با قاطعیت نمی توان گفت اما چنین به نظر میرسد که نبوغ و حیات ، بر ضد یکدیگرند . به گونه های زیستی پست که از آگاهی بسیار کمتری برخوردارند نگاه کن ، خواهی دید که چه بی مهابا به تکثیر مشغولند .گیاهان توانایی حیرت انگیزی برای تکثیر دارند  دانه گندم به یک خوشه که شامل ده سنبله و هر سنبله شامل هفتاد دانه دیگر است ، تکثیر میشود  و البته دانه گندم تمامیتش در همین توانش تکثیر و تولید مثل است و ظاهرا جسمش اندامی  دیگر ندارد . گیاهان در خدمت اراده حیاتند .  موجودات ذره بینی در کوتاه ترین زمان ممکن ، هزاران و ملیونها تولید مثل دارند و اگر رقبای هوشمندی نبودند ، جهان را از وجود خویش آکنده می ساختند . جانوران پست ، نسبت به جانوران عالی تر ، توانایی تولید مثل بیشتری دارند . ماهیان و دو زیستان و حشرات ، به تولید انبوه گونه های خود مشغولند ، جانداران عالی تری مانند چهار پایان ، کمتر فرزند می آورند و از این میان انسان از همه گونه ها ، کمتر تولید مثل میکند اما بواسطه هوش و فرهنگ ، بیش از همه انواع ، از فرزندان و نوع خود مراقبت میکند . آدمیان جوانتر که از دانش و تجربه کمتری برخودارند ، توانایی بیشتری برای باروری دارند و شوق و شور جنسی آنان بیشتر و گرمتر است . اما در دوره میانسالی ، که دانش و تجربه رو به کمال می گراید ، هم توان باروریشان کاهش میابد و هم حرارت جنسی شان کمتر و سردتر میشود .

از نظر اجتماعی ، آمارها این نظریه را تقویت میکند ، ملت هایی که سطح سواد و تحصیلاتشان پایین تر است ، نرخ رشد جمعیت شان بیشتر است ، و البته به دلیل فقر و فقدان رفاه ، مرگ و میر نوزادان و مادران بیشتر و امید به زندگی نیز کمتر است . اما در کشورهایی که سطح سواد عمومی بالاتر است ، میزان زاد و ولد کمتر است . در بسیاری از کشورهای اروپای غربی و اروپای شمالی نرخ رشد جمعیت منفی است . گرچه امید به زندگی بالا تر است . ظاهرا هوش و فرهیختگی ، بیشتر در پی ارتقا کیفیت زندگی است و غریزه خام ، در پی تکثیر بی رویه حیات است . نخبگان ،کمتر به فرزند آوری می پردازند . در صورتی که به تشکیل خانواده بپردازند ، خانواده ای کوچکتر و کم دوام تر خواهند داشت ، تاریخ، فرزندان ابن سینا و سهروردی و محی الدین عربی و نیوتن و ماکس پلانک و شرودینگر و جیمز مورفی و انیشتاین را به خاطر نمی اورد . شوپنهاور و نیچه را به یاد آور که صاحب بی نظیر ترین نبوغ ها بودند و بی آنکه فرصتی به خود برای فرزند آوری بدهند ، خودکشی کردند . قله هوشمندی و نبوغ ، تلاش برای گریز از حیات است . این راز پیچیده ای .... حیات ، به مدد غریزه به سوی تکثیر خود می رود ......... زندگی آگاهی می آفریند و آگاهی به هوش و فرهیختگی می انجامد و آنگاه فلسفه متولد می شود ف از چرایی زندگی ، پرسش  می کند و مرارت های زیستن را مو به مو ، بیرون می کشد و تحلیل میکند و نهایتا نبوغ از راه میرسد و با شجاعت تمام ، زندگی را به سخره میگیرد و به پایان آن فرمان میدهد .

این سخن شوپنهاو ، مو بر اندام راست میکند که : هیچ فیلسوفی نیست  که به خود کشی فکر نکرده باشد و البته او و سلف صالحش نیچه و تعداد قابل توجی از نوابغ بزرگ  ادبیات جهان، مانند جک لندن  ، ارنست همینگوی ، ویرجینیا ولف ، مایاکوفسکی ... صادق هدایت   ............... این وسوسه سیاه را تجربه کردند . نیچه نیز گفته بود که اساسا نبوغ برعلیه طبیعت و عصیان بر علیه اراده حیات است . یادمان هست که سقراط چقدر با آرامش جام شوکران را نوشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد و شاگرد مشتاقش افلاطون همواره تکرار می کرد که فیلسوف حقیقی میتواند به آسودگی خلع بدن کند و رها از جسم سایه گون خویش ، جهان ایده ها را سیاحت کند و در خوشبختی بی انتهای آن غوطه ور شود . چه سر سترگی است که مرگ در پس حکمت و فرزانگی ، پنهان شده است و زندگی در دستان غریزه و خوش خیالی و نپختگی ، آرمیده است .

با قاطعیت نمی گویم ، اما به نظر میرسد نبوغ و حیات ، غریزه و فرزانگی ، طبیعت و فرهنگ ....... بر علیه هم دیگرند و با یکدیگر سر ستیز دارند . و تاریخ چه بسا محصول این ستیز و دیالکتیک باشد .