خدا در سنت های فکری - فرهنگی مختلف ، معانی و مفاهیم گوناگونی دارد

ساده اندیشی است که گمان کنیم مثلا ( god / GOD ) در فرهنگ انگلوساکسون با ( الله ) در زبان عربی و سنت اسلامی ، معانی یکسان و مترادف دارد 

همچنین هیچکدام از این دو اصطلاح با واژه اهورا مزدا / سپنتامنیئو هم معنی و مترادف نیست  در سنت سامی - یهودی نیز اصطلاح ( یهوه ) معنایی خاص و منحصر به فرد دارد .

پس واژه خدا یک مشترک لفظی است که بر معانی گوناگونی حمل میشود تحلیل معنای خدا و شناختن اوصاف ، ویژگی ها و مولفه هایی که مفهوم خدا از آن ساخته شده است یکی ازکلیدی ترین ، مباحث پژوهشی در ساحت های تئولوژی ، الهیات ، فلسفه ی دین ، عرفان ، فرهنگ پژوهشی ، جامعه شناسی دین ، روانشناسی ، تاریخ و ادبیات است .

هر اصطلاحی در زمانه و زمینه فرهنگی که در آن روییده و پروریده شده است ، معنا می شود نمی توان اصطلاح خدا را از دیگر فرهنگ ها و مذاهب و مکاتب فکری - فلسفی ، گرته برداری کرد و نتیجه گرفت که مثلا بهوه همان اهورا مزدا است یا نیروانا همان فنا فی الله است  . در اینجا چند نمونه از اصطلاحات مربوط به مبداء هستی را مرور میکنیم :

در راس هرم  هستی شناسی افلاطون ( ایده آلیسم ) مفهومی به نام نور الانوار وجود دارد  که برخی در کمال سادگی آن را معادل خدا ( = آفریدگار )  فرض میکنند در صورتی که نورالانوار افلاطونی، حقیقتی ازلی ، ابدی ، مطلق ، کامل و البته فارغ از جهان است که آفریدگار جهان نیست . این نسبت میان نورالانوار و جهان ایده هاست که سایه هایی می آفریند که مساوی با اجسام  ونهایتا عالم طبیعت اند . پس اگر مولفه اصلی مفهوم خدا ، آفرینش گری باشد ، نورالانوار خدا نیست .

خدای ارسطو نیز با خدا در مذاهب ابراهیمی تفاوتی خاص دارد . راس هرم هستی شناسی ارسطو ،خدا نیست . بلکه عله العلل ، یا صانع نخستین است .در متافیزیک ارسطویی ، ماده جهان ، امری ازلی و ابدی است ، خدا پدید آورنده عالم از هیچ نیست . او جهان را از کتم عدم بیرون نمی آورد . صادر نخستین ، به ماده ازلی عالم ، صورت می بخشد او صانع است . صانع ، خالق نیست ، صانع فاعل عاقل مختاری است که مواد موجود در عالم را از حالی به حال دیگر در می آورد . مانند نجاری که از تنه درختان ، الوارهای چوب در می آورد و از الوارها و تخته ها ، انواع وسایل چوبی مانند میز و صندلی و تخت خواب و نردبان و کتابخانه می سازد و خدای ارسطو سازنده جهان است اما خالق جهان نیست . او از ماده ازلی ، جهان موجود را ساخته است  البته او همه چیز را نمی سازد . بلکه تنها عقل اول را می آفریند و عقل اول دو چیز می سازد ؛ عقل دوم  و فلک اطلس . سپس این نظام را مانند یک ساعت ساز که ساعتی را در کمال دقت و نظم ، ساخته است کوک می کند و ساعت تا زمانی که کوک دارد حرکت میکند ، لذا به صانع نخستین ، محرک اول نیز گفته میشود . عله العلل و یا صانع نخستین ارسطو ، خدایی شخص وار نیست . ارتباطی با عالم و آدم ندارد او غرق در بهجتی است که از تعقل کمال خویش ، ادراک میکند . دعا و نیایش به درگاه او ، منتفی است چرا نظام جهان ساعت وار و اتوماتیک کار خود را در نهایت اتقان و دقت به پیش میبرد و دیگر کاری با جهان و آدمیان راضی و ناراضی و دردمند و عاشق و شیدا و خنثی ... ندارد .پس خدای ارسطو ( با مسامحه در تعبیر ) خدایی غیر شخصی و فارغ از نیایش بندگان است .

اما خدای مذاهب ابراهیمی ، آفریدگار و پرورش کار است . از هیچ می آفریند و با حکمت بالغه خویش هستی را اداره میکند . او هادی و راهنما است و همه چیز به خصوص آدمیان را به سوی قرب خویش هدایت و راهبری میکند او رب و مربی و پرورش دهنده ، خیر خواه ، مسوول و پاسخگوی نیاز و نیایش بندگان است . خدای ادیان ابراهیمی - علی رغم تفاوتهای زیادی که در مذاهب مختلف ابراهیمی دارد - خدایی متشخص است . این خدای متشخص در مسحیت ( به قرائت سنت پولس ) کاملا انسان وار است او پدر آسمانی بندگان است ( استعاره پدر و پسر )

مسیح چونان پسر او و یا پسر اوست اما در اسلام ، الله در عین تشخص ، غیر انسان وار است . الله به شدت از خلق منزه است ( لیس کمثله شی ء ) هیچ چیز مثل او نیست . حتی به اعتقاد زمخشری و فخر رازی در تفسیر کبیر حتی  هیچ چیز مثل مثل  او ( کمثله = ک + مثل / مانند مانند او ) نیست . اجابت کننده دعوت و خوانش بندگان است اما شخصیتی انسان وار ندارد از چون و چرا و گفت و شنید و تجسم و تجسد ، منزه و  مبراست  .

