در کتب قدیمه و جهت تربیت و عبرت نوباوگان  آمده است که روزی در اقصای جنگل بلاد جابلقا که ابدا ربطی به دیار ما و روزگار حاضر ندارد ، شیری و گرگی و روباهی بر سبیل اتفاق به شکارگاه رفتند تا صیدی کرده و دلی از عزا به در آورند و چون بخت مساعد و قمر در برج میزان بود ، جناب سلطان ماب شیر قوچی فربه شکار فرمود . گرگ تیز پنجه نیز بزی کوهی به چنگ آورد و روباه قصه ما نیز خرگوشی صید کرد و هر کس راه خانه خود گرفته بود که به ناگاه شیر غرشی فرمود و رفقای شکارچی را نهیب زد که ای بی وفایان و دوستان نیمه راه کجا میروید ؟ وچرا ساز تفرقه می نوازید ؟ ما با هم به شکار رفتیم و اکنون رسم وفا و ادب رفاقت حکم میکند که صید ها را بروی هم گذاریم و با هم بر سر یک سفره نشنیم و دستاورد شکار به اتفاق بخوریم و روز خود را در این بزم دوستانه ، خوش داریم.

گرگ و روباه که هم از بانگ شیر ترسیده و هم از خطابه او شرمنده شده بودند ایستاده و گفتند سمعا و طاعتا که فرمان شیر مطاع و سخن او عین صواب است . الغرض همگی شکارها را در کنار هم نهادند و منتظرشدند تا شیر اذن خورد و خوراک دهد .

شیر نگاهی به همقطاران  خود کرد  و گفت : خب جناب گرگ شما بفرما که ما چگونه این طعمه ها را قسمت کنیم . رای خود را بگو تا در باره آن اندیشه کنیم و فرمان برانیم .

گرگ بخت برگشته گفت : شما سلطان جنگلید و سرور این مملکتید و به امورات مهمه مشغول ............. رای من آن است که قوچ را که بزرگ شکارهاست شما میل فرمایید و بز کوهی را که متوسط انهاست من خوراک خود سازم و خرگوش را  روباه تناول کند که مناسبتی تام به جثه و کوشش وی دارد .

شیر خشمگین شد و غضبناک پنجه ای زد و گرگ را بدرید و لاشه اش را بر گوشه ای بیانداخت و رو به روباه کرد و گفت : هان ای روباه رای تو در این باب چیست ؟

روباه نگاهی به لاشه خون آلود گرگ کرد و گفت :

جناب سلطنت ماب شیر ، اکنون وقت چاشت است و نیکو است که شما صبحانه ای کامل صرف نماید رای من این است که شما قوج را برای صبحانه میل کنید و هنگام نیمروز که از استراحت برخاستید بز کوهی را خوراک خود سازید و هنگام شام که نیاز به آرامش و خفت و خواب آسوده است عذایی سبک میل کنید که رای من همان خرگوش برای وعده شام است .

شیر گفت : پس سهم و حصه خودت چه باشد ؟؟

روباه گفت : سهم من همان پای پر آبله و ماتحت سوخته باشد که از خوش اشتهایی جناب شیر همه حسرتها و رنجهایم یک جا شفا یابد و زخمهایم  التیام پذیرد !!

جناب شیر را انبساط خاطری حاصل شد و رای نیکوی روباه را خوش آمد و گفت :

این رای نیکو و نظر مستطاب را از کجا آموختی ؟

گفت از جسد خون آلود گرگ ، که شان و مقام رفیع شیر را نفهمید و بی علم و درایت در مقام قضاوت نشسته و علم سیاست را فدای طمع و شکمبارگی خود کرده بود و اکنون خود نیز طعمه کرکسها و موران است ....... آموختم

شیر گفت : آفرین بر این زکاوت که هم جان خویش نگاه داشتی و هم شان سلطان را پاس داشتی

این حکایت از آن روی بگفتیم تا در روزگار ما قصه گرگ و روباه عبرتی برای خوش خیالان خام اندیشی باشد که دماغ از آرمان عدالت و مساوات در دیار و روزگار شیر میپزند و اصول تقسیم شاهانه را نمی شناسند  .....