیاست را داشته باشند عقیم و ناتوان است .

ملک و پاشاهی و نظام سلطانی عقیم است چراکه هم مشروعیت ندارد و هم کار امدی لازم را برای اجرای نقش ذاتی خود ندارد .

 نمی تواند اقتصاد و اموزش و صنعت و امنیت و روابط خارجی را درست مدیریت کند و منافع ملی را نمی فهمد و در ایجاد امنیت پایدار ملی و تمامیت ارضی بی کفایت ونا کار امد است .  بنا براین دغدغه اصلی که عقم نهاد حکومت از زادن نظام کار امد و مشروع است به نداشتن یک فرزند ذکور تنزل میبابد و همه دغدغه های نظام سلطانی به این فروکاسته میشود که اولا سلطان مراقب جان خویش باشد . مرتبا با قربانی کردن پیش مرگانی خوراک خود را از جهت مسموم نبودن بیازماید و  با بخشیدن رشوه و باج و صله و ... مراقبان خود را وفادار کند  . در این نظان ترس از دشمن خانگی بیش از هر دغدغه ای  هراس و انرژی  می گیرد و دغدغه دو در  بخش دیگر  همانا پایداری ملک باشد به تدارک وصلتی دیگر همسری دیگری برای او پسر بزاید . خلاصه میشود . این است مهمترین راهبرد یک نظام سلطانی برای دوام و بقا ...

پس از این دو وظیفه کار قبله عالم چیست ؟

معلوم است ...  بازیگوشی . مسخره بازی . تحقیر درباریانی که واقعا همه پیش از این مناصب پست و حقیر بودند . برگزاری مجالس جشن و سرور که هم خوش بگذراند و هم هیبت و شکوه خود را مرتبا ملاحظه کند  و اعتماد به نفس شکننده اش مرتبا تقویت و تجدید شود. مجازات کردن بیچارگانی که به زعم درباریان جاسوس و دشمن و اجنبی هستند تا از این رهگذر هم جایشگاهشان نزد سلطان توجیه و مقرب شود و هم سلطان خود را در کمال اقتدار ببیند و بعد شنیدن مداحی ها و چاپلوسی ها و پاچه خواری های طبقه اشراف تا حقارت گذشته خود را فراموش کند . گاهی هم مسافرتی برود و در غیاب اندرونی و حرمسرا و اشراف و دور از چشم رعیت در دیگر بلاد دلی از عزا در اورد و ناکامی ها و حسرت های غریزی خود را اطفا کند ... این است وظایف خطیر سلطان در نظام استبدادی

بازیگوشی های پادشاه نیز همه حاکی از کودک صفتی . رشد نیافتگی و نیاز به جبران حس حقارت اوست . بازیهایی که در هیچکدامشان ( گرگم به هوا - لیله - نون بیار کباب ببر - گل یا پوچ ... ) قواعد بازی رعایت نمیشود و همواره حق پیروزی از ان قبله عالم است شاید بدین وسیله شکست های او در ریاست و مدیریت و پیروزهای برباد رفته جبران شود  . واز سویی دیگر جایگاه قدسی و نقد ناپذیر و بی شکست شاه در چشم درباریان تاکید و تقویت شود .

در چنین فضا و سنتی چیزی به نام ملت و مردم وجود ندارند ... انچه هست رعیت است ... رعیت که جمع آن رعایا است به معنی کسانی است که در مرعای ( برابر چشم ) چوپان خود به چریدن مشغول هستند . و به لطف و کرم شبان و صاحب رمه . همچون احشام زندگی میکنند تا در موعد مقرر شیرشان دوشیده شود ... پشماشان ریسیده شود ... و پوست و گوشت و استخوان و دیگر منافع و محصولاتشان به مصرف سلطان و طبقه اشراف برسد .

بیخود نیست که جهان گیر خان و پدرش قبلا چوپان بوده اند . نگاه سلاطین به مردم در نظامهای استبدادی همواره نگاه شبان به رمه بوده است و بس و بر همان سبک وسیاق بر جامعه حکم می رانده اند . واین سرنوشت تلخ تاریخ ایران است که ما با چاشنی طنز به روایت های مختلف تماشا می کنیم و اینبار در نماد قهوه ای تلخ می نوشیم و بر گذشته اندوهبار خود می خندیم و افسوس که از تاریخ پند نمی گیریم و چه خوش گفته اند که :

هرکه ناموخت ازگذشت روزگار

هیچ  ناموزد  ز هیچ   آموزگار

تا بعد ......