تباهی و رهایی
از کجا بگویم
خودت بگو چه بگویم
چگونه می توانم چیزی بگویم
در حالی که درونم از حقیقت هایی هراسناک انباشته است
حقیقت هایی که همچون طوفانهای یک اقیانوس
برکه کوچک قلبم را که با روشنایی و ارامش انس گرفته بود
زیر امواج خروشان خویش متلاشی میکند
اکنون حتی نمیدانم افسوس روزگاری را که نمی دانستم بخورم
و یا آگاهی بنیان بر افکنی که تمامیت پیشینم را در هم می کوبد ، جشن بگیرم
آه ای آرمانهای روزگار کودکی
که هنوز بوی خامیتان مشام عقلانیت بی رحم مرا می آزارد
اکنون که شتابان از روح روشنایی پرست من
به تنگنای تاریکی اسطوره ها می خزید ...........
کدام ساحل آرامش را برای غنودن احساسم فراخ میکنید
راستی فرهمندان دیروزتان را
در کدام گورستان زمین به خاک بسپارم
که تباهی تبارشان
فردای انسانیتم را نیالاید
کاش همان روزگاری که جستجوی آگاهی و حقیقت را آغاز کردم
مرا برای رهایی از همه بندها می پروراندید ...
شاید از تباهی شما
تا رهایی من راهی نباشد .............
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن