برای پذیرش یک اعتقاد ، یک ایدئولوژی و یک مذهب ، ملاکهایی چند وجود دارد . و یکی از مهمترین این ملاکها ، اخلاق است . ارزشهای اخلاقی ، فرا دینی و ماقبل دینی اند به این معنا که اگر ، شخصی مدعی نبوت باشد ، رفتار و گفتار و اندیشه ها و اموزه های او با ، ارزشهای جهانشمول اخلاقی ، مقایسه و تطبیق میشوند . در صورتی که آشکارا ، با ارزشهای عام اخلاقی در تعارض باشد ، دعوت آن مدعی ، پذیرفته نمیشود . فرض کنیم شخصی با دعوی نبوت و اتصال معنوی به ملکوت عالم ، آشکارا دروغ  را بر صداقت و خیانت را بر امانت و ظلم را بر عدالت ترجیح دهد و  مردم را به این ضد ارزشها ، دعوت کند . بدیهی است که وجدان های سلیم بشری ، دعوت او را نمی پذیرند و گردش جمع نمیشوند و تکذیب و تقبیحش میکنند .

نکته دیگری در این دقیقه نهفته است و آن اینکه قبل از آنکه ، دین معینی ، به ارزشهای اخلاقی دعوت کند ، مردم ، اجمالا فهم روشنی از ارزشهای اخلاقی دارند و بر درستی و ارزشمندی آنها اذعان و اعتراف دارند .

این دو استدلال ، نشان میدهد که اخلاق و ارشهای عمومی و جهانشمول آن ، فرا دینی و ماقبل دینی اند . دین بواسطه هماهنگی و اعتراف به این ارزشها ، اعتبار و مقبولیت می یابد . پس دین ، وامدار اخلاق است و  اخلاق مقدم بر دین و مستقل از  آن است .

این سخن به آن معنی نیست که دین ، فاقد محتویات اخلاقی است . بدیهی است که متون و شخصیت های دینی سرشار از آموزها و شاخص های اخلاقی اند .بلکه در اینجا بر تقدم و استقلال اخلاق بر دین تاکید می شود .

حال مساله در این است که علی رغم تاکید و ابرام ادیان بزرگ بر درستی ارزشهای اخلاقی ، اما گاهی در گوشه و کنار متون دینی ، به دلیلی راز آلود و نامکشوف ، جانب اخلاق و ارزشهای کلی و جهانشمول آن رعایت نمیشود و یا به نظر میرسد که برخی از ارزشهای اخلاقی در نگاه دینی ، از آسمان رفیع کلیت و اطلاق ، پایین آمده و غبار نسبیت می پذیرند و خاکی و زمینی میشوند .

در کتاب مقدس عهد عتیق ، نمونه های فراوانی برای اخلاق شکنی ، وجود دارد که از ذکر این نمونه ها در میگذرم . در عهد جدید ( انجیل و نامه های رسولان ) این ارزش گریزی های بسیار کمتر و نزدیک به هیچ است . در قران کریم اما چند نمونه نادر وجود دارد که با مبانی نظریه های کلی گرایانه و مطلق گرایانه در باب اخلاق ، همخوانی ندارد . یا نیازمند تاویل های رازورانه و عرفانی است .

دو نمونه مشخص آن عبارتند از

- رفتار یوسف پیامبر ، با براردان خویش در سفر دوم آنان به مصر که با ترفندی ( قرار دادن کیل زر در بار و توشه برادرش بنیامین و مطرح کردن گناه نکرده ی خیانت و سرقت به برادران خود ) بنیامین را به عنوان گروگان ، نزد خود نگاه میدارد تا به این بهانه پدر خود حضرت یعقوب را به مصر خوانده و او را ملاقات کند

- نمونه دوم ماجرای ملاقات عبد صالح خدا ( خضر نبی ) با حضرت موسی است که دو عمل از سه عمل شگفت او با ظواهر اخلاق ، در تعارض است ؛ اول اینکه قایق را تخریب میکند و دوم اینکه کودکی بی گناه را به واسطه گناهی که بعدا خواهد کرد ، می کشد ( قصاص قبل از جنایت )

نمونه هایی دیگر نیز هست که از انها در میگذرم

این رویدادها که زمینه تاویل های رازورانه را فراهم آورده است ، دستمایه نظریه پردازیهای عارفانه ایی شده است که اصطلاحا ، به آنها را نظریه انسان کامل و ولایت معنوی می گویند . پیر / ولی / قطب / شاه / شیخ و ..... انسان کاملی است که به مقام ولایت کلیه الهیه رسده است و از جمله خصایص او این است که از قید و بند شاخص های اخلاقی آزاد است . رفتار او با فضایل اخلاقی مقایسه نمیشود . بلکه اخلاق و فضایل معنوی از رفتار و مقام او استخراج میشود به قول مولوی ؛ هر چه آن خسرو کند شیرین بود ...... !!

مثنوی معنوی مولوی با همین نگاه متولد میشود . در همان دفتر اول این کتاب بزرگ و پر و رمز و راز - که من انتقادهایی اساسی و ساختاری به آن دارم - ، مولوی داستانی را طرح می کند که در خلال آن پادشاهی که بعد او را  به پادشاهی معنوی و باطنی تحویل میکند ، عاشق کنیزکی میشود ، خیال تملک او را در دماغ می پرورد و بعد معلوم میشود که کنیزک ، دل به پادشاه نمیدهد و خود را به شاه تسلیم نمیکند و پس از تحقیق معلوم میشود که کنیزک عاشق ، جوانی از قوم و سرزمین خود است که با حیله و ترفند ، جوان عاشق را به قصر شاه می اورند و قرین کنیزک میکنند و بعد در غذای او به تدریج زهر می ریزند و او را بیمار و زرد رو  و ضعیف و نحیف میکنند تا به تدریج از چشم کنیزک بیافتد و بعد عاشق بیچاره در اثر سم و زهر می میرد و به تدریج مهر جوانک از دل کنیزک میرود و بعد شاه که مانع را با دست خود از سر راه برداشته است ، دل کنیزک را می رباید و او را تصرف و تملک کرده و با او نرد عشق می بازد.

و این جناب مولوی با چه آب و تاب و آسمان به ریسمان بافتنی در صدد است کار زشت و غیر و اخلاقی و ناجوانمردانه شاه توجیه نماید و بگوید که کار شاه را با خودت قیاس نکن

کار پارکان را قیاس از خود مگیر

گرچه باشد در نوشتن شیر شیر

آن یکی شیر است اندر بادیه

وان دگر شیر است اندر بادیه

ان یکی شیر است آدم می خورد

وان دگر شیر است کادم می خورد

بعد برای محکم کاری بیشتر ، داستانی دیگر در میفکند و قصه مرد بقال و طوطی را به شیوایی به کار میگیرد تا بفهماند که آن طوطی نگون بخت که با ضربه کفه ترازوی استاد عطاری کچل شد و پس از آن با یک قیاس غیر منطقی نتیجه گرفته بود که هر کس کچل شده باشد ، لابد در اثر ضربه کفه ترازوی استاد خود کل و کچل شده است...... !

از چه ای کل با کلان آمیختی

تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را .....

این یک نمونه از نسبیت گرایی اخلاق در متون عرفانی ماست که تلاش میکند مقام پیر و ولایت را برتر از ارزشهای اخلاقی بنشاند و راه را برای گزاره ( هدف وسیله را توجیه میکند ) بگشاید .



در باره مولوی و جهان بینی خاص او که اصلا چنگی به دل من نمیزند و بلکه از نهادینه شدن این اموزه های ترسناک و غیر انسانی و ضد اخلاق ، برای جامعه به شدت بیمناکم در میگذرم و این پرسش را برای خود و خوانندگان آگاه و روشن ضمیر طرح میکنم که آیا میتوان در آغاز دعوت ، از اخلاق سخن گفت و از نردبان ارزشها و فضیلت ها بالا رفت و سپس نردبان و پلکان صعود را نادیده انگاشت ؟

آیا میتوان در ارزشهایی مطلق و کلی و جهانشمول ، بنا به ضرورت یا مصلحت ، استثنایی قایل شد ؟

آیا در آن صورت اخلاق دینی به پراگماتیسم مصلحت گرایانه و سیاست های عرفی تنزل مقام نمیابد ؟

به راستی که فلسفه اخلاق از حلقه های مفقوده تحقیقات دانشمندان و حکیمان مسلمان است و تا هنگامیکه ما نظریه ای خرد پذیر و منسجم در زمینه فلسفه اخلاق نداشته باشیم . نمیتوانیم نظریه ای سازگار و هماهنگ در حوزه سیاست داشته باشیم . همچنین نمیتوانیم فقه و شریعتی سازگار با اخلاق داشته باشیم .