در بند زمانه
گاهی زمانه ، زمان تو نیست
تو را از زمانی دیگر به این روزگار پرتاب کرده اند
در هیاهوی جمعیت ، تنهای تنهایی
حتی در میان انبوه جمعیت مشتاقی که تو را محاصره کرده اند
احساس غربت میکنی
اینجا و اکنون را درک میکنی
اما تمام نبوغ و تجربه ات
برای سازگاری با زمینه و زمانه ات
ناتمام و نارساست
آنان که تو را دوست دارند
از خیال خویش آرمانی تراشیده اند و در آینه چشمان تو
ستایشش میکنند
و آنان که که با تو دشمنی می کنند
از درون ترسناک خویش
دیوی بیرون کشیده اند و در تو به نفرت نگاهش میکنند
و باید سنگباران خود ستیزانه آنان را تاب بیاوری
تو .............. نه آنی که ستایشش میکنند و نه آنکه سنگش می زنند
چه سوء تفاهم پوچی
به معنای چسبناک کلمه گیر کرده ای گیر
همچون بالهای نازک پروانه ای مسافر
که با رگباری تند ...........
در گل و لای زمین گیر کرده باشد
کاش از آبی آسمان
آنجا که سرشت زمان بافته میشود
معجزه ای از راه میرسید
و مرا به زمان من
به روزگارانی که هنوز نیامده است
می سپرد
حصار مکان شکستنی است
چه کسی هست تا حصار زمان را برایم بشکند .... ! ؟
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن