زمزمه با انگشت

و چه احساس غریبی دارم
و چه اندوه لطیفی داری تو
رنگ می ریزد از آن لحظه ی نور
به انگشتی که پر از زمزمه ی تنهایی است
مینوازی آرام .... ضربان دل بی کینه ی خویش
و من اینجا هستم .... دور از خواهش خویش
چه اندوه لطیفی داری تو
و چه احساس غریبی دارم من ...............
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 22:1 توسط پیمان سماواتی
|
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن