چقدر تنهایم  ...................

و چقدر این تنهایی بزرگ و بی انتهاست . هر چه تلاش می کنم که مرزهای ان را در نوردم .باز افقهای بزرکتر تنهایی در برابرم گشوده می شود . تنهایی مانند فضای لایتناهی آسمانها تا ابدیتی دلهره اور گشوده است .

ادمیان چقدر این تنهایی مرا تشدید می کنند . چقدر نگاهشان به هستی ؛ به خودشان برای من نامفهوم است . روز به روز برایم غریبه تر می شوند . نزدیکانم مانند یک تصویر بخار گرفته روز به روز محو تر می شوند . آرزوهایشان . علاقه مندیهایشان . دغدغه هایشان چقدر با من فرق می کند . چرا من نمی توانم با خیالات خود ساخته با خرافات مقدسشان انس بگیرم ؟ چرا من نمی توانم با دینشان آرام بگیرم ؟ چقدر دوست داشتنهایشان در نظر من به دشمنی شباهت دارد ؟

چرا نمی توانم به عادتهایشان انس بگیرم ؟ چقدر شادیهایشان سبک و کم مایه است ؟ چقدر غصه هایشان کوچک و نا چیز است ؟ چقدر دشمنیهایشان بی قدر و بی دلیل است ؟ چقدر آرمانهایشان محدود و مختصر است ............................... چرا نمی توانم بر این بیماری اندیشیدن فایق بیایم ؟ چرا تفکر دست از سر من بر نمیدارد ؟ چرا همه چیز و همه چیز باید از صافی و فیلتر نقد کردن های متوالی عبور کند تا اجازه ورود به خانه دل مرا داشته باشد . چرا اینقدر خودم را به موضوعی برای نقد کردن و ویرایش کردن و سمباده زدن و تراشیدن و ..... تبدیل کرده ام . چرا اینقدر به خودم اگاهی دارم ؟ چرا کمی از خویشتن خویش رها نمی شوم ؟ چرا همه روزه باید لباس و نقابی تازه در خودم بیابم و بخواهم که این نقابها را با بیرحمی تمام از چهره روحم بیرون بکشم ؟ چرا این همه بیگانگی در من زندگی می کند ؟ این همه وحوش ؛ این همه احشام کالانعام این همه حشرات الارض ؛ این همه مار و عقرب و اژدها و نهنگ ادم خوار در من چه می کنند و من تا کی و کجا باید با انها که روز به روز با من بیگانگی شان بیشتر می شود نبرد کنم ؟

در اخر این نبرد از من چه می ماند ؟ انگار آنقدر باید خودم را صیقل بزنم که خودم نیز محو شوم ......... محو محو .......آنگاه شاید بتوانم با خودم با خود حقیقی با خود خدا دادم روبرو شوم ............ نمی دانم . گمان نمی کنم نیرو و شکیبایی و شجاعت این کار را داشته باشم

آه چقدر این خلاء درونی عظیم و هراس انگیز است . چقدر این دره عمیق و بی انتهاست ... چقدر این پوچی بی کرانه و سیاه و سرد و خاموش است . چه سکوت وهمناکی در لایه های درونی روح من خفته است . انجا که هیچ عشقی نیست . هیچ نوری نیست . هیچ دستاویزی نیست ........... در یک تعلیق بی پایان بی انکه هیچ جای پایی بیابی باید سقوط کنی و همچون قطعه سنگی که در چاه ویل نیستی سقوط میکند.

اکنون میان دو نیستی ؛ دو تنهایی ؛ دو مغاک بزرگ ؛ دو پرتگاه سیاه ............ ایستاده ام

هستی بیکرانه ؛ که سردی وسکوت و مهابت و عظمت توضیح ناپذیرش را بر کودک روح من می کوبد و خالی عظیمی که در درونم چون حفره ای که به دوزخ نیستی میرود ........... دهان گشوده است و میخواهد مرا در درون خویش ببرد و ببلعد . و در این لغزشگاه بزرگ کسی نیست که با مهربانی و امید . با اگاهی و روشنایی با خردمند و خیر خواهی به روی من لبخند بزند . .. کسی نیست که مرا به خاطر من دوست داشته باشد . کسی نیست که از سر سوداگری در من نظر نکند . کسی نیست که بداند و بفهمد که دوست داشتن نامشروط چه معنا و مفهومی دارد .