خدای ابن سینا و حکمت مشاء ، واجب الوجود من جمیع الجهات است . وجود ، ضرورت ذات اوست  . سلب هستی ، حتی در عالم ذهن از ذات او ، محال و ممتنع است . ذات او  ، عین هستی است  . البته هستی بی تعیین ، او هستی مطلق است . هستی رها و آزاد از تعیین و ماهیت و به همین دلیل ، واجب الوجود ، مستجمع جمیع کمالاتی است که لازمه ی وجود است .

تنظیم روابط چنین خدایی با بندگان و پاسخگویی او به نیاز بندگان و استجابت دعاها از دشوارترین  چالشهای الهیات ابن سینا است . چرا که خدای ابن سینا عالم مطلق است و این علم همواره کلی  است و علم کلی تنها از طریق عقل دریافت می شود . علم به جزییات مستلزم ادراک حسی است و ادراک حسی مستلزم به کار بردن اندامهای حسی مانند چشم و گوش و ذوق و لمس و .... است  . این همه مستلزم جسمانیت واجب الوجود است . جسماتیت واجب تعالی ، امری محال و ممتنع بالذات

است .

پس او چگونه از دعای بندگان و احوال شخصی آنان و جزییات عالم ، مطلع می شود ؟

ابن سینا نتیجه میگیرد که علم کلی او ، مطلق و کامل است و همه جزئیان در همان علم کلی ذاتی ، مندرج است . همچنان که ریاضی دان و منجم ، از قواعد کلی ، نتایج جزئی را استتناج میکند . خدا نیز از طریق تفکر قیاسی همه جزئیات عالم را ازلا و ابدا ، در همان آغاز فعل آفرینش ، استخراج و استنتاج میکند . این خدا با خدای اصحاب ادیان ، تفاوتهایی شگفت دارد . پس واجب الوجود ابن سینا ، تطابق کاملی با خدای دینی ندارد .

همچنین است خدای حکمت متعالیه که ملاصدرا با برهان صدیقین ، وجود و اسما و صفاتش را یک به یک اثبات و استخراج میکند . خدای ملاصدرا از شدت ظهور در نهایت اختفاست  . حقیقت بحت و بسیطی است که تصور کردنش ملازم با ضرورت او درهستی است . او هستی نا متعینی است که در قالب اسما ظهور و تعیین میابد و بین او و عالم ، وحدت حقیقی برخوردار است .او ( بود ) است و دیگر مخلوقات ( نمود ) او هستند .

خدای متکلمان اعم از اشعری و معتزلی و شیعی و ....  خدایی متفاوت از خدای حکیمان است چنانکه خدای اسماعیلی مذهبان ، اهل حلول و اتحاد است و خدای عارفان اهل عشق و وصال

در میان سنت های فلسفی مغرب زمین نیز ماجرا به همین منوال است مثلا خدای مکتب پویش ( الهیات پویشی آلفرد نورث وایتهد )  نه خالق جهان و نه صانع جهان بلکه خدایی که او معرفی می کند ، صرفا مدیر جهان است .

او جهانی را که ازلا وجود داشته و ابدا وجود خواهد داشت مدیریت میکند .جهان  در  اصل آشوبناک و نابسمان است اما خدا که مسوولانه و خیر خواهان عهده دار اداره آن شده  است ، تمام دانش و قدرت خود را به کار می گیرد تا این جهان آشوب ناک را به تدریج سامان و سازمان بدهد . به همین دلیل جهان ، مرحله به مرحله ، منظم تر و به سامان تر میشود . البته او مراقب خوشبختی و رفاه بشر است و برای این منظور ، بشر باید با او همراهی و همکاری کند باید صبور باشد و خواست او را در محدوده اراده خود محقق سازد و خواست او خیر و عدالت و ثبات و  عشق و پیشرفت است . اما او صرف مدیری است که درون چهار چوب و محدودیت های جهان به تدبیر و تصرف حکیمانه و مقتدرانه خویش مشغول است .

این گفتار را  میتوان با ارائه نمونه های فراوان دیگری از سنتهای بودایی و هندوئیزم و یا ادیان ابتدایی و قدیم گسترش داد و بیش از این نشان داد که خدا ؛ مفهومی پوشیده ، پیچیده ، چند ضلعی و متطور دارد و هرگاه از خدا یا مفاهیم مشابه سخن میگوییم ناچاریم تا با تبیین منطقی صفات او ، منظور خود  و دلالتهای ضمنی مفهوم خدا را روشن کنیم .