در انتظار قاصدک بهار
همچنان سرد است
باد با خود دانه های سپید برف را
به ارمغان می آورد
زمستان دلش نمیخواهد برود
وشاید هم بوسه های وداع را با دانه های برفش
بر سر و جانم میریزد
با این همه من جامه های بهاری پوشیده ام
و تا آنسوی پرچین ها و حصارهای دشت امده ام
تا شاید رد پای بهار را بر روی برفها ببینم
آه ای نسیم سرد که گیسوانم را به رقص شوق در اورده ای
آیا در دوردستها ......... قاصدکی را ندیدی
برای من از سرزمین روشن و سبز دوست
پیغام بهار را در دست داشته باشد ؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 14:23 توسط پیمان سماواتی
|
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن