خانه ی خورشید ..........

و چه سرد است اینجا
و چه اندازه زمان بی رحم است
خاطرت هست در این دشت ، شقایق چه نشاطی می کرد
و پرستو ، بر سر شاخه صبح
چه سرودی می خواند
رقص گیسوی دیوانه درخت ........... یادت هست
چه سکوتی چه سکوتی
از در و دیوار شما می بارد ! ! !
شب در این برکه ی سرد
در کجا می خوابد ؟
تا من از غمزه ی ماه
یا ... چشمک کاهکشان
افق کشور خورشید بیابم با دوست ......... ! !
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:28 توسط پیمان سماواتی
|
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن