نمیخواهد چیزی بگویی

سالهای سال است سخن میگویی

 تا آنجا که شب پره ها نیز خطابه های تو را پرواز میکنند

بگذار مردگان هم سخن بگویند

بگذار بگویند که با کدام کلام تو به خواب ابدی رفتند

به کلاغان بگو

آسوده باشید روباهی نیست که پنیرتان را با چرب زبانی برباید

آنها به جای پنیر . چیزهای سیاه بهتری می خورند

چقدر همه چیز به رنگ توست

این همه  سیاه را با کدام مرکب می پراکنی

مگر خون کبوترها سرخ نبود

چگونه شد که همه چیز به رنگ تو در آمد

اما خیالی نیست

وقتی شب به قلب خود می خزد

روز از راه میرسد