غم و شادی


مدتی بود که میخواستم در باره افسردگی و روشنفکری مطلبی بنویسم و به زعم خودم نشان دهم که هیچ گونه ضرورت منطقی میان مولفه های روشنفکری و غم و انده و ماتم زدگی وجود ندارد . گرچه کم نیستند روشنفکران و یا شبه روشنفکران و روشنفکر نمایانی که افسرده اند و یا با نمایش افسردگی و ماتم گرایی تلاش می کنند برای خود در میان روشنفکران جایی دست و پا کنند . تا آنجا که شاید بتوان در یک تحقیق میدانی و پیمایشی نشان داد که گروهی از شخصیت های افسرده به شکل ناخود آگاه تلاش میکنند دلیل موجه و با کلاسی برای افسردگی خود پیدا نمایند . چه چیزی بهتر و با کلاس تر از روشنفکری و همه چیز دانی !  کم نیستند آدمهای همیشه غمگینی که برای توجیه غم و اندوه و افسردگی خود با دقتی تمام و به شکلی علمی دست روی گژی های اجتماعی و فرهنگی و نارسایی های مدیریتی و سوء نگرشها و تباهی های اجتماعی و .......... میگذارند و در این راه از انواع و اقسام شواهد علمی و تحقیقاتی نیز استفاده میکنند که البته بسیاری از آن یافته ها در جای خود درست و منطبق با واقع است . اما جالب است که نمونه های نقض فراوانی برای این فرضیه وجود دارد . کم نیستند افراد نخبه ، با هوش و روشنفکر و اصلاح اندیشی که از شادی و سرزندگی و امید و نیرو نشاط ، لبریزند و به اندازه وسع خود برای بسط روشنایی و امید و شادی و خوشبختی تلاش میکنند . نمونه های روشن آن را میتوان در دوران سنت به فراوانی نشان داد . شاعران بزرگ ایرانی که در زمانه خود تقریبا نقش روشنفکران جوامع مدرن امروز را ایفا میکرده اند در موارد فراوانی ، مروج شادی و سرزندگی و نشاط بوده اند چنانکه سعدی می گفت :

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

حکیمان دوران سنت به دلیل اعتقاد به نظام احسن و تبیین جهان بر اساس خیر حداکثری ، از خوشرویی و خوش خویی و مثبت اندیشی و شادمانی بیشتری برخوردارند بودند در میان  نمونه های بسیار کهن میتوان به متفکر اتمیست یونانی دموکریتوس اشاره کرد . او به فیلسوف خندان شهرت داشته  و بر ارزش شادمانی تاکیدی می نمود .

در فرهنگ و تمدن اسلامی شیخ الرییس ابن سینا از نمونه های فوق العاده جالبی به شمار می آید ، وی علی رغم اشتغالات سنگین علمی و تحقیقاتی و نگارش کتابهایی بزرگ و مرد افکن دارای  مسوولیت های  اجتماعی و سیاسی فراونی بوده است او سالها به کار طبابت سرگرم بوده و از این طریق در کف کوچه و خیابان با درد و مرض و ناکامی و سادگی تودهای مردم آشنایی داشته و از سوی دیگر در دربار تنی چند از امرا و شاهان محلی به کار وزارت مباردت ورزیده و تا آخر سیاهی سیاست پیش رفته و از توطئه ها و تباه کاریهای اربابان قدرت مطلع بوده و در مورادی نیز خود قربانی این توطئه ها و سیاه کاریها بوده است . و ی علی رغم همه در به دری ها و فرارها و زندان رفتن ها و محرومیت های شخصی و اجتماعی  و حتی علی رغم بیماری قولنج که در یکی دو سال پایانی عمر او بشدت درد ناک و جانکاه شده بود ، فیلسوفی شادان و خوش طبع و مثبت اندیش بوده است . آثار علمی و فلسفی او و از آن مهمتر سبک زندگی او حاکی از شور و نشاط و سرزندگی و امیدواری او دارد . البته من در این پست مجال ارجاع به شواهد و مستندات تاریخی ندارم و شاید در جای دیگری با تفصیل به این ویژگی خلقی و روحی ابن سینا بپردازم ............ اما آنچه  در میان جستجو های جسته و گریخته در همین زمینه با  مقاله  نویسنده و مترجم خوب و خوش فکر آقای محمد  مهدی اردبیلی مدیر و نویسنده وبلاگ < تفکراتی در حاشیه مدرنیته >  با عنوان بر ضد اسطورۀ: عقل بیشتر،شادی کمتر  مواجه شدم که البته بسیار عالمانه و محققانه نوشته شده است . من نگاه و نوشته و تحلیل ایشان را پسندیدم و عین مقاله ایشان با اجازه ایشان باز نشر مینمایم . امیدوارم که مقبول سمع و نظر خوانندگان این پنجره قرار گیرد . سخن آخر اینکه به گمان من غمزدگی روشنفکران ایرانی بیشتر تحت تاثیر روشنفکرانی اروپایی بعد از دوجنگ جهانی بویژه رویکرد فیلسوفان اگزیستانسیل است .


   بر ضد اسطورۀ: عقل بیشتر،شادی کمتر

محمد مهدی اردبیلی    

 

عکس فوق را اخیرا در وبلاگ‌ها و شبکه‌های مجازی زیاد دیده‌ایم. پیغام آن هم روشن است: هرچقدر یک فرد احمق‌تر باشد، خوشحال‌تر است؛ و البته روی دیگر آن، یعنی هرچقدر یک فرد «پرمغز»تر یا باهوش‌تر باشد غمگین‌تر است. می‌دانیم که این رویکرد مربوط به امسال و پارسال نیست و سالهاست، دستکم از مرگ هدایت به بعد، که این اسطوره بر فراز فضای روشنفکری ایرانی حرکت می‌کرده و در اذهان، چه روشنفکر چه عامی (اگر اصلا بتوان چنین تفکیک مسئله‌داری را انجام داد) جای گرفته است. صادق هدایت که مناسب‌ترین کاراکتر برای این نقش بود، رفته رفته بدل به نماد روشنفکری شد، نه به این دلیل که روشنفکر دیگری وجود نداشت، که شاید چهره هایی عمیق تر و شاخص‌تر با آثار فلسفی یا ادبی پرمحتواتری نیز حضور داشتند، بلکه آنچه هدایت را اینچنین بالا برد (لااقل یکی از دلایلش صرف نظر از نثر قدرتمند یاحتی طنز گزنده اش)، این بود که هدایت دقیقا این اسطوره‌ی «هرچه باهوش‌تر غمگین ‌تر» را نمایندگی می‌کرد. نویسنده‌ای افسرده که دست آخر با خودکشی تراژیکش خود را جاودان ساخت. البته شاید بتوان آثار یا مضامینی را از هدایت نشان داد که با رویکرد فوق منافات داشته باشند. اما لازم به ذکر است که مراد من تنها جایگاه هدایت در اذهان (چه روشنفکران و چه بسا بیشتر در عرصه عمومی) است، نه محتوای آثارش. در تحلیلهایی از این دست باید این تفکیک میان محتوا و جایگاه، میان ذات و تجلی را بسیار جدی گرفت.
به نظر می رسد فضای روشنفکری ما هنوز اسیر روح هدایت است. ما هنوز هم «غم» را ارج می‌نهیم و شادی را نوعی «خیانت» به تمام کسانی تلقی می‌‌کنیم که رنج می‌کشند. زمانی که احساس شادی می‌کنیم، در خیابان، در خانه و یا حتی در مجالش عیش و طربمان، این شادی همواره با نوعی عذاب وجدان همراه است. هرچه دُز روشنفکری، دغدغه‌ی سیاسی و مسئولیت‌پذیری فرد بالاتر باشد، این عذاب وجدان هم بیشتر می‌شود. افراط در نوشیدن مشروبات الکلی، به ویژه در مجالس شادی و رقص، خود یکی از راهکارهای ما برای فراموش کردن این عذاب وجدان و تلاش ما برای عدم مواجهه با خود و شادی خود است. از دیگر نشانه‌های این اپیدمیِ «شادی-ستیزی» مواجهه‌ی ما باخودکشی افراد هم-طبقه‌مان است. می‌دانم که مرگ هر انسان از هر نوع آن، همگان، یا به تعبیر دقیق‌تر هایدگری همگنان (the they)، را دچار عذاب می‌کند. اما هرچقدر هم که از شنیدن مرگ یک فرد ناراحت شویم، قابل مقایسه با خبر خودکشی نیست. به ویژه اینکه خودکشی‌کننده از قشر خودمان باشد: نویسنده، شاعر، مترجم، نقاش، بازیگر، کارگردان و غیره. و دقیقاً در لحظه‌ای که باید عمل این فرد، یعنی خودکشی را مفتضح کرد، مقدس سازی و الگوبرداری‌ها آغاز می‌شوند.
حال سوال اینجاست که چرا فرد خودکشی کننده درجه‌ای تا به این حد والا پیدا می‌کند. پاسخ‌های زیادی وجود دارد که دست‌کم یکی از آنها که با بحث ما مرتبط است، همین اسطوره‌ی روشنفکر غمگین است. شعار «هرچه باهوش‌تر، غمگین‌تر» به ناگاه به این گزاره تبدیل می‌شود که «فلانی که از همه ما غمگین‌تر بود، اونقدر که از فرط غم خودش رو کشته، پس لابد از همه ما باهوش‌تر و نابغه‌تر هم بوده». به یکباره یک نویسنده‌ی کم‌سواد، یک شاعر درجه‌ی چندم یا یک مترجم بسیار ضعیف به قهرمان و آرمان یک طبقه تبدیل می‌شوند و سیل عظیم عکس‌ها و خاطره‌ها و نقل قول‌ها به راه می‌افتند.
نمونه‌هایی از این دست را می‌توان ادامه داد. اما آنچه رسالت روشنفکر امروز را رقم می‌زند، مفتضح ساختن این اسطوره است و نشان دادن این حقیقت است که هیچ تناسب مستقیمی بین غم و عقلانیت وجود ندارد. و اگر هم وجود داشته باشد اتفاقاً برعکس است. افسردگی فی‌نفسه، نه ارزش، بلکه روی دیگر سکه‌ی انفعال است و دقیقا بر ضد خلاقیت، هوشمندی و عقلانیت (به ویژه در معنای هگلی آن که رابطه‌ای ارگانیک و سرزنده با جهان پیدا می‌کند)، عمل می‌کند. 
هدف من از انتشار این یادداشت کوتاه به هیچ وجه دفاع از هرگونه خوش‌باشی و عافیت طلبی نیست، بلکه اتفاقا تلاشی است برای شکستن اسطوره «فضیلت سازی از غم» و نشان دادن این حقیقت که اتفاقاً افسردگی، آن هم در وضعیت سیاسی-اقتصادی-اجتماعی نابسامان، خود یکی از نمونه‌های همین عافیت طلبی و عین خیانت است. و همچنین بیان اینکه شاد بودن هیچ ربطی به خیانت به آرمان یا فراموشی رنج‌کشان ندارد. رنج‌کشان جهان به گریه و افسردگی ما احتیاجی ندارند، بلکه بیشتر از آن به هوشمندی، خلاقیت، پویایی و حرکت ما محتاجند. البته این نوشته در عین حال قصد ندارد غمِ غمگینان یا افسردگی افسردگان را مورد تمسخر قرار دهد، یا آنها را کم ارزش جلوه دهد. بلکه فقط «کاسبی کردن با غم» یا ارتزاق اجتماعی از طریق غصه خوردن را مورد انتقاد قرار می‌دهد. من هم کتمان نمی کنم که همواره نوعی نارضایتی یا غم برای انسان هبوط کرده، انسان آرمانخواه وجود دارد، اما نکته اصلی در این است که دو راهی‌ای که روشنفکری ما باید بین آن دست به انتخاب بزند، نه دوراهی غم و شادی، بلکه دوراهی تفکر انضمامی و /نفعال است. هرچند اگر دوراهی نخست را نیز پیش پایم بگذارند، بدون تردید «شادی» را انتخاب خواهم کرد، با خنده‌هایی از ته دل.

نشانی


http://symptom.persianblog.ir/