فراسوی کفر و ایمان

به تو گفته اند
شادی را نخواه
آن فریب شیطان است
زندگی را نخواه
دوران محکومیت توست
غمگین باش
تا خدایت به تو توجه کند
بدنت را دوست نداشته باشد
که دیوارهای زندان توست
از خودت شرمگین باش
که بودنت عین گناه و عصیان است
زیبایی ها را نگاه نکن
که باعث گمراهی توست
به تو گفته شد
که خدایت شادی ، زیبایی ، موفقیت ، بهرمندی و تنعم ،پرسشگری ،
کنجکاوی و بولفضولی در کار خلقت را دوست ندارد
و تو به آرامی آموختی که خودت را دوست نداشته باشی
بدنت را نخواهی و طبیعت پر رمز و رازش را سرکوب کنی
و نیازهایش را محکو م کنی
آموختی که به نام خدا دوست نداشته باشی
به نام خدا داوری کنی
به نام خدا محکوم کنی
به نام خدا جنگ بیافرینی و بکشی و مرگ را تقدیس کنی
آموختی که شادمانی را نخواهی و هر وقت شادمانی به سراغت آمد
احساس گناه کنی
تو آموختی که بترسی و ترس را مقدس بدانی
آموختی که رنج را بر لذت و مرگ را بر زندگی ترجیح دهی
آموختی که بی ارزشی و جایگاهت دوزخ است
آموختی که بر گزیده و محبوب و جانشین خدا نیستی
......... و خدا با آغوشی گشوده
دلی آکنده از مهربانی و شفقت و چشمانی خیس و مشتاق
دور شدن تو را نظاره می کرد
دور شدن تو را تماشا می کرد
و گاه زیر لب زمزمه می کرد
لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا
این وبلاگ کوششی است برای جمع میان زلال بودن و عمیق بودن