چندی پیش یک نسخه از فیلم سینمایی black swan اخرین ساخته کارگردان بزرگ معاصر دارن ارنوفسکی بدستم رسید که تلفیق بسیار لطیفی بود از فلسفه . روانشناسی . هنر بویژه موسیقی / باله / نور و ادبیات نمادین . در این فیلم خانم نتالی پورتمن نقش اول و محوری فیلم را بازی میکند که به طور مسحور کننده ای از عهده دو نقش متضاد به شکلی استعلایی و تکاملی برامده است و در پایان یک دیالکتیک استعلایی چنان در سناریوی رقص دریاچه قو  محو میشود که مانند فرجام قوی سپید داستان رستگاری خویش را از طلسم سیاه در مرگ جستجو میکند و پس از افرینش عالی ترین اثر هنری خویش که به مثابه افسانه شخصی اوست در انتهای داستان و در نتیجه پیکار با خویشتن خویش میمیرد و با مرگ رهایی و رستگاری و پاکی خویش را باز میخرد .

فیلم قوی سیاه دارای چندین لایه ی فلسفی - انسان شناختی - روانشناسی - جامعه شناختی - هنر شناسی  است که خواستم مطلبی هر چند کوتاه در تحلیل و برداشتم از این فیلم زیبا و پر معنا بنویسم اما در حین وب گردی های روز مره با تحلیلی از این فیلم به قلم دکتر ریتالین در وب سایت ‏Writeage.com

روبرو شدم که به نظرم خیلی عمیق و اموزنده امد لذا با اجازه از ایشان و درج نشانی این مقاله  این تحلیل در اینجا میاورم باشد که باعث ژرف کاوی بیشتر دنیای پیچیده و راز الود درون ما باشد :

-----------------------------------------------------------------------------------------


"قوی سیاه" با تصاویری از رویای نینا (با بازی ناتالی پورتمن) در اجرای نقش "قوی سفید" آغاز می شود. نقشی که می تواند شاه نقش دوران هنری اش باشد.
"قوی سفید" نقش اصلی در بالۀ "
دریاچۀ قو" اثر چایکوفسکی است و به داستان پرنسسی می پردازد که با طلسم جادوگر به یک قوی سفید تبدیل می شود طوری که روزها به شکل یک "قو" ست و تنها شبها به هیبت انسانی اش در می آید. تنها یک چیز می تواند این جادو را باطل کند: مردی که عاشقانه او را تا پایان عمر دوست بدارد، اما اگر مرد به او خیانت کند تا پایان عمر در بند طلسم باقی می ماند. وقتی یک شاهزاده عاشق پرنسس می شود "قوی سیاه" توسط جادوگر وارد داستان می شود. روح شریری که ظاهر پرنسس را دارد و لاوه بر اغواگری منشاء همه فسادها و بدیهاست. وقتی "قوی سیاه" شاهزاده را اغوا می کند و باعث خیانتش می شود "قوی سفید" به امید رهایی از طلسم جادوگر تنها چاره را در مرگ (به امید رهایی) می بیند.
نینا، در طی سالیان درازی که بالرین است از بهترین ها بوده اما مشکلی وجود دارد. این دختر معصوم که حتی اکنون در 28 سالگی نیز با مادرش زندگی می کند در درون خود بری از شرارت و بدی است و این مساله زمانی که کارگردان باله اعلام می کند می خواهد هر دونقش قو را به یک نفر بسپارد به بزرگترین مشکل نینا تبدیل می شود. آیا نینا می تواند به همان زیبایی که معصومیت و خوبی پرنسس را نمایش می دهد نمایش دهنده ذات شریر قوی سیاه هم باشد؟

black-swan-movie-02.jpg
فیلم "قوی سیاه" از آن دسته فیلمهای چند لایه ایست که می توان از جنبه های مختلفی به آن نگریست. به عنوان ساده ترین نگاه، می توان آن را به نمایش زیبای دشواری های یک هنرپیشه برای رسیدن به نقش تعبیر کرد جاییکه می شنویم مثلا فلان بازیگر آنچنان در نقش خود غرق شده که تا سالیان سال اثرات آن در روح و روانش جاریست تا آنجا که برخی را به سمت فنا سوق می دهد (هنوز داستان مرگ تراژیک "
هث لجر" را فراموش نکرده ایم).
یا حتی می توان فیلم را از منظر رقابت خوب و بد، سیاه و سفید و خیر و شر بررسی کرد جاییکه دختر معصومِ در اجتماع غرق نشده در کنار دختر شرّ از سان فرانسیسکو آمده برای بقا می جنگد.
من اما دوست دارم این فیلم را از منظر روان شناختی خیر و شرّ درونی هر انسان ببینم. آنجا که در وجود تک تک ما دو نیروی متضاد هر یک با تمام نیرو ما را به سوی بهتر شدن با بدتر شدن می کشانند.

black-swan-movie-03.jpg
قوی سفید و قوی سیاه هر دو در وجود نینا هستند (در وجود کدام یک از ما نیستند؟!) اما برای اینکه بتواند نقش هر دو را بازی کند نخست می بایست قوی سیاه خفته در درون نینا بیدار شود. بیداری ای که عواقب دهشتناکی را به دنبال خواهد داشت. روح سفیدی که لکه های سیاه (مانند پرهای یک قوی سیاه) بر وجودش می نشینند تا کجا تاب زجر کشیدن را خواهد داشت؟ سرانجام این دوئل خیر و شر ِدرونی، یا مرگ (سیاهی) است یا رستگاری. و برای من عجیب نیست که آرنوفسکی (و صد البته چایکوفسکی) هر دو، چنین مرگی را عین رستگاری می دانند.
نینا، با جنبه های شرارت سرکوب شده در وجودش آشنا می شود. جاییکه به علت حضور مادر (نماد فرشتۀ مهربان) حتی با نیازهای غریزی درونی اش هم بیگانه مانده و از روابط حیله گرانه و کثیف انسانی محیط بیرون بیخبر است. فاجعه از جایی آغاز می شود که همکار جدیدی از همان دنیای بیرونی مسیر زندگی دیگری را به او نشان می دهد. جاییکه شایستگی هر فرد نه با معیار بی نقصی و کمال که با شاخص انطباق پذیری و همانند دیگران بودن و دریدن و خرد کردن و خراب کردن تعیین می شود.
از دید قصه، این آشنایی برگشتی ندارد جز با مرگ، یعنی اگر نمی شود خوب و بد، خیر و شر و زشت و زیبا در وجود یک انسان به توافقی برسند تنها راه رسیدن به کمال همانا مرگ است. اینجاست که لاجرم می بایست حجاب تن را برداشت و از میان قائله برخواست.

 

 


وقتی موسیقی عنصر اصلی هنر باله باشد باید هم انتظار داشت که در فیلمی بر اساس این هنر، موسیقی جایگاه رفیعی داشته باشد. به حق اینبار هم موسیقی فیلم آرنوفسکی چیزی بیشتر از یک شاهکار است جاییکه "
کلینت منسل" آهنگساز همۀ فیلمهای آرنوفسکی، شهامت تغییرات بزرگی را در اصل موسیقی چایکوفسکی به خود می دهد و اثری به شنونده هدیه می کند که تا مدتها بعد از تماشای فیلم در ذهن و جان آدمی می ماند.
بی شک بعد از موسیقی تکان دهندۀ فیلم، بازی بازیگران از مهمترین شاخصه های قوت فیلم است جاییکه "
ناتالی پورتمن" و "وینسنت کسل" انگار نه فقط برای این فیلم بلکه انگار برای این هنر (باله) به دنیا آمده اند. ثمرۀ یکسال تمرین بالۀ پورتمن این است که بیننده لحظه ای او را در حال بازی نمی بیند بلکه بیشتر به بالرینی می ماند که دارد در یک فیلم واقع گرا (رئال) بازی می کند. و این واقع گرایی زمانی تشدید می شود که کل صحنه های فیلم با دوربین بی قرار و لرزان "ماتیو لیباتیک" فیلمبرداری می شود و عجیب نیست که او هم فیلمبردار همۀ آثار آرنوفسکی است (بجز "کشتی گیر").
همۀ اینها من را از همین حالا در انتظار شاهکار بعدی آرنوفسکی نگاه می دارد. کارگردانی که ثابت کرده است هر دو سال یکبار با اثری هنری - فلسفی می آید تا ما را با گوشه ای ناشناخته از وجود خودمان آشنا کند.


توجه: این مطلب به صورت اختصاصی برای ‏Writeage.com‏ نوشته شده درج تمام یا قسمتی از ‏این ‏مطلب، ‏تنها با ذکر نام سایت و آدرس دقیق این صفحه مجاز است.