ایستاده ای

زیر سایه ی آسمانها

بر گندم زاری که مهربانی اش را

سخاوتمندانه پیش از این بخشیده است

با نگاه به دور دست ها

آنجا که کرانه ی ناپیدای زمین

با نوازش ابرها به خواب میرود

ایستاده ای همچون تک درختی

که تنهایی دشتها را شکوهی بی مانند می بخشد

ناپیدایی چهره ات که از هر نگاهی می گریزد

چشمهای زیبا پرست مرا به تکاپویی بی پایان می خواند

با من بگو

در آن سوی دشتها

در آنجا که زمین و آسمان در بستر محو افق

به هم آغوشی هم میروند

رد کدام خاطره را میجویی

که حتی خیال هم نمیتواند

خلسه ی دل انگیز حضورش  را به تصویر بکشد ؟ ؟ ؟